نوشته های برچسب خورده با ‘سیاست’

در انتخابات امسال یک گروه رای 20 میلیونی وجود دارد از افراد بین 30 تا 44 سال؛ کسانی که کمتر از سایر گروه های سنی از روحانی رضایت دارند و به او رای می دهند. روحانی اگرچه با کمپین هجومی خود در روزهای اخیر که مبتنی بر تبلیغات منفی علیه رئیسی و قالیباف است، سعی کرده 1- بخش هایی از گروه رای خودش را به هیجان بیاورد و 2- روایت غالب انتخابات را حول مباحثی که خودش تعریف می کند جهت دهی نماید و رقبا را به پاسخ دادن و دفاع کردن وا دارد اما 3- اگر نتواند برای ناراضیان اقتصادی (به خصوص گروه رای 20 میلیونی افراد بین 30 تا 44 سال)، پیام ایجابی مشخص داشته باشد، روزهای راحتی را در پیش نخواهد داشت. برای این گروه رای ناراضی و پاندولی که هم به خاتمی رای داده و هم به احمدی نژاد و هم به روحانی در سال 92، انتقاد از رئیسی که حکم اعدام می داد و شکایت از قالیباف که قصد داشت خیابان ها را زنانه و مردانه کند قانع کننده نیست. روحانی باید رئیسی را خطاب قرار دهد که چرا مالیات نمی دهد و به مردم بگوید که:

1- اگر از آستان قدس که رئیسی، رئیس آن است مالیات بگیرد و

2- سهم موسسه هایی که دوزار به درد مردم و مملکت نمی خوردند – از جمله موسسه مصباح – را از بودجه مملکت حذف می کند و همینطور

3- از ریخت و پاش هایی حتی موسسه های نزدیک به خود مانند بنیاد آثار امام جلوگیری خواهد کرد و بودجه شان را کاهش خواهد داد

آنگاه این پول را به صورت سرمایه گذاری در اختیار همان کسانی قرار می دهد که امروز قالیباف و رئیسی آنها را هدف قرار داده اند.

این خلاصه ای بود – و بیشتر – از آنچه که امروز در برنامه صفحه 2 بی بی سی گفتم در خصوص بررسی کمپین های انتخاباتی؛ در این لینک

Advertisements

در مصاحبه ای با برنامه صفحه 2 بی بی سی فارسی با این پرسش مواجه شدم که «از هر دو طرف – چه دموکرات ها و چه جمهوری خواه ها – کدام شخص اگر بیاید و رئیس جمهور بعدی آمریکا شود به لحاظ سیاست خارجی برای کشوری مثل ایران یا کلا منطقه خاورمیانه احتمالا می تواند بهتر باشد؟»

پاسخ من این بود که «خانم کلینتون بهتر است چون قابل پیش بینی است و تکلیف ایران با ایشان معلوم است». در این مقاله توضیح می دهم که چرا چنین اعتقادی دارم و چرا اساسا ادعاهایی که در مورد سیاست خارجی آقایان سندرز و ترامپ می شود، به دور از آگاهی لازم در خصوص مناسبات قدرت در فضای دوقطبی امروز آمریکاست. مهمترین دلیل من هم این است که برخلاف سندرز و ترامپ که در صورت رئیس جمهور شدن، کنگره آمریکا دست بازتری در زمینه تاثیرگذاری بر توافق هسته ای و رابطه با ایران دارد، با ریاست جمهوری هیلاری کلینتون، نقش کنگره به حداقل خود در مقایسه با آن دو نفر دیگر می رسد.

و البته این نکته را هم اضافه کنم که من متخصص سیاست خارجی نیستم و آگاهی ام از سیاست خارجی و اصول و روابط آن چیزی فراتر از نوشته هایی که می خوانم و یا در جلسات سخنرانی که شرکت می کنم نیست. به همین دلیل در این یادداشت سیاست خارجی آمریکا – و در اینجا صرفا معطوف به ایران – را بر اساس چگونگی مدل های بازی در انتخابات و مناسبات قدرت در آمریکا – رئیس جمهور، کنگره و لابی ها و اتاق های فکر – تحلیل می کنم که این روزها اصلی ترین متغیرهای تصمیم گیری در واشنگتن هستند. همانطور هم که گفتم مدل تحلیلی من صرفا در مورد ایران و با تاکید بر مسئله هسته ای است.

اما برای درک بهتر موضوع بگذارید ابتدا چند پیش فرض پذیرفته شده در مورد مناسبات قدرت امروزین آمریکا را با هم مرور کنیم:

  • مناسبات قدرت در آمریکا یعنی رابطه بین کنگره و رئیس جمهور – و بین دموکرات ها و جمهوری خواه ها درون کنگره و همچنین گروه های تاثیرگذار- کاملا متاثر از تفاوت های حزبی و جناحی است. مواردی که دو حزب بر روی آن اجماع داشته باشند کمتر از هر زمان دیگر در تاریخ آمریکای بعد از جنگ است و نمایندگانی که فراجناحی رای می دهند یا همگام با حزب رقیب در برخی موارد رای می دهند به ندرت پیدا می شوند. در سال 2013، حدود 70 درصد آرای کنگره صرفا حزبی بود (یعنی دموکرات ها همگام با هم و جمهوری خواهان همگام با هم رای می دادند). این رقم در سال 1973 یعنی در اوج ماجرای واترگیت که منجر به استعفای نیکسون شد کمتر از 40 درصد بود (+) و در 60 درصد موارد آرا غیرحزبی داده می شد.

به نمودارهای این لینک هم یک نگاه بیندازید و توزیع آرای حزبی را در طول سالیان مختلف با هم مقایسه کنید.

  • در کنگره امروز آمریکا، البته معدود مواردی وجود دارند که دو حزب در نهایت با توافق به آنها رای می دهند. از جمله توافقی که نسبت به سربازان – در جنگ و از جنگ برگشته – و همچنین بودجه نیروهای ارتش – در اکثر موارد – وجود دارد یا توافق برای بندهای بودجه که خودش البته با دعوا و درگیری بسیار همراه است اما برای جلوگیری از سقوط مالی دولت در نهایت دو حزب بر آن توافق می کنند (در سال 2013 دولت به مدت چند روز از لحاظ مالی اجازه عملکرد نداشت).

با اینحال برای ما ایرانی ها مهمترین موضوع، خود ایران است. ایران تنها موردی است که «تد کروز» سناتور تندروی ایالت تگزاس و کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری را به همراه «پاتریک مورفی» عضو دموکرات مجلس نمایندگان از منطقه 18 فلوریدا – که البته امسال قصد در انتخابات سناتوری ایالت فلوریدا شرکت کند و به رای و پول یهودی ها هم نیاز دارد – و همچنین «اد رویس»، رئیس جمهوری خواه کمیته روابط خارجی مجلس نمایندگان و خانم «نانسی پلوسی»، رهبر لیبرال دموکرات ها را با هم متحد می کند. همه اینها – بر حسب یک تعریف نانوشته اما پذیرفته شده – به تمام لوایح و طرح های ضد ایرانی رای می دهند. مورد توافق هسته ای یک استثناست. توضیح می دهم چرا.

  • توافق هسته ای با ایران، دموکرات ها را در وضعیت برزخی قرار داده بود. از یک طرف، اوبامای رئیس جمهور – رئیس حداقل اسمی حزب دموکرات – قرار داشت که این قرارداد را میراثی برای سیاست خارجی خودش می دانست و از طرف دیگر دموکرات هایی که به دلایلی از جمله نفوذ لابی های ضد ایرانی ذاتا موافق این توافق نبودند. ضمن اینکه ضلع سوم مثلت را هم جمهوری خواهانی تشکیل می دادند که این توافق را موفقیتی برای اوباما می دانستند و بنا بر همان پیش فرض اول که کنگره جناحی رای می دهد اکثریت جمهوری خواه کنگره با این توافق مخالفت می کردند (برای جمهوری خواهان البته دلایل دیگری مانند نفوذ مذهبیون مسیحی و همینطور لابی یهودی هم بی تاثیر نبود؛ اما مخالفت با اوباما مهمترین و اصلی ترین دلیل بود).
  • در آمریکا، رئیس جمهور تنها تصمیم گیر سیاست خارجی نیست. البته که مهمترین است و می تواند نقش بسیار زیادی داشته باشد همانطور که اوباما داشت. اما کنگره آمریکا – متاثر از همین نگاه جناحی و تحت نفوذ گروه های مختلف و لابی ها – می تواند طرح هایی را به تصویب برساند که اتفاقا فراجناحی است، یعنی هم جمهوری خواهان و هم دموکرات ها به آن رای می دهند و تاثیرات مخربی در مورد ایران و توافق هسته ای خواهند داشت. اهمیت این طرح ها زمانی مشخص می شود که رئیس جمهور به هر دلیل نخواهد یا نتواند علیه آنها اقدام کند. یعنی به صورت خیلی جدی از نمایندگان دموکرات نخواهد که به آنها رای منفی بدهند (و در بسیاری موارد هم از لحاظ سیاسی نمی تواند) و خودش هم آنها را وتو نکند. توافق هسته ای و تهدید به وتوی اوباما را فراموش کنید. همانطور که گفتم آن مدل، استثنا بود.
  • تصمیم های رئیس جمهور در سیاست خارجی، مجزای از پلتفورم کلی ریاست جمهوری اش نیست و اتفاقا در مواردی که مسئله اصلی رئیس جمهور نیست – از جمله سیاست خارجی و مسئله ایران – رئیس جمهور و کنگره با هم مذاکره می کنند و به توفق می رسند. یک جایی امتیاز می دهند و جای دیگر امتیاز می گیرند. برای روسای جمهور، اینکه بودجه فلان پارک ملی در طرح بودجه سالیانه کم نشود از اینکه یک طرحی در کنگره علیه یک کشور خارجی –مانند ایران – تصویب شود، به درست یا غلط، اهمیت بیشتری دارد. بنابراین اگر سیاست خارجی و مورد ایران در پلتفورم کلی سیاسی یک رئیس جمهور در نظر هم گرفته شود، اما کم ترین اهمیت را دارد و موضوعی نیست که یک رئیس جمهور بخواهد خیلی وقت زیادی روی آن بگذارد؛ به خصوص رئیس جمهوری که سیاست خارجی مسئله اصلی اش یا توافق هسته ای میراث زمام داری اش نباشد (ترامپ و سندرز).
  • هیچ یک از دو کاندیدای ریاست جمهوری دموکرات – کلینتون و سندرز – و با احتمال بالا دانلد ترامپ به ایران حمله نظامی نخواهند کرد. حمله نظامی در آمریکا بعد از دو جنگ عراق و افغانستان تقریبا غیرممکن است، مگر اینکه حادثه ای در ابعاد 11 سپتامبر یا بیشتر از آن رخ دهد که اساسا داستان تغییر خواهد کرد. اما همه روسای جمهور، اگر بهانه تحریم ایران را داشته باشند و ضرورت آن را احساس کنند، در این امر تردید نخواهند کرد. اساسا توافق هسته ای از منظر سیاست گذاران در واشنگتن محصول تحریم بود که به تعبیر درست یا نادرست آنها جواب هم داد.

حالا با این پیش فرض ها و با توجه به اینکه توافق هسته ای اجرایی شده است، بگذارید نگاهی بیندازیم که هر کدام از کاندیداهای فعلی انتخابات ریاست جمهوری (ترامپ و کلینتون) و سناتور سندرز چگونه می توانند به عنوان رئیس جمهور عمل کنند.

دانلد ترامپ

در این مدل تحلیلی که ارائه دادم، دانلد ترامپ گزینه مطمئنی نیست. او البته توافق هسته ای را روز اول ملغی اعلام نمی کند اما مسئله هسته ای و توافق با ایران، موضوعی نیست که بخواهد وقت چندانی روی آن بگذارد و به عنوان اولویت سیاسی اش به آن نگاه کند. او احتمالا آن قدر درگیر رقابت های درون ساختار قدرت – دموکرات ها و جمهوری خواهان دوپاره شده – و مشکلات داخلی است که اساسا فرصت این را ندارد که متحدان جمهوری خواه ش را در مورد ایران هم مقابل خود ببیند. به همین دلیل، دست اول را در مواجه با ایران، این رئیس جمهور نیست که بر عهده می گیرد، بلکه این کنگره و لابی های قدرتمند – مسیحیان مذهبی و لابی یهودیان – هستند که دست بالا را دارند. رئیس جمهور هم چندان مخالفتی با آنها نخواهد کرد. ضمن اینکه با انتخاب یک وزیر امور خارجه جمهوری خواه، عملا این رئیس جمهور نیست که سیاست های خارجی – و در اینجا فقط ایران و توافق هسته ای و نه کشورهای دیگر و خاورمیانه – را هدایت می کند؛ این وزیر امور خارجه است که هماهنگ با کنگره و لابی ها که تنها یک هدف دارند – عدم موفقیت توافق و سخت تر کردن مسئله ایران– اصول سیاست خارجی را می چیند.

گفته شده است که ترامپ به دلیل برنامه های انتخاباتی و شعارهای نژادپرستانه اش، توان متحدکردن دنیا علیه ایران را ندارد، یا کمتر از اوباما دارد. این حرف ممکن است تاحدی درست باشد و ممکن بود عملیاتی هم باشد اگر ما امروز در سال 2010 بودیم که هنوز تحریم های همه جانبه اعمال نشده بود. اما خب، این تحلیل در شرایط امروز برای ما ارزش افزوده ای ندارد. چرا؟ چون اولا دنیا الان متحد هست. دلیلی برای متحد کردن دوباره اش وجود ندارد. و فرضا اگر هم بنا بر تحریم باشد به خاطر شرایط فعلی، همین که کنگره آمریکا تحریم هایش را بیشتر کند، مثلا طرح نفت صفر را که پیش از این مطرح بود بخواهد اجرایی کند، هیچ شرکت یا کمپانی خارجی ریسک سرمایه گذاری یا فعالیت اقتصادی در ایران را نمی پذیرد. بخشی از شرایط خلا ایجاد شده در فضای نامطمئن ایران امروز هم اتفاقا محصول همین ناآکاهی از رئیس جمهوری بعدی آمریکا و سیاست هایش است. اما همانطور که گفتم در صورت رئیس جمهور شدن ترامپ، چون دست بالا را کنگره دارد، کنگره می تواند تحریم های یک جانبه زیادی علیه ایران وضع کند، دموکرات ها با آن چندان مخالفت نخواهد کرد – رهبری بعدی دموکرات ها در مجلس سنا با احتمال زیاد سناتور نیویورک چاک شومر است که به توافق رای هسته ای رای منفی داد – و رئیس جمهور هم آنرا وتو نمی کند. به همین دلیل این تحلیل که ریاست جمهوری ترامپ به دلیل عدم امکان متحد کردن دنیا علیه ایران، به نفع ماست یک تحلیل ساده انگارانه و به دلیل عدم شناخت درست و کافی از مناسبات قدرت امروز در آمریکاست.

برنی سندرز

آنچه که در مورد معضلات ترامپ در فضای دوقطبی شده امروز آمریکا و اولویت مسائل داخلی بر سیاست خارجی گفتم، تقریبا برای برنی سندرز هم برقرار است. ریاست جمهوری سندرز همراه خواهد بود با جدال های بی پایان ایدئولوژیک در خصوص مهمترین مسائل داخلی آمریکای امروز از طرح خدمات درمانی گرفته تا افزایش حداقل حقوق و بزرگ شدن دولت و …. در این میان سیاست خارجی – مسئله ایران – از اولویت های آخرین سندرز است. البته ریاست جمهوری سندرز به بدی ریاست جمهوری ترامپ نیست، چون این توافق، توافق رئیس جمهور دموکرات پیشین است. اما اینکه تصور کنیم سندرز حاضر می شود در بازی کنگره با رئیس جمهور و رقابت های درون حزبی و بین حزبی، منافع داخلی را فدای مصلحت خارجی کند یک مقدار کودکانه است. سندرز – همانند ترامپ – رئیس جمهور آمریکای درون مرزی است نه بیرون مرزی. نگاه کنید چگونه با طرح توافق تجاری مخالفت می کند، به این دلیل که چینی ها سود آن را می برند، حالا بیاید در سیاست خارجی و مورد ایران، دست بالا را هم در مقابل کنگره داشته باشد؟ اتفاقا آنجا که مصلحت ایجاب کند برای سناتور سندرز هم، «همه گزینه ها روی میز است». به همین دلیل با ریاست جمهوری برنی سندرز هم مانند ترامپ، این کنگره آمریکا و گروه های ذی نفوذ هستند که دست بالا را دارند. سندرز پای تمام طرح های ضد ایرانی را که هر کدام می توانند دست اندازی در مقابل این توافق یا آینده آن باشند امضا می کند. همانطور که اوباما در گذشته امضا کرد و همانطور که تمام روسای جمهور پیشین امضا کردند (اوباما تنها زمانی تهدید به وتو کرد که مستقیما توافق را با خاطر مواجه می کرد و نه در موارد دیگر). برنی سندرز اولویت های بیشتری در مسائل داخلی دارد که ترجیح می دهد در مورد آنها با کنگره چانه زنی کند، نه در مقابل توافق هسته ای و اساسا مسئله ایران که مسئله خودش هم نیست (این گزارش را در مورد افزایش بدهی های دولت در صورت ریاست جمهوری سندرز بخوانید، سناتور سندرز آن قدر در موارد اینچنینی با مشکل مواجه خواهد بود که اساسا سیاست خارجی و مسئله ایران جایی در اولویت های وی نخواهد داشت).

نکته مهم دیگر، هم برای سندرز و هم ترامپ این است که این هر دو کاندیداهای شورشی هستند و تصور و درک درستی از مناسبات قدرت بین المللی ندارند. به قول بیل کلینتون اولین گزارش محرمانه سازمان سیا در ساعت 7 صبح روز اول ریاست جمهوری را در روی میز کار رئیس جمهور در دفتر بیضی شکل کاخ سفید نگاهی بیندازند، تازه متوجه می شوند نیم بیشتری از آنچه که وعده ها و شعارهای انتخاباتی می نامیدند شوخی بوده است. حالا البته بخش هایی از دوستان ایرانی من می توانند از اینکه برنی سندرز در یک سخنرانی نام دکتر مصدق را آورد و در آنجا از براندازی مصدق در دهه 50 میلادی انتقاد کرد به ذوق بیایند، اما اول اینکه با ذوق و شوق های اینچنینی سندرز رئیس جمهور نمی شود و رئیس جمهوری به نفع منافع ایران هم نخواهد شد و دوم اینکه اساسا آن گونه شعارها، یک تاکتیک انتخاباتی از کمپین سندرز برای مقابله با هیلاری کلینتون بود که البته جای بحث و توضیح ش اینجا نیست، نه اینکه برنی سندرز حالا تاریخ جنبش ملی نفت را خوانده و به این نتیجه رسیده باشد که در حق دکتر مصدق نامردی شده است و باید جبران گردد.

هیلاری کلینتون

هیلاری کلینتون بهترین گزینه ریاست جمهوری آمریکا برای ایرانی ها نیست. چون بهترین گزینه ریاست جمهوری، اوباما بود. اما کلینتون بهترین کاندیدای ریاست جمهوری برای انتخابات 2016 حتما هست. مهمترین مزیت رقابتی هیلاری کلینتون بر دو نفر دیگر هم این است که با ریاست جمهوری کلینتون، ایران به جای آنکه در مقابل کنگره آمریکا قرار داشته باشد که امکان تاثیرگذاری بر آن تقریبا صفر است، در مقابل یک بازیگر – رئیس جمهور آمریکا – قرار دارد که به همان اندازه ای که می تواند تهدید باشد، فرصت هم هست. چرا؟

توافق هسته ای با ایران فقط میراث اوباما نیست، هیلاری کلینتون هم روی آن شرط بندی کرده است. هیلاری کلینتون در شعارهای انتخاباتی اش بارها و بارها از اینکه این او بود که زمینه تحریم و رسیدن به توافق را فراهم کرده است یاد می کند، به شدت از توافق دفاع می کند چون در پلتفورم انتخاباتی اش به خصوص در رقابت های مقدماتی به اینکه خودش را همگام با اوباما تعریف کند احتیاج دارد. او همچنین خودش را تنها کاندیدایی می داند که در صورت رئیس جمهور شدن از تجربه کافی در خصوص سیاست خارجی برخوردار است و بنابراین کنگره نمی تواند در مقابل رئیس جمهور دست بالا را داشته باشد. هیلاری کلینتون در عین حال به قول همسرش Deal Maker است. یعنی راه رسیدن به توافق با جمهوری خواهان را هم می داند. این فقط اوست که می تواند سیاستمداران را در هر دو حزب از «باب کورکر» و «جان مک کین» گرفته تا «چاک شومر و «بن کاردن» را متقاعد کند که در مسیر رسیدن به توافق های دیگر احتمالی اش با ایران، دست انداز ایجاد نکنند.

هیلاری کلینتون البته ممکن است در مذاکره با ایران به نرمی اوباما نباشد و احتمالا نیست، اما اگر واقعا، اراده ای در ایران برای توافق و کاهش تنش وجود داشته باشد، هیلاری کلینتون مطمئن ترین گزینه است. به همین دلیل اتفاقا با ریاست جمهوری هیلاری کلینتون، توپ در زمین ایران است و تکلیف بازی – برخلاف مدل سندرز و ترامپ – معلوم است. در اینجا البته مدل مذاکره و اراده توافق و کاهش تنش از سوی طرف ایرانی هم مهم است. همانطور که در آمریکا گروه هایی هستند که به دنبال نقض توافق و برگشت به نقطه صفر هستند، در ایران هم بخش هایی درون قدرت از این امر استقبال می کنند. ریاست جمهوری کلینتون، ایران را در موقعیت انتخاب هم قرار می دهد. و اگر انتخاب ایران، بر افزایش تنش باشد، در بدترین حالت، کلینتون بدتر از سندرز و ترامپ نیست. یعنی این هر سه ایران را تهدید و تحریم می کنند، گیرم یکی بیشتر توان همگام کردن جامعه جهانی را داشته باشد (هیلاری) و یکی کمتر (ترامپ). اما صورت مسئله و همینطور نتیجه نهایی تغییر نخواهد کرد.

هیلاری کلینتون، همانطور که گفتم، رئیس جمهوری ایده آل در آمریکا، برای ایران نیست. او نسبت به اوباما، سندرز و ترامپ، بیشتر معتقد به سیاست های تهاجمی و مداخله گرایانه است. احتمالا نقش آمریکا در منطقه خاورمیانه بیشتر خواهد شد و حوزه نفوذ و بازی ایران، اسرائیل و عربستان هم آنچیزی نخواهد بود که امروز هست. اما صرفا در مدل ایران و با تاکید بر توافق هسته ای، هیلاری کلینتون تنها کسی است که ایران می تواند با وی به توافق پایدارتری برسد و در جلوی راه خود موانع کمتری را ببیند. مهمترین دلیل آن هم همانطور که گفتم این است که توافق هسته ای میراث هیلاری هم هست، او طرفدار توافق است چون اعتبار آن را متوجه خود هم می داند و تنها کسی است که در مقابل کنگره آمریکا در زمینه سیاست خارجی – که بسیار ضد ایرانی است – دست بسته نیست.

trumphillaryberniecartoon

این ویدئوی مصاحبه ای از من با برنامه روی خط صدای آمریکا در خصوص نظرسنجی ها و امکان یا عدم امکان استناد به آنهاست. سئوال اصلی این است که آیا می توان در آنچه که جوامع غیر دموکراتیک نامیده می شود به نظرسنجی ها و نتایج آن اعتماد کرد؟ پاسخ من شرطی است. به دست آوردن پاسخ 100 درصد مطمئن البته که در هیچ نظرسنجی امکان پذیر نیست (می تواند ربطی هم به دموکراتیک بودن یا نبودن جامعه نداشته باشد). اما رد کردن 100 درصدی نظرسنجی ها و نتایج آنها هم مشکلی را حل نمی کند؛ بلکه صرفا حذف کردن صورت مسئله است. در هر جامعه ای داشتن تصور کمی از آن جامعه یعنی تحلیل آن بر اساس عدد و رقم، از نداشتن چنین تحلیلی حتما بهتر است. عدم داشتن چنین تصوری است که برخی از مهمترین فعالان سیاسی و اجتماعی اصلاح طلب، رای 20 میلیونی آقای خاتمی را در سال 76 صرفا متاثر از شعار «جامعه مدنی» می دانند و وقتی در دور دوم سال 84 احمدی نژاد پیروز می شود، شوکه می شوند. همانطور که در جناح رقیب هم، شکست های سال های 92 و 94، عجیب و غیر منتظره به نظر می رسد.

بگذارید مثالی از سال 84 بزنم. وقتی نتایج نظرسنجی آی پز در مورد میزان فساد در ایران منتشر شد، یک نمودار بیشتر از هر نمودار دیگری توجه من را به خودش جلب کرد. «بانک ها از نظر ایرانی ها فاسدترین موسسه اداری هستند»

banks

بگذارید یک مروری بر شعارهای سه نفر از مهمترین کاندیدای های انتخابات ریاست جمهوری 84 بیندازیم. مصطفی معین، هاشمی رفسنجانی و احمدی نژاد. درحالی که دکتر معین و آقای هاشمی در شعارهای خودشان در حمایت از بانک های خصوصی تاکید می کردند، این آقای احمدی نژاد بود که نرخ سود بالای بانکی را مورد انتقاد قرار می داد و بانک ها را منشا و مبدا فساد می دانست. حالا این یک مثال است و مثال های دیگر هم کم نیست؛ پس چرا ما باید از پیروزی احمدی نژاد در سال 84 شوکه می شدیم؟ مهمترین دلیل ش این است که تصور درستی از جامعه و خواسته های آن نداشتیم. یعنی اصلی ترین کار یک کمپین انتخاباتی. با این توضیح که این نوع نگرش به رای و انتخابات بدون توان تحلیل آنچه که در جامعه می گذرد ما را فعالان انتخاباتی بار می آورد اما نتیجه انتخابات برای ما با شانس و انداختن تاس تعیین می شود. گاهی شانسی درست پیش بینی می کنیم و در و تخته با هم جور در می آید و درحالی که امیدی به بردن نداریم، می بریم (سال 76 و تاحدی سال 92) و گاهی هم نادرست. این مهمترین ایراد تحلیل جامعه بر اساس کتاب های جامعه شناسی و آرای متفکران معروف است که متاسفانه در ایران بسیار هم رواج دارد.

وقتی که فعالان اصلاح طلب به جای تحلیل کمی و عددی جامعه به کتاب های جامعه شناسی به عنوان مبنای تحلیل جامعه – و یک نمود عینی آن در انتخابات – رجوع می کنند، وقتی که صحبت های هابز و کانت و چه می دانم گرامشی و رالز و هانا آرنت – که من هنوز نمی دانم زن است یا مرد! – و البته هابرماس مبنای تحلیل می شود که فرضا از «سپهر عمومی» می گوید و از هم نشینی در کافه ها و قوه خانه ها به عنوان یک روش ارتباطی صحبت می کند، بدیهی است که نمی توانیم واقعیت های جامعه مان را که با سرعتی فراتر از تصور ما و این متفکران حرکت می کنند درک کنیم. همین می شود که اشتباه می کنیم و پیش بینی های درست مان هم با انداختن رمل و اسطرلاب میسر می شود. اصلاح طلبان اگر می خواهند کمتر شکست بخورند و اگر می خواهند پیروزی هایشان هدفمند و قابل تکرار باشد باید از این «قهوه خونه هابرماس» بیایند بیرون. توی این قوه خونه ممکن است قهوه ای به شما بدهند که 2 ساعت سرحالتان بیاورد اما یک شبانه روز 24 ساعت است و قوه خونه هابرماس نسخه 24 ساعتی ندارد. دانشگاه های ما به جای هابرماس باید مارک پن و جو بننسون بخوانند و فعالان سیاسی و حزبی مان به جای آقا یا خانم آرنت باید تکنیک های نظرسنجی گالوپ را یاد بگیرند. «قوه خونه هابرماس» البته سرخوشی دارد و خواندن و یادگرفتن ش راحت تر و توضیح ش سهل تر است و شاید برای مخاطب محدود روزرنامه ها قشنگ تر به نظر بیاید. اما در ذات خودش، می تواند عامل شکست باشد.

وقتی نشد در مورد آنچه که در بالا گفتم توی این مصاحبه توضیح بدهم. اینجا هم به همین مقدار قناعت می کنم تا شاید بماند برای وقتی دیگر، آنچه که در این مصاحبه می گویم اما بیشتر بر ملاحظات تکنیکی انجام نظرسنجی ها و ایجاد اطمینان در مخاطب و همینطور اعتبار منبع یک موسسه نظرسنجی است که با انتشار نتایج پیش از وقوع یک اتفاق – مانند انتخابات – برای خود ایجاد می کند. بدیهی است که اگر دوباره و چندباره و به صورت سیستماتیک اشتباه کند و راه را برای جبران اشتباه ببندد اعتبار منبع خود را هم از دست خواهد داد.

در این ویدئوی 12 دقیقه ای که بخشی از برنامه افق صدای آمریکا در خصوص انتخابات ریاست جمهوری 2016 آمریکاست خیلی خلاصه الگوی رای دهی در انتخابات مقدماتی آمریکا را در میان دموکرات ها و جمهوری خواهان توضیح می دهم و همینطور می گویم که در انتخابات نهایی آرای الکترال ایالت ها چگونه تقسیم می شوند و ایالت های سرنوشت ساز کدام ها هستند

انتخابات مقدماتی ریاست جمهوری 2016 آمریکا در نیوهمشایر هم سه شنبه شب انجام شد و تقریبا نامزدهای اصلی هر دو حزب اصلی (و درصد احتمال حضور کاندیدای مستقل خارج از این دو حزب) معلوم شدند. در دو تا ویدئو که در زیر این پست گذاشتم در مورد این انتخابات و انتخابات بعدی کمی در مصاحبه با بی بی سی و صدای آمریکا کمی توضیح داده ام. یک ویدئوی دیگر هم هست در مصاحبه با بی بی سی اما کمی قدیمی تر است. پیش از آغاز انتخابات مقدماتی. یک توضیحات تکمیلی هم اینجا می آورم.

جمهوری خواهان

در کمپ جمهوری خواهان دانلد ترامپ، تد کروز، مارکو روبیو، جان کیسیک و جب بوش پنج نفری هستند که هنوز روی کاغذ شانس پیروزی دارند؛ هرچند شانس کیسیک و بوش کمتر از بقیه است.

انتخابات بعدی 20 فوریه در کارولینای جنوبی برگزار می شود که مانند آیوا بین 50 تا 70 درصد رای دهنده سفیدپوست مذهبی (اونجلیکا) دارد. جایی که به نظرم شانس ترامپ و کروز بالاست. تفاوت ش با آیوا این است که انتخابات به صورت سیستم رای گیری پای صندوق است (مانند نیوهمشایر) و نه مجمع ایالتی یا کاکس. به همین دلیل به آن اندازه ای که نیروی پای کار در آیوا نیاز بود تا در روز انتخابات بتواند افراد بیشتری را به مجامع ایالتی بکشاند، برای کارولینای جنوبی نیاز نیست. مارکو روبیو و جب بوش هم در این ایالت شانس دارند و هر دو به دنبال رای طرفداران میانه رو حزب و حامیان مالی پولدار هستند که دیگر کم کم باید بین این 2، نفر مطلوب خودشان را انتخابات کنند (پیش بینی من روبیو است). کیسیک در کارولینای جنوبی شانسی ندارد.

ایالت بعدی برای جمهوری خواهان هم کاکس نوادا در 23 فوریه است. جایی که اکثریت لاتین تبار دارد و این مزیت بوش و روبیو به سایر رقباست و البته ترامپ هم که اساسا، گروه رای ش فراتر از تقسیم بندی های معمول است اینجا شانس بالایی دارد. کروز و کیسیک اینجا در نواد جای زیادی ندارند.

دموکرات ها

در میان دموکرات ها اما رقابت، حداقل در سطح رسانه ها جدی تر شده است. کمپین هیلاری کلینتون احتمال شکست خودش را در ایالت نیوهمشایر می داد اما نه با این اختلاف. هیلاری کلینتون در قمست های جنوبی ایالت که به ماساچوست نزدیک است و در سال 2008، هیلاری در آنجاها اوباما را برده بود، این بار به سندرز باخت. در قسمت های غربی هم فاصله رای شان به نفع سندرز بسیار بود.

کمپین هیلاری از لحاظ «پیام کمپین» مشکل دارد و او هنوز نتوانسته رای دهندگان سفیدپوست لیبرال را قانع کند که کاندیدای آینده است نه گذشته. همچنین هیلاری را اکثر رای دهندگان در نیوهمشایر – و تقریبا کل آمریکا – صادق هم نمی دانند.

با تمام اینها و برخلاف روایت غالب، نیوهمشایر برای هیلاری کلینتون شکست تمام نبود. دلیل: مطابق اگزیت پول ها، اصلی ترین دلیل شکست هیلاری، رای بالای رای دهندگانی بود که به صورت مستقل در مقدماتی دموکرات ها رای دادند (41 درصد کل آرا). کسانی که ثبت نام کرده حزب دموکرات نبودند. هیلاری در میان این گروه 72 به 28 درصد انتخابات را باخت. اما در میان رای دهندگان فقط دموکرات تفاوت هیلاری و سندرز در این ایالت فوق العاده سفیدپوست و لیبرال تنها 4 درصد بود.

نکته دیگر رای کسانی است که در روز آخر تصمیم گرفتند. در میان آنها هیلاری 48 به 44 برنده بود. اکثریت رای دهندگان به سندرز – بالای 70 درصد – کسانی بودند که حداقل از یک ماه قبل تصمیم خودشان را گرفته بودند. این مشخص می کند که پیام هیلاری بعد از پیروزی در آیوا و مناظره موفق قبل از مقدماتی نیوهمشایر، به خوبی توسط مخطابانش درک شده است. این معنی اش این نیست که مشکل هیلاری در میان جوانان و لیبرال ها حل شده و ایرادی بر کمپین او نیست.

دموکرات ها در 20 فوریه برای انتخابات به نوادا می روند. جایی که بین 30 تا 50 درصد رای دهندگان آن غیرسفید پوست هستند (اکثرا لاتین تبارها). در عین حال کاکس ایالت نوادا، کاکس بسته است یعنی مستقل ها نمی توانند در آن رای بدهند. رای دهندگان باید به عنوان دموکرات ثبت نام کرده باشند. اینها مزیت های رقابتی هیلاری به سندرز در آیوا است

و در نهایت 27 فوریه و کارولینای جنوبی. جایی که بالای 50 درصد رای دهدگان غیرسفیدپوست هستند (اکثریت آمریکایی های آفریقایی تبار) و در اینجا هم هیلاری شانس بالاتری دارد. (در مورد این موارد پیش از این در اینجا به تفصیل نوشتم).

2 هفته مانده تا قبل از سه شنبه بزرگ (در اول مارچ) یعنی انتخابات در نوادا و کارولینای جنوبی، ترکیب انتخابات را مشخص تر از قبل می کند. از تعداد کاندیداهای جمهوری خواه حتما کم می شد. برای دموکرات ها اما معلوم می شود که سندرز قادر به ادامه رقابت هست یا نه. یعنی می تواند پیامش را به طرفداران برابری طلب ش در میان اقلیت ها برساند. پیش بینی من است که نمی تواند. باید دید

 

 

 

 

 

انتخابات مجلس دهم چیزی شبیه به انتخابات مجلس پنجم خواهد بود. یک پیش بینی، بر اساس مدل انتخاباتی که آن را اینجا معرفی می کنم. «مدل مثلث».

در ایران بر اساس تجربه انتخابات گذشته، 3 متغیر اصلی، روند انتخابات را از منظر امکان مشارکت در انتخابات، رد صلاحیت ها، اثرگذاری نیروهای سیاسی و … تعریف می کنند. این 3 متغیر،

  • دولت مستقر (دو سال اول رئیس جمهور یا دو سئوال آخر دولت)
  • فضای جامعه (ثبات یا تغییر)
  • مسئله روز (رقابت یا حمایت و سکوت)

هستند. بر اساس این مدل بیشترین امکان اثرگذاری بر فضای سیاسی به نفع نیروهای پیشرو تغییر (اصلاح طلب) زمانی است که دولت مستقر (چه اصول گرا و چه اصلاح طلب) در 2 سال اول ریاست جمهوری اش باشد، فضای جامعه، تغییر را بطلبد و مسئله روز، بر مبنای رقابت (و نه سکوت) تعریف شود. این هر 3 متغیر در سال 78 در بهترین وضعیت خود پس از انتخابات مجلس اول قرار داشتند. دولت اصلاح طلب خاتمی 2 سالی بود که روی کار بود، فضای جامعه هنوز تغییر را می طلبید و مسئله روز، مشارکت و رقابت سیاسی را درخواست می کرد.

1

از منظر این مدل و بر اساس چارت بالا، امکان اثرگذاری نیروهای سیاسی پیشرو بر فضای انتخاباتی در سال 90 ضعیف ترین دوران خود را – لااقل از سال 74 به بعد – تجربه کرد. زمانی که دولت وقت (احمدی نژاد) در 2 سال آخر خود قرار داشت. فضای جامعه، به دنبال تغییر نبود (یا بهتر بگویم تغییر امکان پذیر نبود) و نیروهای پیشرو اصلاح طلب و طرفداران تغییر هم ساکت بودند و بخشی شان در انتخابات شرکت نکردند.

در عین حال سال های بینابینی هم در این تقسیم بندی وجود دارد. سال های 74 که 2 متغیر از 3 متغیر موجود به نفع نیروهای پیشرو بود، یا سال 86 که متغیر دولت اول احمدی نژاد – از لحاظ کارکردی – اجازه فعالیت بیشتر در مقایسه با سال های بعدتر را به نیروهای پیشرو می داد.

برای اینکه تصور بهتری در مقایسه انتخابات گذشته داشته باشیم می توانیم به هر یک از این انتخابات نمره ای بدهیم که مشخص می کند تا چه میزان، اثرگذاری نیروهای پیشرو بر فضای انتخابات – در ایجاد شرایط رقابتی – انتخاباتی آزادتر، رقابتی تر و منصفانه تر نسبت به قبل یا بعد – بیشتر یا کمتر می شود. برای این کار می توان از «ماتریس تحلیل نیروهای بیرونی» استفاده کرد.

برای تهیه این ماتریس، 2 متغیر دیگر هم به متغیرهای قبلی اضافه شده اند: 1- شورای نگهبان (مسئله رد صلاحیت ها) و 2- اثرگذاری جناح های سیاسی (الف: پر قدرت مثل سال 76، ب: قدرت متوسط مثل سال 74 و کمتر از آن سال 86 یا ج: کم قدرت مثل سال 90). هرچند متغیرهای دیگری هم می توانند در این مدل نظر گرفته شوند مانند انتخابات خبرگان در سال 94، دموکراتیک شدن جریان خبر از طریق شبکه های اجتماعی، دست یابی به اطلاعات آماری از طریق نظرسنجی و …

متغیر تاثیرگذاری انتخابات مجلس خبرگان (انتخاب رهبری و آینده جمهوری اسلانی) در این تحلیل دخیل نشده اند، چون به دلیل شرایط غیرقابل پیش بینی، امکان تحلیل آنها به راحتی امکان پذیر نیست. در مورد سایر موارد مانند دسترسی بهتر و سریع تر به خبر و … هم به نوعی آنها را می توان ذیل متغیرهایی مانند مسئله روز یا اثرگذاری جناح های سیاسی و … تعریف کرد، به همین دلیل و برای سادگی امر به صورت مجزا بررسی نشده اند.

اگر به هر کدام از این متغیرها بر اساس اهمیت، بین 1 تا 100 وزن بدهیم (به عنوان مثال در این تحلیل، وزن تاثیر شورای نگهبان 50 از 100 و میزان ارزش وزنی دولت 20 از 100 و برای سایر متغیرها 10 از 100 در نظر گرفته شده است) و قدرت اثرگذاری نیروهای پیشرو را در انتخابات طی سال های مختلف مقایسه کنیم به نمودار زیر خواهیم رسید.

2

همانطور که مشاهده می شود، بیشترین نمره امکان اثرگذاری بر فرایند انتخابات مربوط به سال 78 با عدد 267 است و کمترین آن هم در سال 90 که نمره 7 گرفته است. برای سال 94، عدد بدست آمده برابر با 183 یعنی بیشتر از انتخابات مجلس پنجم در سال 74 و کمتر از انتخابات مجلس ششم در سال 78 است. در مقایسه این 2 انتخابات می توانیم بگوییم که امکان رد صلاحیت در سال 94 بیشتر از سال 74 است (در سال 74 افرادی مانند عزت الله سحابی یا ابوالفضل بازرگان تایید صلاحیت شده بودند). در حالی که در مقایسه این دو، فضای برای تغییر در جامعه و اثرگذاری جناح های سیاسی به دلیل امکان بیشتر استفاده از رسانه های جایگزین مانند شبکه های اجتماعی، نسبت به قبل بیشتر است.

مدل مثلت

تئوری مثلت مبتنی بر این استراتژی است که وقتی شما امکان این را ندارید تا به نهایت خواسته های خودتان برسید، باید در قسمت میانی اهداف خودتان با رقیب فکری و ایدئولوژیک خودتان، توافق کنید. این استراتژی، یک استراتژی بلندمدت است و می گوید در میان 2 جریان سیاسی با جهت گیری های فکری متفاوت، تنها زمانی می توانید 1- پیروز شوید و 2- این پیروزی منافع ملی را تامین می کند، که به رقیب خودتان برای رسیدن به خواسته های مشروعش اعتبار بدهید. خواسته هایی که اگر هم گاهی اوقات برخلاف برخی از خواسته های حداکثری شماست، اما در میان پایگاه اجتماعی و سیاسی مقابل هم طرفدار دارد (تئوری مثلت، استراتژی انتخاباتی بیل کلینتون پس از شکست سال 1994 در انتخابات میان دوره ای کنگره بود که به پیروزی مجدد او در سال 1996 منجر شد).

شرایطی که به نظر می رسد برای انتخابات مجلس 1394 کاملا صادق است و البته نمونه عملی آن در انتخابات سال 1392 ریاست جمهوری نیز به وضوح دیده و توسط جریان اصلاح طلب به کار گرفته شد.

3

تئوری مثلت و کمپین انتخابات مجلس دهم

تئوری مثلت، یک تئوری منطبق با منافع ملی درازمدت است. بر اساس تئوری مثلت، یک کمپین انتخاباتی وقتی می تواند موفق باشد که بتواند 4 شرط زیر را محقق کند:

  • امکان پذیر باشد، یعنی اعتبار منبع شما را با خدشه و ابهام رو به رو نسازد. به عنوان مثال یک جریان اصلاح طلب نمی تواند بر گذشته خود خط بطلان بکشد (یا اینگونه وانمود شود که این جریان، انحرافی و بدلی است) و با برند اصلاح طلبی به مجلس برود. این بی تکلیفی اصلی ترین مشکل «کمپین قالیباف» در انتخابات سال 92 هم بود. بدین معنی که «کمپین قالیباف»، آدرس مشخص نداشت. معلوم نبود برای مسائل استراتژیک خود چرا و چگونه تصمیم می گیرد و آن ها را اجرایی می سازد.
  • هزینه انجام آن کم باشد، یعنی اولا باعث گسستگی نیروهای طرفدار شما نشود و پیوستگی آنان را تضمین کند. به عنوان مثال اگر این تئوری را تئوری غالب جریان اصلاح طلبی در انتخابات 94 بدانیم، رفتن به سمت میانه و گپ و گفت با رقیب نباید نیروهای طرفدار و بدنه اصلاح طلبان را – که در کمیت آنها حرف و حدیث فراوان است – ناامید سازد. ثانیا و مهمتر، نباید به طرف مقابل، پالس شکست حداکثری بدهد و مارش پیروزی قطعی بنوازد. در یک نظام دموکراتیک، هیچ انتخاباتی تضمین پیروزی همیشگی نیست. اتفاقا مقدمه و آمادگی برای شکست های آینده است. یک بار اصلاح طلبان برنده اند و دفعه بعد نوبت اصول گرایان می شود. کمپین ها برای این به وجود نمی آیند که «فتح سنگر به سنگر قدرت» را در دستور کار خود قرار دهند. این کار نه عملی و نه عقلانی است.
  • منطبق بر داده های تحلیلی قابل دفاع باشد. چیزی شبیه به توضیحات ابتدای این مقاله. یعنی بر اساس داده هایی که قابل دفاع باشد توجیه تئوریک شوند و در عمل به کار آیند.
  • و در نهایت در راستای اهداف کلی تر هر کمپین (اینجا، اهداف کلی اصلاح طلبی: آینده ایران، پیشرفت کشور، دوام جمهوریت و اسلامیت نظام و …) باشد. کمپین انتخاباتی، یک پروژه مشخص با تنها یک یا چند هدف مشخص نیست. کمپین ها مدرن، امروز خود یک فرایند هستند. شعارهای امروز یک کمپین در ذهن مخاطب و رقبای سیاسی می مانند تا در آینده به نغع یا علیه همین کمپین به کار گرفته شوند.

چرا کمپین 50 زن نماینده، کمپین خوبی نیست؟

4

شروط بالا حداقل های شروط یک کمپین خوب هستند و اصلاح طلبان برای موفقیت در انتخابات باید مدل انتخاباتی خودشان را حول تئوری مثلث و شرایط آن وفق دهند. به این معنی که شعارها و برنامه های تبلیغاتی، نحوه ارتباط با مخاطبان و درخواست رای، پیام کمپین و خلاصه همه جنبه های برنامه انتخاباتی آنان باید همگام با این استراژی جهت دهی شوند. برای ملموس ترکردن بحث، مثالی از یک کمپین انتخاباتی تحت عنوان «کمپین به سوی تغییر چهره مردانه مجلس» را مطرح می کنم و می گویم که چرا – صرفا از منظر نگاه حرفه ای – این کمپین، که به منظور فرستادن 50 نماینده زن برابری طلب به مجلس دهم ایجاد شده است، یک کمپین خوب نیست. تاکید می کنم نگاه این تحلیل، فارغ از ارزش گذاری مثبت یا منفی بر پیام این کمپین، صرفا آن را از جنبه های حرفه ای مورد سنجش قرار می دهد و دلیل انتخاب آن هم تازگی کار کمپین و ارائه یک مثال عینی در توضیح موارد بالاست. بدیهی است با همین متر و معیار می توان کمپین های درون گروه های اصلاح طلب را هم ارزشیابی کرد.

  • هدف این کمپین، امکان پذیر نیست. مهمنرین دلیل آن هم این است که در مورد فرستادن 50 زن برابری طلب به مجلس دهم که هدف این کمپین اعلام شده، ان قلت بسیار آورده می شود و حرف و حدیث فراوان است، حتی از سوی طرفداران آن. وقتی یک کمپین امکان پذیر نباشد، اعتبار منبع خودش را با خدشه رو به رو می سازد. اعتبار منبع یعنی آنچه که یک جریان سیاسی، یا جریان اجتماعی یا حزب یا گروه و … برای خودش در طول سال ها بدست می آورد و به آن شناخته می شود. دلیل تاکید من بر اعتبار منبع این است که امکان ناپذیر بودن رسیدن به این خواسته ها، باعث آن خواهد شد که در مرور زمان، این جریان اهمیت خودش را از دست بدهد و به عنوان یک جریان همیشه شکست خورده – و به هدف نرسیده – تلقی گردد. یکی از دلایلی که «محسن رضایی» هیچ گاه و در هیچ انتخاباتی موفق نمی شود این است که اعتبار منبع خودش را از دست داده است. برای کمپین «تغییر چهره مردانه مجلس»، در صورتی که می دانیم امکان پذیری آن تقریبا نزدیک به صفر است، امکان ناپذیری، مترادف با کاهش اعتبار منبع است.

گروهی البته این گونه توجیه می کنند که اتفاقا این کمپین باعث افزایش آگاهی می شود و حتی اگر هم به جای 50 نماینده، 10 نماینده یا 5 نماینده برابری طلب به مجلس بفرستد نشان از موفقیت آن است (تاکتیک توپ های زیاد اما خالی از باروت). حالا فارغ از اینکه به نادرست بپذیریم این کمپین باعث افزایش آگاهی معنی دار در مسئله ای که عنوان می کند می شود، نکته اینجاست که تقلیل کمی هدف یک کمپین که در باور عمومی پذیرفته شده است با جملاتی شبیه به اینکه 5 نفر هم بروند موفقیت است، برای اعتبار منبع یک کمپین مدرن ویران کننده است. بخشی از کار هر کمپین، مذاکره و بحث برای رسیدن به اهداف درون گروهی است. یعنی در میان گروه های سیاسی – اصلاح طلب و اصول گرا – احزاب و خرده گروه های کوچک تری وجود دارند که برای قرار گرفتن اعضای حزب یا گروه خود در لیست نهایی اصلاح طلبان یا اصول گرایان، مذاکره و چانه زنی می کنند. کمپینی – اینجا کمپین تغییر چهره مردانه مجلس – که از اول بنا را بر این گذاشته یا این تلقی برای آن ایجاد شده است که به زیاد گرفته تا به کم راضی شود، در اصل، اعتبار منبع خود را در چانه زنی های پشت پرده حراج می کند. مذاکره کنندگان می دانند که اینها در کار خودشان جدی نیستند و می توان بسیار راحت تر از آنچه که ادعا می کنند آنان را راضی کرد. این کمپین می توانست با هدف آگاهی بخشی ایجاد شود و شعار اصلی خود را «ایجاد آگاهی نسبت به مسئله زنان» اعلام کند. در این صورت اگرچه امکان سنجش پذیری آن کم بود اما از منظر اعتبار منبع، قابل دفاع بود. همانطور که گفتم، امکان ناپذیری رسیدن به یک هدف، خود ویران کننده همان هدف است.

  • این کمپین منطبق بر داده های تحلیلی قابل دفاع هم نیست. یک کمپین می تواند از تاکتیک «توپ های زیاد» زمانی استفاده کند که «این توپ ها پر از باروت» باشند (اصلاح طلبان در معرفی کاندیداهای انتخابات به خصوص در انتخابات ریاست جمهوری از این تاکتیک گاهی استفاده می کنند). یک جریان سیاسی، یک مذاکره کننده ارشد با کشورهای خارجی (ظریف) و …زمانی می توانند از این تاکتیک استفاده کنند که همه یا بخشی از آنها «خالی از باروت» نباشد؛ یعنی چه؟ یعنی داده های تحلیلی قابل دفاع موجود باشد که اگر این کمپین به خواسته اش نرسید می تواند بخش های معنی داری از جامعه را بسیج کند که فرضا به اصلاح طلبان یا اصول گرایان رای ندهند یا در انتخابات شرکت نکنند یا بکنند. یا با قدرت بسیج کنندگی خود، آرای طرفدارانشان را در سال 92 از هاشمی رد صلاحیت شده به سمت روحانی هل دهند.

مادامی که چنین سرمایه ای وجود ندارد، یعنی کمپین منطبق بر داده های تحلیلی قابل دفاع، ارزش افزوده ای بر آنچه که ادعا می کند ندارد، سنگ بزرگ فقط علامت نزدن است.

  • هزینه انجام این کمپین هم کم نیست. بدین معنی که در مقیاس کلی تر، مخاطب این کمپین بیشتر گروه های پیشرو و اصلاح طلب هستند. در زمانی که اصلاح طلبان هدف گذاری خودشان را بدست آوردن مجلس موثر و موفق بر اساس تئوری مثلت تعریف کرده اند، عملا فرصت امتیاز دادن و امتیاز گرفتن را از کمپین دریغ خواهد کرد. چون مسئله شان، مسئله ورود زنان برابری طلب به مجلس نیست. مسئله چیز دیگری است.
  • این کمپین در راستای اهداف کلی تر آنچه که به نام «جنبش زنان» وصف شده شاید باشد و یا بهتر است بگویم که هست. اما خب، اولا در اینکه این «جنبش زنان» چیست و وزن و اندازه تاثیرگذاری اش چقدر است شک و شبهه زیاد است و بر فرض هم که قدرت حداقلی داشته باشد، این یکی از 4 شرط یک کمپین موفق است که برای پیروزی لازم است اما کافی نیست.

بر همین اساس، هر کمپین دیگری درون مجموعه کمپین های اصلاح طلبان را می توان مورد سنجش قرار داد. اکثر گروه های اصلاح طلبان ظاهرا البته پذیرفته اند در یک قالب متحد و با رهبری یکپارچه در انتخابات شرکت کنند و مدل انتخاباتی شان هم بر اساس تئوری مثلث قابل توجیه و پیاده شدن است و امکان موفقیت هم برای آن وجود دارد. مسئله اینجاست که بخش هایی از جبهه اصلاح طلبان – یا نزدیک به اصلاح طلبان – به هر دلیل اگر ساز ناجور بزنند، باید قبل از آن، تکلیف خودشان را با این 4 شرط مشخص سازند که آیا بر اساس آن شانسی برای پیروزی دارند یا خیر. حزب ندا، اتحاد ملت، کارگزاران و یا بخش هایی از اعتدال و توسعه (که گمان می کنند کارت برنده روحانی به تنهایی کافی است) در صورت جدایی از یکدیگر اعتبار منبع خودشان را از دست می دهند. این اشتباهی بود که احمدی نژاد در دومین سال ریاست جمهوری اش و برای انتخابات شوراهای سوم انجام داد. آنجا که مهرداد بذرپاش را به جای مهدی چمران با شعار رایحه خوش خدمت به صدر لیست انتخاباتی اش فرستاد؛ اما از آن لیست تنها یک نفر به شورای تهران رفت: پروین احمدی نژاد. بقیه را لیست چمران به ساختمان بهشت فرستاد و لیست اصلاح طلبان با چهار نماینده معروف شان.

بگذارید نوشته «بهترین دفاع حمله است» از محمد قوچانی را از انتها بخوانیم. آنجا که در آخرین پاراگراف خود می گوید «جای حسن روحانی در انتخابات سال های 84 و 88 خالی بود»، که اگر به تعبیر آقای قوچانی روحانی زودتر نامزد رئیس جمهوری می شد تراژدی هشت ساله نظام شکل نمی گرفت. اما همینجا است که انحراف تحلیلی این مقاله هم آشکار می گردد: روحانی نه در 84 و نه در 88 اگر نامزد می شد هیچ وقت فرصت پیدا نمی کرد که رئیس جمهور شود، یا بهتر بگویم احتمال رئیس جمهور شدن او بسیار پایین بود؛ همانطور که قصد هم داشت تا کاندیدا شود اما نشد. در ادامه توضیح می دهم که چرا چنین اعتقادی دارم و همینطور چرا این مقاله با تناقض های ناشی از تحلیل های خطی رو به روست.

روزنامه آقای قوچانی – شرق – دو روز بعد از 27 خرداد سال 1384، تیتر زد که اصلاح طلبان 17 میلیون رای آوردند و اصول گرایان 10 میلیونی هستند. این تیتر اشاره داشت به جمع آرای آقایان هاشمی، کروبی، معین و مهرعلی زاده برای اصلاح طلبان و جمع آرای آقایان احمدی نژاد، قالیباف و لاریجانی برای اصول گرایان. یک تفسیر خطی از انتخاباتی که هیچ چیز در آن خطی نبود؛ نه کاندیداتوری افراد، نه حمایت احزاب و نه حتی تبلیغات در خیابان. نادرستی این روایت فقط پنج روز بعد و در دور دوم انتخابات آشکار گردید و اتفاقا این بار روایت آن تیر به صورت برعکس اتفاق افتاد. آقای هاشمی کاندیدای مورد حمایت اصلاح طلبان، 10 میلیون رای بدست آورد و 17 میلیون رای به سبد محمود احمدی نژاد ریخته شد تا او رئیس جمهور شود.

اگر تحلیل درستی از انتخابات 84 داشته باشیم که چرا آرای کاندیدایی مانند معین که سقف کاندیداهای اصلاح طلبان آن روز هم بود به سبد انتخاباتی آقای هاشمی نرفت، آن وقت به درستی درک خواهیم کرد که آرزوی پیروزی حسن روحانی در انتخاباتی مانند 84 و البته 88 تا چه حد رویاپردازانه و خالی از واقعیت است. فراموش نکنیم در تهران سال 84 و در بهترین حالت تنها 17 درصد کسانی که در دور اول به دکتر معین رای داده بودند در دور دوم هاشمی رفسنجانی را انتخاب کردند.

این مقاله البته به درستی از برنامه احمدی نژاد جهت «هاشمیزه» کردن فضا برای پیروزی در انتخابات سال 88 هم سخن گفته است. همان برنامه ای که احمدی نژاد به خصوص در دور دوم انتخابات سال 84 پیاده کرد و هاشمی را شکست داد. در چنین انتخاباتی هر گونه انتساب به هاشمی و جریان غالب و الیگارشی حاکم در کشور محکوم به شکست در مقابل احمدی نژاد بود. از خاتمی که بگذریم، هیچ کس نمی توانست احمدی نژاد را شکست دهد و احمدی نژاد به همان دلیلی رئیس جمهور شد که خاتمی هشت قبل از آن رئیس جمهور شده بود.

در انتخابات 88 هم، هیچ فکت عملی و عینی وجود ندارد که این «هاشمیزه» شدن فضا به نفع اصلاح طلبان یا کاندیدای مطلوب آن می شد تا انتظار داشته باشیم فردی مانند حسن روحانی به عنوان نسخه دوم هاشمی بتواند کاندیدا شود و تازه رای هم بیاورد. همانگونه که مقاله هم از «همانی هاشمی و موسوی» می گوید که برنامه احمدی نژاد بود. فارغ از تمام حرف ها و حدیث های سال 88 اما، اگر قرار باشد یک لحظه فکر کنیم که احمدی نژاد جلوی روحانی در سال 88 قرار می گرفت و بعد خوش خیال این باشیم که روحانی جواب احمدی نژاد را می داد همانگونه که جواب قالیباف را در سال 92 داد، یعنی تاریخ را و تبلیغات را و انتخابات را همه و همه را خطی آموخته ایم. خط راست «ی» که آنگونه که امروز فکر می کنیم برای گذشته و شاید در آینده جواب می دهد، غافل از اینکه کنش و واکنش سیاسی یک معادله ریاضی نیست که با فرمول جواب داشته باشد.

به جای آنکه یک لحظه به این رویای رقابت روحانی و احمدی نژاد در سال 88 فکر کنیم شاید بهتر باشد به این فکر کنیم که چه می شد اگر احمدی نژاد به جای پرونده خانم رهنورد، مدرک دکتری حسن روحانی را رو می کرد و از او می خواست بگوید چگونه با اینهمه مشغله کاری و امنیتی در نظام برآمده از انقلاب و جنگ دکتر شده است. آن وقت این دیگر رویا نبود، سودا بود. روحانی هرچه قدر هم که قسم و آیه می خورد و والا و بلا می کرد، برای جامعه ای که تشنه سند و مدرک رو کردن و اتهام زدن است یک بازنده بود. او همان جا دفن می شد و دیگر فرصت این را هم نداشت که لااقل مثل میرحسین، مظلوم سربلند این مناظره باشد.

این البته روایت درستی است که امروز، روحانی بهترین انتخابات و رئیس جمهور خوبی است، او می تواند جواب مخالفان را بدهد، در مقابل دلواپسان کوتاه نیاید، جلوی سنت گرایان خرافی قد علم کند و در یک کلمه مدیریت کشور را از گرداب هشت ساله تخریب نجات دهد اما موفقیت مردان بزرگ بی شرط نیست که به قول این مقاله «اجازه بدهیم او به روش خودش بازی می کند.» البته که من و شما ظاهرا نه قدرت و نه توان این را داریم که روش بازی رئیس جمهور را لزوما بهم بزنیم، البته اگر خود نخواهد، اما می توانیم به او این تعبیر سعید حجاریان را در انتقاد از خاتمی سال 84 یادآوری نماییم که خاتمی بعد از آنکه به پاستور رفت، با جامعه از طریق دفتر ریاست جمهوری ارتباط برقرار کرد و این تنها، درهای واقعیت های درون جامعه را بر روی او بست. تازه، خاتمی حامیانی داشت که درون همین جامعه صدای او را بلند و حتی بلندتر از خود او تکرار می کردند، روحانی اما نه تنها صدایی بلندتر از خودش ندارد، بلکه خودش صدای خودش است و صدایی که هر روز بلند شود تا ابد بلند نخواهد ماند. مثال دارویی است که اثر خودش را بر اثر تکرار از دست می دهد. اگر هزینه این صداهای تکراری را در دوران اصلاحات طرفداران رئیس جمهور دادند تا او کشور را اداره کند، هزینه این صدای بلند آقای روحانی را خودش خواهد داد زمانی که دیگر برای درمان خیلی دیر شده است.

این مقاله، حسن روحانی را متغیری مستقل از دو جناح سنتی راست و چپ نامیده است و به نادرست در توصیف روحانی و احمدی نژاد گفته که احمدی نژاد محافظه کاران کهن را به اصول گرایان نوین بدل کرد و روحانی سوسیالیست های سابق را لیبرال می کند. نمونه دیگری از همین تفاسیر خطی و دو قطبی برای قالب کردن یک روایت تا تنها در ظرف یک مقاله بگنجد و البته در تناقضی آشکار هم می گوید که احمدی نژاد شمایل اصول گرایان و روحانی چهره اصلاح طلبان است. درحالی که معلوم نیست چگونه یک نفر می تواند همزمان مستقل از اصلاح طلبان –وارثان چپ های سنتی – و در عین حال شمایل آنان باشد؟ ریشه این اشتباه تحلیلی هم در همان اشتباه تحلیلی انتخابات ریاست جمهوری سال 84 نهفته است. احمدی نژاد کاندیدای احزاب و جناح های راست نبود که رای آورد تا چهره اصول گرایان باشد یا برای آنها نسخه بپیچد، او کاندیدای معترضی بود که انتخابات را برد، همین. کاندیدایی که مسئله روز کشور را درک کرده بود. همانگونه که خاتمی در سال 76 درک کرد و روحانی در سال 92 واجد آن شد. از این رو احمدی نژاد نه شمایلی از اصول گرایان، بلکه یک خود معترض طلبکار بود و هنوز هم هست و باز هم می تواند باشد. همان «خود»ی که جامعه ایران زمانی به اشتباه او را پسندید.

در آن سوی بازی، روحانی اما نه آنگونه که این مقاله می گوید متغیری مستقل از دو جناح چپ و راست سنتی ایران است و نه در نقطه تناقض با آن، چهره اصلاح طلبان. روحانی مستقل و جزیره ای خودساخته– آنگونه که این مقاله تصویر می کند – نیست. در زمانی که هاشمی «اصلاح شده» قرار بود 40 میلیون رای بیاورد و رد صلاحیت شد، شانس در خانه روحانی را زد تا به لطف سابقه اش، میراث اقتصادی و هسته ای منسوب به احمدی نژاد و حمایت همین هاشمی و البته رهبر اصلاح طلبان محمد خاتمی به ریاست جمهوری برسد. روحانی مستقل نیامده بود که مستقل هم برود. این را نمی گویم که او را وامدار اصلاح طلبان بنامم. این موضوع را خودش که انکار نمی کند هیچ، بلکه این پیوند تاریخی مبارک از جمله ارزشمندانه ترین پیوندهای سیاسی پس از انقلاب است که به اصلاح طلبان راه و روش مذاکره کردن و توافق داشتن را آموخته است. این میراث همان لیبرالیسمی است که در این مقاله روحانی واجد آن شمرده شده است.

و در ادامه، روحانی اما چهره اصلاح طلبان یا به تعبیر بهتر نماد صرف آنها هم نیست. او تنها کاندیدای مبارک اصلاح طلبان بود برای جلوگیری از سقوط آزاد کشور. یک روحانی لیبرال که اتفاقا با لیبرال ها پیوند خورد. سوسیالیست های سابق که به قول این مقاله قرار است توسط آقای روحانی لیبرال شوند سال هاست که لیبرال شده اند و به همین دلیل هم با روحانی پیوند خوردند، نه اینکه روحانی آمده باشد تا آنها را لیبرال کند. آنها به اندازه ای لیبرال بودند تا به اقتضائات سیاست مذاکره و مفاهمه تن بدهند.

روحانی زمانی رئیس جمهور شده است که مسئله کشور با مسئله او پیوند تاریخی دارد. کاندیدای سال 84 نبود که اقتصاد و سیاست خارجی و پرونده هسته ای مثل امروز نقطه قوتش نباشد و این شانس را هم داشت که شرایط کاندیداتوری اش نه در سال 84 و نه در سال 88 فراهم نشد، هرچند در هر دوی این سال ها می خواست و قصد داشت که کاندیدا شود. اما نکته اینجاست که خب، آدم ها همیشه خوش شانس نیستند. به خصوص اگر فرصت استفاده از شانس های خودشان را نداشته باشند. احمدی نژاد چهار سال هر کار می خواست کرد. قدر شانس را و فرصت ها را ندانست و به روزی افتاد که کسانی که برای دیدار با او درخواست وقت می کردند و جواب نمی گرفتند از روی او رد شدند. روحانی اما احمدی نژاد نیست، اما رئیس جمهوری است که فرصت کمی دارد و شانس اندکی که همیشه با رئیس جمهورها همراه نمی ماند. تا امروز که لااقل اینگونه بوده است.

این مقاله می توانست روایتی یا پیشنهادی برای سیاست ورزی به تعبیر یک طرفدار روحانی باشد. که اگر اینگونه بود فارغ از آنکه موافق یا مخالف آن باشیم، نکاتی با ارزشی دارد. اما زمانی که این مقاله در دام قالب بندی های خودساخته و تفاسیر خطی قرار گرفت و فرض های محال را غیر محال کرد، ارزش خودش را از دست داد. این فرض ها، به اندازه ای نادرست و پرتناقض هستند که صدای مقاله شنیده نشود. فرض هایی نامحتملی که در 84 و 88 ماندند. به جای آنکه روحانی را به جای میرحسین سال 88 تفسیر و تحلیل کند، باید روحانی را به سال 96 می برد که اگر احمدی نژادی دوباره آمد، روحانی چه دارد تا از آن دفاع کند؟ این مقاله تحلیل را به گذشته برد، آینده اما مهمتر بود.

این مقاله در سایت سلام نو و پویش منتشر شده است.

112296_179

مقاله ام در وب سایت سلام نو و اینکه جوانان اصلاح طلب اگر برای آینده ایران برنامه دارند و به پیشرفت کشور فکر می کنند تا حد ممکن نباید در شرایط حاضر در پست های دولتی حاضر شوند. باید به فکر انتخابات بعدی مجلس باشند و خودشان را در بخش خصوص و نهادهای مدنی تقویت نمایند.

سیستم دولتی در ایران فشل، ناکارآمد، بیمار و البته هوس باز است. این چهار تا را توضیح می دم و پیشنهادم را هم می گویم که چرا ما جوانان اصلاح طلب اگر برای خودمان رسالت آبادانی کشور را داریم باید از اساس این سیستم اداره کشور را شخم بزنیم و برای انتخابات مجلس و ریاست جمهوری های آینده از همین امروز برنامه داشته باشیم. شرط آن هم این است که مجموعه ای از همین جوانان همزمان در بنگاه های خصوصی و نهادهای قانون گذاری حضور داشته باشند.

مدیران سیستم دولتی جمهوری اسلامی با کمترین استثنا مجموعه ای از افرادی هستند ناکارآمد. دلیل آن هم وضعیت امروز کشور است. چپ و راست و اصلاح طلب و اصول گرا ندارد. در کشور ما هیچ چیز سر جای خودش نیست و اگر چرخ مملکت می گردد برای این است که یک پول نفت وجود دارد و خرجی مملکت را می دهد. بگذارید یک مثال عینی بزنم. گفته می شود یکی از دلایل استعفای آقای دکتر نجفی از ریاست سازمان گردشگری در ایران کمبود بودجه بوده است. به قول یک دوست عزیز آقای نجفی که خودش به عنوان رئیس سازمان برنامه، پول مملکت را توزیع می کرد نمی تواند امروز در مجموعه ای کار کند که پول ندارد. تازه این آقای نجفی از جمله افراد باهوش و تحصیل کرده ومورد احترام است؛ اما قادر نیست در مجموعه ای که هزاران منبع درآمدی می تواند داشته باشد مدیریت کند. چرا؟ به یک دلیل خیلی ساده. در این سیستم اقتصادی اداره کشور اگر کسی مدیر خوب نامیده می شود منظور است که در بهترین حالت «خوب خرج کردن» را بلد است. یعنی مدیر «هزینه» است. اما همین که قرار باشد تولید درآمد کند یا به عبارتی خودش پول تولید نماید، به اصطلاح «درجا» می زند. تقصیر خودش هم نیست. سی و چند سال فقط با این شیوه در جمهوری اسلامی مدیریت کرده است و اگر کمی با شیوه های امروزین بازاریابی و تولید ثروت آشنا بود نمی توانست و نباید می گفت که پول مدیریت یک مجموعه – آن هم دولتی با تعدد منابع ناشی از رانت – را ندارد. اینجاست که می گویم سیستم اداره دولتی در ایران فشل است و همینجاست که معلوم می شود مدیران دولتی در جمهوری اسلامی ناکارآمد هستند.

سیستم مدیرتی در ایران بیمار هم هست. به این معنی که افراد خوب و شایسته را تنبل و پرادعا بار می آورد. این هم در  ذات این سیستم وجود دارد. اگر شما در مجموعه های خصوصی کار کرده باشید و با مدیران و کارشناسان دولتی – باز هم تاکید می کنم این بحث ربطی به چپ و راست ندارد – طرف باشید این ها را به عینه می بینید. بگذارید یک مثال دیگر بزنم. زمانی دولت در طرح مالیات بر ارزش افزوده از شرکت های خصوصی طرف قرارداد با دولت خواسته بود که 3% از هر صورتحساب خود را بابت مالیات بر ارزش افزوده به اداره مالیات بدهند. اما مشکل اینجا بود که بسیاری از قراردادهای این شرکت ها مربوط به پیش از تصویب این قانون بود. به همین دلیل هم قرار شد شرکت های خصوصی به هر «صورتحساب» خود  3% اضافه کنند و پول آن را از کارفرمای دولتی بگیرند و به اداره مالیات که آن هم دولتی است تحویل دهند. حالا فارغ از اینکه این پول از یک جیب دولت به آن یکی جیب می رود، اما به همان اندازه که اداره مالیات در گرفتن این پول حریص و سفت و سخت بود، کارفرمایان دولتی در پرداخت این پول حرف و حدیث و اما و اگر داشتند. به عبارت ساده تر 3 درصد افزایش صورت وضعیت ها را پرداخت نمی کردند اما اداره مالیات این پول را می خواست و اگر شما به عنوان یک بنگاه خصوصی این پول را پرداخت نمی کردید جریمه دیرکرد هم باید می دادید. وقتی هم که این موضوع را به زبان ساده به اداره مالیات توضیح می دادید پاسخ این بود که به ما ربط ندارد. یعنی بخشی از دولت، بخش دیگر را آگاهانه یا ناآگاهانه انکار می کند. ناآگاهانه چون تنبل است و آگاهانه هم چون پرمدعاست. مثال های اینچنینی هم، یکی، دو عدد نیستند. کافی است به عنوان مثال سری به اداره های تامین اجتماعی بزنید یا در پیچ و خم قوانین و بخش نامه های سازمان برنامه پیشین – معاونت مدیریت و نظارت راهبردی – گیر کنید، آن وقت حساب کار دستتان می آید.

اما حضور در این سیستم هوس انگیز هم هست. شما می روید مدیر یک مجموعه می شوید، راننده و ماشین اختصاصی دارید و کار خاصی هم نمی کنید. اسم تان هم این است که مدیر هستید و به تجربه مدیریتی تان هم می نازید. تازه اگر پول نفت زیاد باشد و شما خوب هم خرج کنید تشویق هم می شوید. اما اگر یک نفر سیستم و حساب و کتاب شما را کنترل کند که 1- با این پول چه کار کرده اید و 2- با این پول چه کار می توانستید بکنید که نکرده اید، آن وقت است که معلوم می شود چه سرمایه هایی هدر رفته اند و چه فرصت هایی که دود شده اند. یعنی مدیریی که می گوید در دوران من 2 تن فرضا گندم بیشتر تولید شده است محتمل ترین نتیجه ای که می شود گرفت این است که احتمالن باید 200 تن تولید می شد اما 2 تن تولید شده است.

اما چرا ممکن است این بی حساب و کتابی و به عبارت بهتر این «بی عرضه گی» خیلی بروز نکند؟ بروز و عدم بروز این وضعیت البته در شاخص های اقتصادی و اجتماعی که معلوم است. همین که سال ها تورم داریم و جز 3 یا 4 کشوری هستیم که در دنیا تورم بالا داریم خودش یعنی اینکه این سیستم فشل است. اما اگر بخواهم بهتر توضیح بدهم یک وام گیری می کنم از نوشته ای از آقای کامبیز نوروزی که وضعیت اداره کشور را به وضعیت فوتبال مملکت تشبیه کرده بود. با این تفاوت که در فوتبال ایران یک برنامه 90 هست که تمام این وضعیت داغان را جلو چشم شما می آورد. فقط یک نگاهی به این حساب و کتاب باشگاه پرسپولیس بیندازید که سه، چهار تا مدیر قبلی آن هم درگیر پرونده مالی اش هستند. پرونده ای که در آن چون با عدد و رقم مواجه هستیم باید معلوم شود چه کسی چه کاری کرده است. اما همین را هم نمی توانند راست و ریست کنند. و هر کسی یک ادعایی می کند. در حالی که قاعدتا مشخص شدن وضعیت یک باشگاه نباید کار سختی باشد. وقتی برای یک باشگاه فوتبال دو دو تای چهار تای آن معلوم نیست و هرکسی یک چیزی می گوید دیگر تکلیف اداره مملکت که جای خودش را دارد. یعنی اگر یک برنامه 90 سیاسی یا اقتصادی وجود  داشت بهتر معلوم می شود که کشور چه قدر فاجعه بار اداره می شود.

به تمام این دلایل است که بر می گردم به جوانان اصلاح طلب و فکر می کنم جوانان اصلاح طلب – و باز هم تاکید می کنم که اگر «ایران» یعنی کشورمان، اولویت اول برای آنها باشد – باید قبل از هر چیز چشم خود را بر این واقعیت ها باز کنند و برای آینده کشور یک رسالت تاریخی قائل شوند. رسالتی که به نظر من تحقق آن حداقل دو مسیر موازی دارد:

اول، حضور در نهادهای اجتماعی غیر دولتی و نهادهای اقتصادی خصوصی. لازمه این کار استفاده از تخصص آدم های متخصص در بازار خصوصی ایران است. جوانان اصلاح طلب باید دندان طمع حضور در دولت را بکشند که اگر پای خودشان را در شرایط فعلی در دولت بگذارند آن وقت است که تازه راه «تنبلی» را یاد می گیرند و به خیل عظیم همین مدیران ناکارآمد اضافه می کنند. حضور در بازار خصوصی به همراه استفاده از ظرفیت هم افزای همدیگر و استفاده از تخصص یکدیگر در بازار خصوصی ایران برای جوانان اصلاح طلب یک اولویت است. آنهایی که گله می کنند که چرا دولت – فرقی نمی کند دولت روحانی، احمدی نژاد یا خاتمی – به آنها اعتماد نمی کند و مسئولیت نمی سپارد باید از صبح تا شب خدا را شکر کنند که به دولت نمی رود. سابقه کار دولتی، یک پاپسی ارزش ندارد. اینها اگر بلد بودند وضع امروز مملکت این نبود – در این مدل البته تک و توک استثناهایی مانند صفایی فراهانی و کرباسچی یا نعمت زاده و زنگنه و امین زاده هم وجود دارند که البته مزیت اینها سابقه کار در بخش خصوصی و ویزگی های شخصی است -. حضور در دولت در این مرحله اساسا افتخاری هم ندارد. مگر آنکه کسانی در دولت و در بخش های خاصی حضور پیدا کنند که تجربه کار خصوصی و تخصص مرتبط با آن را داشته باشند. تا زمانی که نداریم و این را هم می دانیم که فرقی با بزرگ ترهایمان نخواهیم داشت به نظر من خیانت است که در دولت حضور پیدا کنیم. در حالی که می توانیم کارهای دیگر بکنیم.

و البته حضور در نهادهای غیردولتی و سازمان های اقتصادی خصوصی یک مزیت دیگر هم دارد. می فهمیم که چه قدر نمی دانیم. و آن وقت است که به جای جمع شدن و برگزاری کلاس تاریخ سیاسی یا چه می دانم فلسفه تحلیلی با رئوس درسی تکراری و اساتید مشخص که همیشه یک حرف می زنند، آن وقت می رویم سراغ یادگرفتن روش های بازاریابی، مدیریت پروژه، اداره بنگاه های اقتصادی که ایران را برای حضور در یک اقتصاد قرن بیست و یکمی آماده می کند. این آموزش تخصصی است که جوانان اصلاح طلب به آن بسیار احتیاج دارند و سال ها یا ضرورت آن را درک نکرده اند و یا به هر دلیل دیگر به دنبال آن کمتر رفته اند. امروز اما نوبت اینگونه آموزش هاست.

و هدف دوم، آمادگی برای انتخابات مجلس بعدی، نقش آفرینی مثبت در انتخابات ریاست جمهوری 1396 و دولت دوم روحانی و در نهایت انتخابات ریاست جمهوری سال 1400 است. مجلس آینده نباید مجلس پیرمردهای گذشته، همین مدیران دولتی ناکارآمد و افراد ناتوان باشد. مجلس اگر دست اینها – چه چپ په راست – بیفتد وضعیت کشور بهتر نمی شود که بدتر هم می شود. دوباره این سرمایه هاست که هدر می روند و فرصت هاست که می سوزند. این ها آزمون خود را بارها و بارها داده اند و بارها و بارها هم رد شده اند. این بار جوانان اصلاح طلب باید خود دست به کار شوند که دیگر بزرگ شده اند. و البته باید طرح و برنامه هم داشته باشند که در هماهنگی با دوستانشان که در بخش خصوصی هستند، قوانین کشور را به نفع بخش خصوصی شخم بزنند. یعنی بند بند قوانین کشور را طوری بازبینی کنند که کشور را برای حضور در یک بازار قرن بیست و یکمی آماده کند. و بعد، دولت اول و دولت دوم روحانی را – در صورت پیروزی در سال 1396- مجبور کنند که در راستای یک ایران قرن بیست و یکمی گام بردارد. اگر بخواهم مصداقی هم توضیح بدهم یعنی اینکه وقتی وضعیت نابسامان کارخانه ای مانند ایران خودرو و صنعت خودروسازی ایران را می بینیم که چه قدر پول در آن هدر می رود یک راه بهینه کردن آن، افزایش رقابت است و از جمله کارهایی که می توان انجام داد اجازه واردات خودروهای خارجی است – البته با درنظرگرفتن معیارهایی مشخص-. آن وقت ایران خودرو نمی تواند پژوی 2 میلونی خود را 20 میلیون بفروشد و یا سایپا برای یک آهن قراضه به نام پراید 10 یا 12 میلیون تومان از مردم پول بگیرد. و تازه خدمات پس از فروش آنها هم تا این حد افتضاح باشد. این – واردات خودروی خارجی – کاری بود که زمانی قرار شد در ایران انجام شود، اما لابی صنعت خودروسازی اجازه نداد چنین قانونی در مجلس تصویب شود با این توضیح که اگر واردات خودروهای خارجی آزاد شود، صنعت خودروسازی ایران نابود خواهد شد. کسی نبود به آنها بگوید صنعت خودروسازی ایران را همین مدیریت شماهاست که نابود کرده است و اگر رقابت کردن به منظور بهینه شدن را بلد نیستید، آن جایی که نشسته اید، اشتباهی است. پول مفت می گیرید. این جمله را جوانان اصلاح طلب باید جرات آن را داشته باشند که بگویند و اگر در مجلس هم باشند می توانند آن را به هر دولتی تحمیل کنند و جوانان باانرژی و متخصص را به دولت بفرستند و به جای آنکه دست تمنا به استاندار و بخشدار و وزیر و وکیل دراز کنند که کار بگیرند، خودشان را جایگزین بی عرضه ها نمایند.

و البته تمام اینها، آماده شدن برای شرایطی است که در انتخابات ریاست جمهوری سال 1400 پیش می آید، انتخاباتی که این بار کاندیدایی با نظر همین جوانان معرفی خواهد شد. کاندیدایی که دنیای امروز را بشناسد و از رسوبات کهنگی و ناکارآمدی گذشته بری باشد. ا آزمون و خطا مدیر نشده باشد که اگر بهترین آن هم باشد بازهم ناکارآمد است، چون ذهنیت دولتی دارد و این ذهنیت برای پیشرفت کشور سم است.

آینده ایران رودربایستی بردار نیست. سبز و بنفش و چپ و راست هم ندارد. چیزی اگر بد است، پس بد است. نمی گویم البته که چرخ را دوباره اختراع کنیم و از گذشته درس نگیریم، اما سرنوشت خودمان را به مدیران گذشته نسپاریم. با آنها همراه شویم اگر می پذیرند که در اداره کشور اشتباه کردند و اگر قبول دارند که باید طرحی نو در بیاندازند، آن وقت آنها هم به کمک ما می آیند. یک عمری جوانان اصلاح طلب بودند که بر در و دیوار پوستر می زدند. این بار شاید نوبت آنها باشد که برای جوانان اصلاح طلب پوستر بزنند و برای آنها تبلیغ کنند. آسیاب به نوبت، این گوی و این هم میدان.

arasssh

نامه 466 تن از فعالان سیاسی و دانشگاهی ایرانی به رئیس جمهوری آمریکا و درخواست رفع تحریم ها از آقای اوباما اگرچه به عنوان یک تلاش دسته جمعی مبتنی بر احساس مسئولیت فردی و گروهی قابل تقدیر است اما از منظر شناخت منافع ملی در مذاکره و رابطه بین ایران و آمریکا، بحران پرونده هسته ای ایران و حتی درک درستی از مناسبات قدرت بین کنگره و دولت آمریکا و سیر اتفاقات تاریخی پر از ایراد و اشکال است.

واقعیتش این است که همیشه نسبت به امضاهای دست جمعی اینچنینی ملاحظه داشتم؛ چون از فرط تکرار اثرگذاری خودشان را هم از دست داده اند. به همین دلیل وقتی دوستان عزیزم متن این نامه را برای امضا در اختیارم قرار دادند با یک مطالعه سرسری و ارائه یکی دو نظر در خصوص لزوم حمایت از دولت ایران تحت هر شرایطی در قبال یک دولت خارجی و همچنین یک مورد تکنیکی، عذر خواستم و از آنجا هم که می دانستم عزیزان زیادی آن را امضا می کنند تمایلی به مخالفت در مقابل دوستانم نداشتم. اما بعد از آنکه پس از انشار نامه، آن را دوباره و این مرتبه با دقت بیشتر خواندم و ایرادهای آن، به خصوص از منظر دفاع نادرست از منافع ملی نظرم را جلب کرد، تصمیم گرفتم نقد خودم را منتشر کنم و البته اگرچه بازهم به سبب امضای جمعی از بهترین دوستانم در پای این نامه، کمی ملاحظه این را داشتم که آیا نوشتن آن لازم است یا نه، با این حال به این نتیجه رسیدم که نوشتن و نقد کردن و از یکدیگر یادگرفتن، عبادت امروز هر کدام از ماست که کشورمان را دوست داریم و سعادت ملت مان را می خواهیم.

مهمترین اشکال محتوایی من به نامه، اشتباه نویسندگان و امضاکنندگان نامه در خصوص عدم درک درستی از منافع ملی ایران است که امروز با پرونده هسته ای  کشورمان گره خوره است. تمام حرف نامه این است که آنچه آمریکایی ها در خصوص تحریم های کمرشکن علیه دولت و مردم ایران به کار بسته اند موفقیت آمیز بوده و باعث به «گروگان» گرفته شدن «حیات مردم ایران» و «نابود شدن بخش بزرگی از صنایع» کشور گردیده است. اما این دقیقا تکرار همان چیزی است که بانیان تحریم ایران از ابتدا به دنبال آن بوده اند و در رقابت های ریاست جمهوری آمریکا و منازعات دو کاندیدا – اوباما و رامنی – و معاونان این دو – بایدن و پل رایان – و همچنین در برنامه های تبلیغاتی کاندیداها به کار می رفت.

در مقابل سیاست های به ظاهر جنگ طلبانه میت رامنی، دستگاه دیپلماسی و تبلیغاتی اوباما ادعا می کرد که ما ایران را با تحریم ها به اندازه ای ضعیف خواهیم کرد که خودشان شکست را بپذیرند و در آن هنگام، ما دست باز را در برابر یک ایران ضعیف شده و شکست خورده خواهیم داشت و می توانیم سیاست های خود را بر ایرانی ها – به هر نحوی – تحمیل کنیم.

متاسفانه درک نادرست دولت وقت و حاکمیت کشور در کلیت آن، به تحقق این امر کمک کرد تا امروز ایران در ضعیف ترین حالت ممکن به مذاکره با غرب برود؛ درحالیکه دست سیاستمداران کشور خالی است و غربی ها هم می دانند تحریم ها اثر خود را گذاشته اند، اقتصاد کشور را نابود کرده اند، حیات مردم را به مخاطره انداخته اند و این نامه هم، همین ها را در برابر رئیس جمهوری کشوری که قرار است طرف اصلی سیاستمداران ما برای مذاکره باشد بیان می کند.

البته من متوجه هستم که نویسندگان و امضاکنندگان بزرگوار این نامه، از منظر منافع ملی ایران قصد داشتند تا به رئیس جمهور آمریکا بگویند که برخلاف ادعای غربی ها که «تحریم ها تغییر برنامه اتمی ایران» را هدف قرار داده اند، در عمل اینگونه نشده و «گستردگی و شدت تحریم ها با هدف آن نسبتی ندارد» و «تنها امکان معیشت عادی مردم را به محاق برده است». اما اگر واقعن فکر می کنیم که دولت آمریکا و آقای اوباما این را نمی داند که تحریم ها به صورت بالقوه باعث نارضایتی مردم شده و «حقوق انسانی» شهروندان ایرانی را نشانه رفته است، باید در مورد درک خود از سیاست بین الملل تجدیدنظر کنیم. اگر قرار بود صرفا به عنوان یک عمل انسان دوستانه و جهت تحریک عواطف انسانی سیاستمداران غربی هم این کار را بکنیم، این نامه – صرفا به صورت نمادین – باید به خانم میشل اوباما و دختران او نوشته می شد نه اینکه رئیس جمهوری آمریکا مخاطب نامه باشد که اتفاقا تمام برنامه او رسیدن به همین هدف در اعمال این سیاست ها و البته با توجیهات خاص خود است که جای بحث آن زیاد است اما موضوع این نوشته نیست.

حالا با این موارد، فرض کنید دیپلمات های کشورمان قرار باشد با طرف های غربی مذاکره کنند. آن وقت ایرانی ها چه برگ برنده ای – درون کشور – دارند تا در مقابل امتیاری که می دهند امتیازهای متناسب بگیرند؟ طرف غربی نمی گوید که تحریم های ما اثرپذیر بوده و در داخل کشور شما هم، دانشگاهیان و روشنفکران – و حتی زندانیان – پیام صلح فرستاده اند و این یعنی اینکه شماها باید تمام پیش شرط های ما را بپذیرید؟ فراموش نکنیم شرایط امروز کشور سال 82 و 83 و 84 نیست که رابطه ما با تمام دنیا خوب بود و اگرچه آمریکایی ها ایران را محور شرارت نامیده بودند اما از ایجاد یک اجماع جهانی علیه ایران ناتوان بودند.

در این نامه خطاب به رئیس جمهوری آمریکا آمده است: » مردم ایران در شرایطی بسیار سخت، چه از نظر اقتصادی و چه از نظر سیاسی، رئیس جمهوری را انتخاب کردند که قول تغییر داده بود. اکنون این بر عهده شما و سایر زمامداران کشورهای تحریم کننده است که پیام مردم را بشنوید.»

خب معنی این جملات چیست؟ یعنی این که رئیس جمهوری ایران در زیر فشار اقتصادی که به مردم تحمیل می شود آماده مذاکره با شما برای رفع تحریم هاست و شما باید پیام مردم ایران را بشنوید. غافل از اینکه کسی در آمریکا قرار نیست لزوما پیام مردم ایران را بشنود. پیام مردم ایران تنها وقتی شنیده می شود که در راستای منافع ملی آمریکا و منافع منطقه ای غرب باشد. این اقرار به اثرگذاری تحریم ها توسط روشنفکران ایرانی، فرصت هرگونه مذاکره و چانه زنی دیپلماتیک برای امتیاز گرفتن بیشتر در قبال امتیازهایی که می دهیم را از دیپلمات های ایرانی می گیرد، آنها را افرادی با دست بسته معرفی می کند که چیزی در چنته ندارند و حاضرند برای رفع تحریم ها هر امتیازی به غرب بدهند و حال که اینگونه است چرا غرب امتیازهایی بیشتر از آنچه که تصورش را می شود طلب نکند؟ اتفاقی که متاسفانه احتمالا مهمترین چالش دستگاه دیپلماسی کشور ماست.

مذاکره در چنین مقیاسی و در حالی که سطح مناقشه هسته ای ایران تا این حد گسترده است نیازمند آن است که در آن دیپلمات های ایرانی هم قدرت مانور داشته باشند و به خصوص از سوی داخل ایران و توسط نیروهای ترقی خواه مورد حمایت قرار بگیرند. امروز پیام ما باید به دنیا این باشد که به دستگاه دیپلماسی کشورمان و دولت جدیدمان اعتماد داریم و از تصمیم آنها حمایت می کنیم. این پیام اتحاد درون کشور است، نه اینکه با نوشتن چنین نامه هایی، تمام برگ های برنده خودمان را رو کنیم و حتی فرصت امتیاز گرفتن را هم نداشته باشیم. هرچه قدر که پیام ما از داخل ایران مبتنی بر ضعف باشد، امکان مذاکره برای ما سخت تر و فرصت امتیازگیری برای طرف غربی بیشتر می گردد. ما حتی برای تامین منافع ملی اگر لازم باشد باید صداهای متفاوت و مخالفت با مذاکره منفعلانه با غرب را هم بلند بلند فریاد بزنیم. یادم نمی رود آقای روحانی آن هنگام که مذاکره کننده ارشد ایرانی در برابر غربی ها بود، زمانی به آنها گفت حق دست یابی صلح آمیز به انرژی هسته ای حق مسلم مردم ایران است و هر دولتی که بخواهد به این حق بی تفاوت باشد سرنگون خواهد شد. آقای روحانی حتما می دانست که تعیین رئیس دولت در ایران مبتنی بر سیستم پارلمانی نیست که مجلس هر وقت خواست دولت را سرنگون کند و لااقل یک فرصت 4 ساله برای هر دولتی وجود دارد. اما این پیام را به آنها رساند که اینگونه هم نیست که در پشت میز مذاکره آنها هرچه بخواهند برآورده خواهد شد.

از همین رو هم هست که مهمترین رسالت تاریخی ما در این مرحله اعتماد به تیم مذاکره کننده هسته ای ایران و حمایت همه جانبه از آن است حتی در صورتی که در مذاکرات اولیه اساسا نتیجه ای حاصل نشود که به احتمال یقین غربی ها هم به دنبال امتیاز گرفتن بسیار بیشتر از آنچه که تصور می شود هستند و کمتر هم امتیاز خواهند داد. این جمله دکتر روحانی که اگر به دنبال حل بحران هسته ای هستید باید با زبان تکریم سخن بگویید را ما به عنوان جناح ترقی خواه بارها و بارها تکرار کنیم. در واقع این زبان مشترک همه ماست، مذاکره برای کاهش تحریم ها و امتیازهای را که می دهیم و می گیریم تمام و کمال باید توسط دولت و با اعتماد ما به تیم منتخب دولت باشد.

از سوی دیگر یک کارویژه تاریخی هم برای حاکمیت در سطح کلان وجود دارد که اتفاقا در اینجا صدای ما باید رساتر از گذشته گردد. حل پرونده هسته ای و مشکلات اقتصادی و سیاسی کشور در گرو اعتماد و اتحاد ملی است و این حاصل نمی شود مگر آنکه بحران اختلافات سیاسی داخلی را که امروز نماد آن حصر رهبران جنبش سبز و فعلان و زندانیان سیاسی است به نوعی حل شود. در واقع ما اگر زندانی سیاسی نداشته باشیم، یاوران بهتری برای دیپلمات های خود خواهیم بود و آنها را با اعتماد به نفش بیشتر که ناشی از حمایت یک ملت است به مذاکره با غرب می فرستیم. امری که در هر مرحله ای از این بحران تاریخی می تواند به منافع ملی کشور و نظام کمک کند.

اما این نامه فارع از این اشتباه محتوایی، یک سری اشتباهات تکنیکی در فهم مناسبات قدرت درون آمریکا و همچنین سیر تحولات مذاکرات ایران و غرب هم دارد. در این نامه برای یادآوری اشتباهات دولت آمریکا در قبال ایران آورده شده است که «در زمان ریاست جمهوری محمد خاتمی، دولت ایران داوطلبانه اقدام به تعلیق فعالیت های غنی سازی خود نمود اما دولت جرج بوش نه تنها تن به توافق نداد، که ایران را یکی از محورهای شرارت نامید». غافل از آنکه جرج بوش در 29 ژانویه 2002 (9 بهمن 1380) در سخنرانی سالیانه اش در کنگره ایران را به همراه عراق و کره شمالی محور شرارت نامید. اما ایران غنی سازی را در سال 1382 تقریبا یک سال و نیم پس از سخنرانی آقای بوش پذیرفت. ما باید حواسمان باشد که به چه کسی نامه می نویسیم و اگر هم حتی انتظار پاسخ درست از مخاطب نامه – آن هم در سطح رهبر بزرگ ترین قدرت اقتصادی و نظامی جهان – را داریم چنین اشتباهاتی از لحاظ در نظر گرفتن سیر تاریخی یک اتفاق نابخشودنی است و تنها از ارزش و اعتبار نامه می کاهد. هرچند اساسا من اعتقادی هم ندارم که چنین نامه هایی منظور نظر نویسندگان و امضاکنندگان آن را که با اوج ایران دوستی خود آن را نوشته اند و امضا کرده اند فراهم خواهد کرد. یعنی غرب اگر به جای 400 امضا، نامه 4000 امضایی هم بگیرد تا زمانی که یک کنش سیاسی مطابق منافعی سیاسی، اقتصادی و منطقه ای اش نباشد به آن تن نمی دهد، اما از همین اشتباهات ما به عنوان نقطه ضعف در مذاکره استفاده می کند. کاری که اگر ما هم در موضع برتر بودیم آن را انجام می دادیم. از این رو ایرادی بر غربی ها هم نمی گیرم. در عین حال همه اینها هم دلیلی بر اشتباه نوشتن و در نظر نگرفتن ملاحظات دیپلماتیک و روایی و پایایی یک متن تاریخی نیست که متاسفانه در این نامه وجود دارد.

و نکته بعد، این اشتباه تاریخی ما در ایران است که حالا نمی دانم در سطح حاکمیت به صورت عامدانه یا سهوا تکرار می شود. ما نمی توانیم دولت و کنگره را و حتی درون کنگره در برخی دوران ها، مجلس نمایندگان و مجلس سنا را، کلا یک مجموعه واحد تصور کنیم و پیام مجلس نمایندگان را با پیام مجلس سنا و پیام دولت یکسان بپنداریم. وقتی نوشته می شود که «درست چهار روز پیش از شروع به کار قانونی رئیس جمهور منتخب، کنگره آمریکا جدیدترین و شدیدترین تحریم های خود را بر علیه مردم ما به تصویب رسانده است»، این البته گزاره نادرستی است، چون این طرح در مجلس نمایندگان آمریکا به تصویب رسیده است و برای آنکه به قانون تبدیل شود باید هم در مجلس سنا مورد تصویب قرار بگیرد و هم اینکه رئیس جمهور با آن موافقت کند و حتی تایید آن توسط مجلس نمایندگان به معنای تصویب آن توسط کنگره آمریکا نیست، چون مجلس سنا آن را هنوز تصویب نکرده است. قانون گذاری در آمریکا متفاوت از ایران است و اینگونه نیست که تصویب یک قانون در مجلس لزوما به معنی اجرایی شدن آن باشد. در حالی که نامه این دوستان عزیز به گونه ای است که گویا این طرح به صورت قانون در آمده و قرار است اجرایی شود.

بازهم تکرار می کنم نوشتن نامه در چنین سطحی محتاج در نظر گرفتن تمام جوانب و اطمینان به کاربرد درست کلمات به کار رفته است. یعنی بهتر بگویم که اگر به دنبال اثرگذاری بهتر – هرچند بهصورت حداقلی – هستیم باید این ملاحظات را هم رعایت کنیم. امری که در نامه دوستان مورد توجه قرار نگرفته و اساسا درک درستی از آن هم در ایران وجود ندارد.

و نکته آخر در ادامه بحث های پیشین، توجه به امضاکنندگان همین طرح تحریم های جدید ایران در مجلس نمایندگان است. طرحی که به قول معروف به عنوان یک طرح «فراجناحی» توسط هر دو حزب جمهوری خواه و دموکرات درون مجلس نمایندگان حمایت شد، به نحوی که هم جان بنر، سخنگوی جمهوری خواه مجلس نمایندگان و هم نانسی پلوسی، رهبر اقلیت دموکرات به این طرح رای دادند و در نهایت با 400 رای موافق در قبال تنها 20 رای مخالف تصویب شد. ممکن است گفته شود این صحت ادعایی در ایران است که هم دو مجلس آمریکا و هم دولت را سر و ته یک کرباس می پندارند. در حالی که واقعن اینگونه نیست. به خصوص آنکه وقتی به دولت می رسد اساسا سطح بازی تغییر می کند. اما در حالی که آمریکایی ها با طرح مباحثی اینچنین در حال آزمودن ما به شیوه های مختلف در راستای منافع خودشان هستند، پیامی که ما از داخل می دهیم دقیقا همانگونه که گفتم به صورتی ناآگاهانه، ضد منافع ملی است. از سویی مجلس نمایندگان آمریکا چنین طرحی را تصویب می کند و از سوی دیگر گزارشی منتشر می شود که مجلس سنا، دو هفته قبل تر از این تاریخ، ارائه قانون سالیانه تحریم علیه ایران را به کاخ سفید به تعویق انداخته و آن را به جای ابتدای تابستان احتمالا به ماه اکتبر موکول کرده است. پیامی برای باز گذاشتن دست دولت جهت مذاکره با ایران و در عین حال نشانه ای مبنی بر اینکه اگر ایران کوتاه نیاید، این قانون برای اجرای دوباره به دولت ارسال می شود. همه اینها بدان معنی است که رقیب ما بازی را می داند و متناسب با شرایط، برخی کارت های خود را رو می کند و برخی را مخفی نگاه می دارد، اما ما فی سبیل الله تکلیف را با دولت خودمان و طرف مذاکره کننده روشن می کنیم. دست دولت را می بندیم و از یک سو با طرح مباحثی از قبیل اینکه تحریم ها موثر بوده دیپلمات های خودمان را خلع سلاح می کنیم و از سوی دیگر کوچک ترین قدرت نفوذی هم بر نحوه تصمیم گیری آمریکایی ها نداریم. ای کاش واقعن داشتیم. زبان این نامه، زبان یک ناظر بی طرف و یک حکم است که حالا که ایرانی ها رئیس جمهور خوبی انتخاب کرده اند، شما آمریکایی ها هم به آنها وقت بدهید. و دلمان خوش است که اگر مثلن دل آقای اوباما را با بیان اینکه دارو به ایران نمی رسد به رحم آوردیم مشکل حل می شود. درحالی که این واقعا از ناآگاهی تاریخی ما از رقیبمان نشات می گیرد و حتی گاهی اوقات تا آن حد هم پیش می رود که از زبان یکی از باهوش ترین استراتژیست های اصلاح طلب، مسئله ایران به نزاع دموکرات ها و جمهوری خواهان در تامین منافع ملی اسرائیل خلاصه می گردد و جمهوری خواهان مورد تخطئه قرار می گیرند. غافل از آنکه یهودیان – لااقل داخل آمریکا – اتفاقا بیشتر به دموکرات ها رای می دهند و این درست است که نقش لابی اسرائیلی و ایدئولوژی نومحافظه کاران در وضع تحریم ها و فشار بر ایران کم نیست، اما همه داستان که این نیست. همه نماینده های جمهوری خواه که ممکن است طرفدار وضع تحریم های بیشتر علیه ایران باشد آقای جان مک کین نیستند که هر بار می خواهیم مثالی بزنیم نام او را می آوریم. چون یک بار نامرد ریاست جمهوری شده و دو بار در مورد ایران صحبت کرده و فقط او را می شناسیم. جان مک کین یک رای دارد و سنا 100 عضو که اکثریت هم در دست دموکرت هاست. این ساده انگاری دور و بر خودمان و رابطه مان با دنیا و به خصوص آمریکایی ها، بزرگ ترین اشتباهی است که می تواند گریبان ما را بگیرد و اگر واقعا درون کشور به درک درست و همه جانبه ای از مذاکرات و امتیاز دادن و امتیاز گرفتن نرسیم و همه ما – تاکید می کنم همه – فارغ از چپ و راست و جبهه مشاکت و حزب موتلفه و جنبش سبز و جبهه پایداری، منافع ملی مان را درست تشخیص ندهیم، این بار واقعن در مقابل در غلتان گرانبهایی که خواهیم داد، آب نبات چوبی تحویل خواهیم گرفت. آن دفعه که آفای لاریجانی چنین ادعایی کرد در سال 83، می خواست رئیس جمهور شود و  این هم بخشی از برنامه تبلیغاتی اش بود و هرچند ما امتیاز دادیم اما «در غلتان» نبود و پرونده ایران هم به سازمان ملل نرفت که «آب نبات چوبی» باشد. این آب نبات چوبی امروز برای ما دردسری شده که حل و فصل تحریم ها در سازمان ملل یک رستم دستان می خواهد و گذر از هفت خوان.

این بار اگر با هم نباشیم و اگر کار را در بالاترین سطح به دستگاه کاردان سیاست خارجی مان نسپاریم و به آنها در هر مرحله ای اعتماد نکنیم و شرایط داخل کشور را برای مذاکره ای از موضع قدرت – و نه ضعف – آماده نسازیم، مجبور می شویم دودستی «الماس دریای نور» را تقدیم کنیم و چیزی هم گیرمان نمی آید، حتی همان آب نبات چوبی که آقای رئیس مجلس دهنشان را با آن شیرین کنند.

download

اگر مجلس حق دارد که با گزینه های آقای رئیس جمهور برای وزارتخانه ای موافق یا مخالف باشد و رای اعتماد بدهد یا ندهد؛ رئیس جمهور هم به همان اندازه حق دارد که معاونان و مشاوران خود را از میان افرادی که به آنها اعتقاد دارد انتخاب کند، هرچند این افراد رای اعتماد مجلس را برای وزارت به دست نیاورده باشند. مثال عملی این مورد محمدعلی نجفی است.

به شیوه ای مشابه، شورای شهر تهران هم به همین اندازه از حقی قانونی برخوردار است تا شهردار تهران را خودش انتخاب نماید؛ هرچند شهردار پیشنهادی، کسی در حد محسن هاشمی باشد که صلاحیت وی توسط همین مجلس برای شرکت در انتخابات شوراها رد شده بود. این منطقی ترین پاسخ برای کسانی است که معتقدند اصلاح طلبان در شورا نباید بر شهردار شدن یک اصلاح طلب در تهران اصرار داشته باشند. حتی اگر این اصلاح طلب، گزینه ای کاربلد هم باشد و البته برخی پیشنهاد هم می دهند که برای اثبات حسن نیت، ریاست قالیباف را بر ساختمان بهشت تمدید نمایند.

این را از این بابت می گویم که این روزها گروهی در میان ما اصلاح طلبان، خیلی سعی می کنیم انگ رادیکالیسم و تندروی به ما زده نشود و نمی خواهیم از این ور بام بیفتیم، اما ترسم از آن است که عقب عقب برویم و از آن سر بام سقوط کنیم.

البته شرایط کشور قابل درک است، کسی از میان اصلاح طلبان نمی خواهد بر طبق تقابل بکوید و نمی کوبد، رئیس جمهور هم تمام «هم» و غمش این روزها حل مشکلات اقتصادی مردم و معضلات سیاست خارجی کشورمان است. اما اینکه حتی انتخاب شهردار را هم به لابی و امتیاز دادن به اصول گرایان حواله دهیم و اینکه چون به تریش قبای برخی آقایان برنخورد، فرضن بگوییم که محسن هاشمی – به خاطر اسم پدرش و برادرش و خواهرش و البته مادرش– یا افرادی همانند محسن هاشمی کاندیداهای مناسبی نیستند، و در نتیجه نباید شهردار تهران شوند، مصداق همان عقب عقب رفتن در مقابل اصول گرایان، آن هم نه در مقابل بخش عقلانی آنان، بلکه در برابر تندروهای جبهه پایداری است که ترمزی ندارند و پایشان فقط روی پدال گاز است و ما شیوه عملی آنها را در مشروح مذاکرات 4 روزه مجلس برای رای اعتماد به کابینه دیده ایم.

و پیام این کار چست؟ اصول گرایان یا تندروهای جبهه پایداری در مجلس حق دارند هرچه می خواهند بگویند و آنچه دوست دارند انچام دهند و این مصداق دموکراسی پارلمانی است، اما به اصلاح طلبان که می رسد، آسمان می تپد. شهردار را هم که می خواهند انتخاب کنند، این مصداق تندروی سیاسی می شود و موضوعیت ندارد، اما وزیر که توسط نمایندگان پرلمان رد می شود، این حق مجلس است.

خب، بالاخره مردم، یک رایی داده اند. رئیس جمهوری را با حمایت اصلاح طلبان انتخاب کرده اند، 14 عضو شورا را از همین اصلاح طلبان برگزیده اند. از آن سو، بخشی از همین مردم هم دو سال پیش با تمام حرف ها و حدیث ها رای دیگری داده بودند و افرادی را به مجلس فرستادند که اکثریت اصلاح طلبان آنها کم است و اصول گرایانش بیشترند. هر دو نهاد الان قانونی هستند و در چارچوب وظایف قانونی فعالیت می کنند و حق اظهار نظر و تصمیم گیری دارند. اما نمی شود حق یکی، حق تر باشد. یعنی همه که با هم برابریم، اما آنها که در مجلس هستند از آنها که در دولت یا شوراها مسئولیت دارند بیشتر برابر باشند. اگر مجلس تشخیص می دهد که یک نفر برای وزارت مناسب نیست، در چارچوب وظایف خودش عمل کرده که قانون به آن داده است. از آن طرف ما حق رئیس جمهور برای انتخاب وزیر جدید یا معاونان وی را داریم که به نظر می رسد آقای رئیس جمهور بازی را خوب می داند. می ماند حق شورای شهر تهران برای انتخاب شهردار تهران. یعنی انتخاب کسی که مدیریت کردن را بلد باشد. برنامه ریزی را بداند که چیست، کشور را بشناسد، با دولت رابطه خوبی داشته باشد و خلاصه فرق اداره یک حجره خرید و فروش نخود و کشمش در بازار تهران را با اداره پایتخت ایران درک کند. در میان اصول گرایان که چنین آدمی با این مشخصات وجود ندارد. یک قالیباف بود که هشت سال شهردار تهران شد و به نظر من دیگر برایش بس است و بهتر است مسئولیت دیگری بپذیرد. این البته غیر از ابهامات مالی در اداره شهرداری تهران است که آقای قالیباف را احتمالن با مشکلاتی هم مواجه خواهد کرد. پیدا کردن آدم های کاربلد در میان اصلاح طلبان سخت نیست. محسن هاشمی که مثال زدم یکی شان است، نجفی، نامزد بعدی بود که به سازمان میراث فرهنگی رفت. معصومه ابتکار گزینه بعدی است که امتحان خودش را هم خوب پس داده است. حتی نمونه های مانند صفایی فراهانی هم وجود دارند؛ اما خب من هم که یک مشارکتی ام موافقم که آوردن اسم صفایی فراهانی با توجه به حساسیت هایی که روی او وجود دارد یک مقدار برای الان زود است؛ اما اینکه برای امثال نجفی، ابتکار و محسن هاشمی هم «ان قلت» بیاوریم یعنی بازی در زمین رقیب را پذیرفته ایم که تصمیم آنها در مجلس یک تصمیم انقلابی و قانونی تلقی شود، اما اصلاح طلبان که تصمیم می گیرند آوانگاردیسم به حساب آید. این را هم فراموش نکنید که رئیس جمهوری هم با شعار اعتدال، اینگونه بازی نمی کند. انتخاب فردی مانند آقای علوی به عنوان وزیر اطلاعات که در انتخابات مجلس از سوی شوراهای نگهبان رد صلاحیت شده بود یا انتخاب محمدعلی نجفی به عنوان رئیس سازمان میراث فرهنگی کمتر از دو روز پس از رای مخالف مجلس به وزارت ایشان برای آموزش و پرورش و حتی حکم سرپرستی جعفر توفیقی برای وزارت علوم علی رغم حساسیت های بی جای بخش های تندروی اصول گرایان، یعنی اینکه اگر این قانون است که تصمیم می گیرد برای هر دو طرف باید یک جور تصمیم بگیرد. نمی شود یک طرف از مزایای قانون فقط استفاده کند و آن دیگری با اعمال همین قانون رعشه و لرزه تندروی و افراط بگیرد. دوران حق ما و حق آنها گذشته است. به انتخابات که می رسیم اندازه و اثرگذاری این حق مشخص می شود، اما اصل آن قابل تبعیض نیست.

این مقاله در روز آن لاین منتشر شده است.

mohsen

مقاله ای که پارسال (دی ماه 90)  در مردمک نوشته بودم در تحلیل جدایی احمدی نژاد از آقا. این روزها که احمدی نژاد به لاریجانی نامه می نویسد تا از زندان اوین دیدن کند و برای مشکلات پیش روی نظام کدهای امنیتی بدهد بیشتر از هر روز مطمئنم که ماه عسل نه تنها به پایان رسیده که دوران گیس و گیس کشی پس از طلاق شروع خواهد شد. بخش هایی از مقاله را در ادامه بخوانید یا به لینک مرتبط بروید.

از جمله شعارهای طرفداران احمدی‌نژاد در دوران انتخابات ریاست جمهوری دهم این عبارت معروف بود:

«احمدی بت شکن، بت بزرگ را بشکن»

«بت بزرگ» از سال ۸۴، اسم مستعار هاشمی رفسنجانی رقیب انتخاباتی احمدی‌نژاد و از جمله مهم‌ترین مخالفان فکری او بود. احمدی‌نژاد در انتخابات سال ۸۸ هم سعی داشت با ایجاد دوقطبی احمدی‌نژاد – هاشمی، رای گروه‌های حاشیه نشین و مخالفان با نظام را که به درست یا غلط تبلور این مخالفت را در هاشمی رفسنجانی بازتولید می‌کردند به دست آورد.

با اینحال پس از انتخابات و موانعی که برای هاشمی رفسنجانی و خانواده‌اش به وجود آمده است و همینطور کنار گذاشتن وی از ریاست مجلس خبرگان، دیگر به نظر نمی‌رسید که منظور از «بت بزرگ»، تنها شخص هاشمی رفسنجانی باشد.

در نظر یاران احمدی‌نژاد، شکست سال‌های ۸۴ و ۸۸ و همچنین کنارگذاشته شدن هاشمی از ریاست خبرگان، برکناری محسن، یکی از پسرانش از ریاست متروی تهران، متواری شدن پسر دیگرش، مهدی، از ایران و همچنین داستان دنباله دار شکایت و اتهام علیه خبرساز‌ترین دختر هاشمی، یعنی فائزه، به اندازه کافی کفایت می‌کرد که شکست «بت بزرگ» رقم زده شود و برای هر انتخابی در آینده، دیگر این هاشمی به تنهایی نیست که به عنوان نماد مخالفت با نظام برای استراتژی تبلیغاتی‌اش به کار می‌رود.

او امروز به قدرتی بزرگ‌تر از هاشمی شکست خورده نیاز دارد. تکرار عبارت «بت بزرگ» و وعده شکست وی در دو برنامه انتخاباتی طرفدارانش برای انتخابات مجلس آینده، ناشی از همین برنامه عملی احمدی‌نژاد و تهدیدی است که در روزهای آغازین قهر ۱۱ روزه و در بیت رهبری، متوجه آیت الله خامنه‌ای کرده است.

کامل مقاله را اینجا بخوانید.

مقاله ام در ندای سبز آزادی و نوروز به مناسبت دومین سالگرد قرنطینه مصطفی تاج زاده در زندان اوین

نمی دانم واقعن بازجو یا بازجوهای آقا مصطفی، این روزها در مورد او چه فکر می کنند؟ با او در مورد چه مواردی صحبت می کنند، به سر و کله همدیگر می کوبند و از کدام خاطره تاریخی حال یا گذشته، حرفی و حدیثی به میان می آورند؟ هرچه را ندانم اما، این را می دانم که اگر دو روز و فقط دو روز با «آقا مصطفی» محشور باشند باید شرم آزادی خودشان و آزادگی «آقا مصطفی» را با تمام وجود حس کنند. شرم بازجویی از «مصطفی تاج راده» به جرم خنده دار «کودتای مخملین»  …

کامل مقاله را اینجا یا اینجا بخوانید.

 

یک تبلیغ تلویزیونی منفی از Super PAC حامی اوباما که میت رامنی را متهم می کند با متوقف کردن یک واحد فولادسازی در زمان مسئولیتش در شرکت Bain Capital باعث حذف بیمه درمانی یکی از کارگران این واحد و خانواده اش شده است و او هم نتوانسته هزینه درمانی همسرش را که مبتلا به سرطان بود بپردازد و این هم البته جواب کمپین رامنی که این تبلیغ را غیرمنصفانه دانسته و گفته که اوباما شایسته ریاست جمهوری آمریکا نیست.

انتخابات امسال آمریکا از نظر حجم تبلیغات تلویزیونی منفی کاندیداها عیله یکدیگر در طول انتخابات ریاست جمهوری آمریکا به قدری بی سابقه است که صدای خیلی از سران دو حزب دموکرات و جمهوری خواه و همنیطور نهادهای امنیتی را هم درآورده است. نکته مهم تبلیغات منفی اما این است که اثر آنی و احساسی این تبلیغات به حدی است که پاسخ به آن چندان راحت نخواهد بود. در مورد همین اتهام طرفداران اوباما و پاسخ کمپین رامنی هم نسبت کسانی که فقط در یوتیوب این دو فیلم را دیده اند، تقریبن 4 به 1 به نفع  تبلیغی است که توسط طرفداران اوباما منتشر شده است. حالا این غیر از حجم کسانی است که این تبلیغات را در شبکه های محلی یا کابلی تماشا می کنند.

تبلیغات اینطوری البته منحصر به انتخابات ریاست جمهوری نیست و در انتخابات کنگره هم کاندیداهای رقیب علیه یکدیگر از این گونه تبلیغات استفاده می کنند. یکی از معروف ترین آنها این مقاله پولتیکو (+ ویدئو) است که در پاسخ به یکی از مهمترین بحث های موجود در انتخابات امسال آمریکا ارائه شده است. نقش چین در بدست گرفتن کارهایی که آمریکایی ها توان انجام آن را دارند اما در چین انجام می شود و معنی آن هم رشد بیشتر چینی ها و بیکاری در آمریکاست.

برای بررسی و چگونگی ارائه این تبلیغات منفی، تیم های ویژه ای توسط ستادهای انتخاباتی انتخاب می شوند که وظیفه آنها منحصرن در بررسی کاندیدای رقیب در گذشته و بدست آوردن هر گونه رابطه منفی با وضعیت فعلی اوست. مواردی از قبیل تناقضات رفتاری یا گفتاری، وعده های محقق نشده (به خصوص برای رئیس جمهور)، گاف های که کاندیداها می دهند و موارد مشابه توسط این تیم بررسی می شود و خوراک لازم برای تبلیغات تلویزیونی منفی را فراهم می کند. American Crossroads که توسط کارل رو، مغر متفکر جمهوری خواهان تاسیس شده است برای این کار یک تیم 10 نفره دارد که تنها وظیفه شان Opposition Research است. گروه شاخص دموکرات ها هم برای چنین تحقیقاتی American Bridge 21 Century است که از جمله مهمترین Super PAC  دموکرات ها برای تحقیقات در سطح Grass root است. در این پست وبلاگم از کمک 2 میلیون دلاری جرج سوروس، میلیاردر دموکرات به American Bridge 21 Century و دلایل کمک وی نوشته ام.

swdesertrat.blogspot.com

مقاله ام در ندای سبز آزادی با عنوان حزب محافظه کاران: زمانی «جان استورات میل» حزب محافظه کاران را حزب آدم های احمق نام نهاده بود. «ادموند برک» پدر محافظه کاری را نیز از این رو «مغز محافظه کاری» می نامند، چون که محافظه کاران اصلن «مغز» ندارند. توصیفاتی که بیان کاملی از محافظه کاری امروز ایرانی و میراث دار خودخوانده پنجاه ساله آن یعنی حزب موتلفه اسلامی هم هست. حزبی که در تمام تاریخ انتخابات بعد از انقلاب، در هیچ یک پیروز نبوده و البته همیشه خود را طلبکار رای مردم دانسته است. …

این محافظه کاران سنتی را نه تنها اصلاح طلبان که حتی نومحافظه کاران تندرو نیز دیگر قبول ندارند و به بازی نمی گیرند. آقای بادامچیان و دوستانش، لازم نیست برای اصلاح طلبان نسخه مسیحایی بپیچد و دم از مرزبندی با به اصطلاح فتنه گران بزند که این آرزوی افتراق اصلاح طلبی و جنبش سبز را هرگز زنده نخواهد ماند تا ببیند. به جای آن بهتر است به آخرین مقاله سایت رجانیوز – ارگان نومحافظه کاران تندرو – نگاهی بیندازد تا ببیند چگونه این آقای «تاریخ زنده انقلاب» را در «توهم رهبری نیروی های انقلابی» می خواند که نه از دوم خرداد 76 و نه از 3 تیر 84 درس نگرفته است. و این شاید تنها از معدود دفعاتی باشد که رجانیوز درست می نویسد آقای بادامچیان. شماها از تاریخ درس نمی گیرید چون متعلق به محافظه کار هستید و حزب محافظه کاران جایی برای آدم های باهوش ندارد.

کامل مقاله را در ندای سبز آزادی بخوانید.

در قسمت های پیشین (اینجا و اینجا) صفحات فیس بوکی چهار تن از کاندیداهای بالقوه انتخابات ریاست جمهوری ایران در سال 92 – قالیباف، کواکبیان، عارف و مشائی- را بررسی کردم. حالا در این قسمت به سراغ محمدعلی نجفی و سعید جلیلی می روم.

حامیان دکتر نجفی صفحه ای در فیس بوک برای معرفی این کاندیدای بالقوه اصلاح طلبان راه انداخته اند و وعده داده اند که به زودی سایت اینترنتی حامیان دکتر نجفی هم شروع به کار می کند. در صفحه فیس بوکی حامیان نجفی هم مانند سایر کاندیداهای اصلاح طلب، نقش محمد خاتمی با ارائه اخباری در مورد او و همینطور عکس هایی از او برجسته است. این صفحه از لحاظ تبلیغاتی چندان قوی نیست و تولید محتوای آن هم خیلی ضعیف است. عکسی که هم در طرح کاور از او کار شده فکر کنم مربوط به انتخابات شوراهای سوم است که نجفی از لیست اصلاح طلبان به همراه معصومه ابتکار، هادی ساعی و احمد مسجدجامعی وارد شورای شهر تهران شدند. از میان معدود موارد قابل طرح در سایت البته می توان به پیشنهاد سازمان و شورای رهبری اصلاحات توسط نجفی در ادامه طرح اتاق فکر عبداله نوری اشاره کرد. این صفحه در عین حال نجفی را مشهورترین عضو اصلاح طلب در شورای شهر تهران می نامد.

دو صفحه بعدی هم مربوط به حامیان جلیلی تحت عناوین حامیان دکتر سعید جلیلی و سعید جلیلی است که یه جورهایی از بقیه صفحات بهتر است. یعنی انتشار اخبار آن با برنامه است و تولید شخصی هم دارد که در ارتباط با سایر اقلام تبلیغاتی مرتبط با جلیلی است. در مورد جلیلی البته قبلن اینجا نوشته ام، اما ماهنامه حامیان دکتر جلیلی را در این صفحه پیدا کردم که به نظرم فارغ از ارزش گذاری مثبت یا منفی، کار جالبی است. در عین حال این صفحات وبلاگی ارتباط مشخصی هم وبلاگ های شخصی طرفداران جلیلی و سایت های نزدیک به او دارند که حتی تا تعیین تیم اقتصادی او هم خبر منتشر می کنند. در این میان به موج وبلاگی حمایت از سعید جلیلی سری بزنید که به خصوص در بخش های وبلاگ های ماه جالب است.

جلیلی به نظرم از لحاظ توان ایجاد آن چیزی که به قول معروف «شور حسینی» نامیده می شود در میان نیروهای جوان مذهبی درون جناح اصول گرا از دیگران ظرفیت بیشتری دارد (به همراه لنکرانی) و در غیاب اصلاح طلبان می توانند، بازیگر اصلی میدان باشند. اما تمام آنچه که این تیم از طرفداران جلیلی ارائه می دهند تنها یک سبک تقلیدی و البته تا حدی مصنوعی از کارهایی است که در سطح وسیع فقط اصلاح طلبان توان انجام آن را دارند و در عین حال کارهای آنها از خلاقیت های تبلیغاتی خالی است. حالا شاید بعدن و در ادامه بتوانند موفق تر شوند. نکته بعدی هم اینکه اگرچه حامیان جلیلی در جبهه پایداری و سایت رجانیوز، بارها و بارها از ورود زودهنگام به رقابت های انتخابات ریاست جمهوری از قول مقام رهبری انتقاد می کنند، اما خب، سایت های مرتبط با دکتر جلیلی از دیگر سایت ها و صفحات حداقل در سطح مجازی فعال تر هستند و زنگ شروع بازی انتخابات را به صدا در آورده اند.

این البته یک نگاه کلی به چند تایی از صفحات فیس بوکی کاندیداهای بالقوه ریاست جمهوری آینده بود و بعدن بیشتر در مورد آنها و تحلیل محتوای آنها می نویسم. نکته جالب برای کاندیداهای نزدیک به اصلاح طلب و حتی شخصی مانند قالیباف این است که از عکس های خاتمی به صورت گسترده استفاده می کنند. در مورد عارف به خصوص این نزدیکی بیش از حد به خاتمی، مصنوعی و در حد بسیار زیادی برای او منفی است. چون گویی که خود شخصیت عارف حرف خاصی برای گفتن ندارد.

در عین حال من می دانم که این صفحات ممکن است ارتباط ارگانیک با کاندیداها نداشته باشند و حتی چون 10 ماهی تا انتخابات باقی مانده است، در ادامه احتمالن تکمیل تر و بهتر می شوند. تمام منظور من از این بررسی اجمالی و کوتاه این بود که اگر واقعن قصدی برای کار تبلیغاتی داشته باشند، یک پیش زمینه فکری انتقادی به آنها داده باشم تا در ادامه کار به تقویت ابزارهای تبلیغاتی و رسانه ای خودشان بپردازند که این کار در نهایت به افزایش دانش تبلیغات سیاسی در ایران کمک می کند و خودش زمینه ساز فهم و درک درست از دموکراسی هم هست.

نکته آخر هم اینکه تمام این صفحات را چه اصلاح طلب و چه اصول گرا با چاشنی غیرسوگیرانه بررسی کردم – البته غیر از کواکبیان – و با اینکه خودم اصلاح طلب هستم به این امر اذعان می کنم که صفحات جلیلی و قالیباف را از بقیه بهتر دیدم.

پي نوشت: در مورد قاليباف گفته بودم كه يك اي ميل براي ارتباط معرفي كرده بودند و من هم براي امتحان مشخصات خودم را فرستادم تا ببينم چه جواي مي دن. تا الان كه جوابي نيومده. اي ميلي كه ظرف يك يا دو روز بي جواب بمونه بيشتر از آنكه مفيد باشه مضره.

صفحات فیس بوکی کاندیداها، قسمت اول: کواکبیان و قالیباف

صفحات فیس بوکی کاندیداها، قسمت دوم: عارف و مشائی

در این پست از دو کاندیدای بالقوه انتخابات ریاست جمهوری 92 در ایران و صفحه های فیس بوکی آنها گفتم. هرچند در میان این دو، کواکبیان اصلن اهمیتی به اندازه قالیباف ندارد. حالا در ادامه به صفحات فیس بوکی عارف و مشائی سری زده ام:

اولین صفحه مورد بحث، صفحه فیس بوک با عنوان کمپین حمایت از دکتر محمدرضا عارف برای ریاست جمهوری است که البته بیشتر از آنکه به بررسی توانایی های محمدرضا عارف بپردازد سعی کرده است از نسبت کاری میان عارف و خاتمی برای تبلیغ او استفاده کند. عارف، معاون اول دولت خاتمی (80 تا 84) و رئیس ستاد انتخاباتی او در سال 88 – البته پیش از کناره گیری به نفع میرحسین – بود و گویا همین هم مهمترین نقطه ضعف این صفحه است. نمی دانم دوستان ما در ستاد آقای عارف چه برنامه ای برای انتخابات دارند، اما آنچه که در این صفحه فیس بوک نمایش داده می شود ایجاد رابطه نزدیک و مداوم او با خاتمی است که البته به تنهایی برای هیچ انتخاباتی کفایت نمی کند، به خصوص انتخاباتی در سطح ریاست جمهوری. در این صفحه همانند صفحه دوستداران قالیباف، یک نظرسنجی گذاشته شده و این سئوال را مطرح کرده است که «در صورت عدم کاندیداتوری خاتمی، چه کسی را مناسب می دانید؟» حالا غیر از اینکه این سئوال ناقص است و باید بپرسند که «چه کسی را برای ریاست جمهوری مناسب می دانید»، جواب های این نظرسنجی است که در مورد مصداق ها به دو مورد سید حسن خمینی و محمدرضا عارف اشاره دارد. گویا دوست داران آقای عارف افراد دیگر از قبیل قالیباف، جلیلی، مشائی یا حتی عبداله نوری را شایسته بررسی نمی دانند. این در حالیست که در بین مطالب منتشر شده در این صفحه، تاکید اصلی بر عدم توانایی قالیباف برای ریاست جمهوری حالا یا به طریق شبیه سازی او با احمدی نژاد – هر دو شهردار تهران بودند – و یا با انتشار گزارشی در مورد شکایت تیم احمدی نژاد از قالیباف به دلیل انتشار یک فایل صوتی در سال 87 است که االبته با توهین به احمدی نژاد همراه بود. در هر صورت هرچه که باشد، این صفحه همانگونه که مثلن می گوید فلانی و بهمانی بد هستند، برای این سئوال که چرا عارف کاندیدای مناسبی است پاسخی ندارد، جز اینکه چند تا عکس از عارف به همراه خاتمی منتشر کند که این البته بیشتر از آنکه مفید باشد به ضرر اوست و نشان دهنده این است که عارف شخصن در خودش هیچ گونه مزیت رقابتی نمی بیند که آن را برجسته نماید.

تنها نکته برجسته این صفحه، عکس هایی از چهره های برجسته اصلاح طلب اعمم از موسوی و خاتمی تا دکتر معین و آقا رضا خاتمی و عبداله نوری به عنوان کاور صفحه است که نشان می دهد روی کاور آن – حالا به صورت حداقلی – فکر شده است، ضمن آنکه خبرهای آن هم به روز است. اما غیر از این دو مورد صفحه دوستداران عارف چیزی برای گفتن ندارد.

در عین حال یک صفحه هم در فیس بوک با عنوان تقاضا از دکتر عارف برای عدم شرکت در انتخابات ایجاد شده است که گفته می شود توسط طرفداران قالیباف ایجاد شده است و البته با توجه به مطالب منتشر شده در صفحه چندان بیراه هم نیست. به نظر هم می رسد عکسی که از عارف همراه با مشائی در این صفحه کار شده، در راستای همان تخریب عارف باشد.

پی نوشت: در مورد عارف خبری دارم که علی رغم نهی آقای خاتمی، گفته است قصد شرکت در انتخابات را دارد و حتی به 2، 3 میلیون رای هم راضی است. این را هم می دانم که آقای خاتمی در دیداری، هرگونه حمایت خودش را از عارف تکذیب کرده و به او هم گفته که بیخود برای ریاست جمهوری برنامه ریزی نکند.

صفحه بعدی، صفحه طرفداران مشائی با عنوان حامیان مهندس اسفندیار رحیم مشائی است که شامل چند تایی خبر و عکس و فیلم از رئیس دفتر رئیس جمهور است. این صفحه هم جز همین کارکرد انتشار اخباری که در جاهای دیگر منتشر شده است، کارکرد دیگری ندارد و اگرچه یک سال پیش آغاز به کار کرده است اما این روزها چندان فعال نیست.

طرفداران مشائی البته یک صفحه دیگر هم دارند به نام حامیان جوان جبهه توحید و عدالت که البته صفحه فعال تری است. به عنوان مثال آخرین پست این صفحه در مورد پیام تبریک احمدی نژاد به سوریان، اولین طلایی ایرانی در مسابقات المپیک لندن است و در عین حال این صفحه اعلام کرده است که تا آزاد شدن احمد شریعت، وبلاگ نویس زندانی طرفدار احمدی نژاد، عکس او را به عنوان عکس یک صفحه می گذارد. در این صفحه بیانیه جبهه جوانان سوم تیر آذربایجان در حمایت از احمد شریعت هم منتشر شده است.

صفحات فیس بوکی کاندیداها، قسمت اول: کواکبیان و قالیباف

صفحات فیس بوکی کاندیداها، قسمت سوم: نجفی و جلیلی

این صفحه هواداران دکتر مصطفی کواکبیان را که در فیس بوک دیدم از یک طرف خنده ام گرفت و از طرف دیگر هم گفتم به صفحات فیس بوک چند تایی از این کاندیداهای انتخابات ریاست جمهوری بعدی یک نگاهی بیندازم. صفحاتی که اگرچه هر روز بیشتر از گذشته می شوند اما هیچ کدام ذره ای از خلاقیت های تبلیغاتی برخوردار نیستند و حتی نمی دانند که مکانیزم های استفاده از شبکه های مجازی اجتماعی برای جذب مخاطب را چگونه مورد استفاده قرار دهند.

از میان مهمترین کاندیداهای رقابت های ریاست جمهوری بعدی قالیباف است که این دو صفحه از او (+ و +) در فیس بوک برجسته شده اند. صفحه فیس بوک یک کاندیدای انتخاباتی می تواند منبعی برای جذب مخاطب شبکه ای باشد که با تعریف کار مشخص و بدست آوردن نبض سیاسی بخشی از جامعه به سیاست های کلان کاندیدا کمک کند. مشکل هر دو صفحه این است که تولید محتوای آن در راستای اهداف اصلی شبکه های اجتماعی نیست؛ به خصوص در صفحه «کمپین دعوت از قالیباف» که اکثرن به بازنشر اخباری که در منابع خبری دیگر منتشر شده است پرداخته می شود، هرچند صفحه «قالیباف، مرد عمل» بهتر است. در این صفحه  یک ویدئو از هدایت هواپیمای «هما» توسط قالیباف وجود دارد که مربوط به رقابت های انتخاباتی سال 84 است و البته تنها تولید محتوای جالب صفحه هم همین ویدئوی یک دقیقه ای است. در عین حال یک نسخه از برنامه پیشرفت و عدالت که نسخه دوم آن در سال 89 منتشر شده است هم جهت دانلود کردن در صفحه قرار داده شده که در نوع خودش جالب است. هنوز البته برنامه را نخواندم و بعد از اینکه با دقت خواندم نظرم را می نویسم. با این وجود دوستان ما در کمپین قالیباف باید توجه کنند که دو مورد برای تبلیغات انتخاباتی اهمیت اساسی دارد. اولی اعتبار منبع مناسب که قالیباف البته آن را دارد و دومی هم یک soundbite برای تبلیغات. یعنی خلاصه کردن کل یک برنامه مثلن صد صفحه ای در یک جمله و یا یک یا چند کلمه. و از این منظر 50 هزار تومان کروبی ارزش تبلیغاتی به مراتب بیشتر از این برنامه چندین صفحه ای دارد. نکته دیگر صفحه هم ارائه یک ای میل برای ارتباط با مخاطب است. آدرس این ای میل ghalibaf_1390@yahoo.com  است. دوستان ما باید توجه کنند که انتخابات قرار است در سال 92 برگزار شود، نه در سال 90. در عین حال اگر مثل ما اصلاح طلبان بی پول نباشند (که نیستند) بهتر است یک آدرس ای میل با سرور اختصاصی داشته باشند. برای امتحان مشخصات خودم را برای این ای میل ارسال کردم و می خواهم ببینم که چه جوابی می آید.

صفحه فیس بوکی «کمپین دعوت از قالیباف» البته یک نکته جالب دیگر هم دارد و آن هم تعداد عکس هایی از خاتمی با قالیباف به بهانه های مختلف است. در عین حال یک نظرسنجی هم دارد که از مخاطبان خودش می پرسد اگر «خاتمی» کاندیدا نشود به چه کسی رای خواهند داد. به نظر می رسد قالیبافیون، هنوز هم از این می ترسند که خاتمی مانند سال 88 با حضور در انتخابات، ستادهای انتخاباتی و البته خود کاندیداهای آنان را به تردید حضور در انتخابات بیندازد. تردیدی که در ستاد قالیباف البته خیلی جدی است. قالیباف برای حضور در انتخابات باید از سویی اصلاح طلبان -شخص خاتمی- را راضی کند که می تواند نماینده آنها هم باشد. تنها در این صورت است – نیامدن خاتمی –  که قالیباف می تواند یکی از مهمترین و جدی ترین رقبای انتخاباتی باشد و از سوی دیگر هم او مجبور است عقبه تشکیلاتی خود را درون جناح اصول گرایان داشته باشد. چون تشکیلات رای آنان به خصوص در میان سپاه و بسیج می تواند برای هر کاندیدای منتسب به جناح اصول گرایان – و از جمله قالیباف – اهمیت بنیادین داشته باشد. (نظر خودم: قالیباف هرگز رئیس جمهور نخواهد شد، در این مقاله چرایی آن را توضیح داده ام).

کواکبیان هم که صفحه اش البته برای خندیدن خوب است.هرچند او یا حامیانش این صفحه را برای رقابت های انتخابات مجلس نهم در فیس بوک ایجاد کرده بودند. برای آشنایی با او می توانید این فایل را که به عنوان آثار دکتر مصطفی کواکبیان تهیه شده است نگاه کنید و البته نصف این متن در شرح روی جلد یکی از کتاب های اوست: «این کتاب در سال ۱۳۸۷ با شمارگان ۳۰۰۰ جلد توسط موسسه ی فرهنگی و انتشاراتی پازینه روانه ی بازار کتاب شد. مهمترین چشم انداز این کتاب که ذهن خواننده را به تفقد و تأمل وا می دارد شاید گفت همان طرح روی جلد کتاب باشد». در عین حال این صفحه کواکبیان فرصت طلب است نه اصلاح طلبرا هم نگاهی بهش بیندازید، مخصوصن عکس هایی که با میرحسین دارد و خاطره ای را که می گوید: «آقاي نماينده آيا يادتان مي آيد آن روز را كه در زيرزمين ستاد، مهندس موسوي را در آغوش گرفته بوديد و لفظ مهندس جان از كلام مباركتان نمي افتاد….»

در قسمت بعدی نگاهی به صفحات محمدرضا عارف، مشائی، جلیلی و محمدعلی نجفی می اندازم.

صفحات فیس بوکی کاندیداها، قسمت دوم: عارف و مشائی

صفحات فیس بوکی کاندیداها، قسمت سوم: نجفی و جلیلی

بزرگ ترین اشتباه اصلاح طلبان، مقاله ام در ندای سبز آزادی و چرایی شکست اصلاح طلبی در صورت حضور با کاندیدای حداقلی در انتخابات ریاست جمهوری  یازدهم:

در میانه های زمستان سال 83 که اصول گرایان سنتی (یا همان محافظه کاران) تقریبن بر کاندیداتوری علی لاریجانی به اجماع رسیده بودند فقط یک تلنگر بر آنها کافی بود تا به یادشان آورد محافظه کاری ایرانی در مدل امثال علی لاریجانی هرگز نخواهد توانست ریاست دولت جمهوری اسلامی را بدست بیاورد. این تلنگر البته نه از درون جناح اصلاح طلب که از دل اصول گرایان بر آنها زده شد. محمود احمدی نژاد وقتی که نامه دعوت به حضور در جلسه تصمیم گیری برای تعیین مکانیسم کاندیدای نهایی اصول گرا به دستش رسید، آن را خواند اما مثل یک کاغذ پاره دور انداخت. ابتدا گفت که اصلن برنامه ای برای رئیس جمهور شدن ندارد و بعد هم ادامه داد که اساسن امثال لاریجانی را در حد و اندازه های ریاست جمهوری نمی بیند و ندید.

هنوز شش ماه از آن تاریخ هم نگذشته بود که سنتی های محافظه کار، بازی را به تازه به دوران رسیده های اصول گرا باختند. در دور اول رقابت های ریاست جمهوری نهم، هم احمدی نژاد و هم قالیباف بیشتر از لاریجانی رای آوردند؛ درحالیکه کل جناح اصول گرا در شکل و شمایل احزاب و گروه های ریشه دار از لاریجانی حمایت می کردند.

این داستان، پایان تاریخ اصول گرایی سنتی بود. اگرچه هنوز هم عده ای در حزب پیرمردان کندذهن محافظه کار – موتلفه – آرزوی تشکیل دولت دارند، اما تاریخ برای محافظه کاران دیگر به عقب باز نخواهد گشت و تا زمانی که تنها ستاره اصول گرایی، یعنی قالیباف، در هر انتخاباتی می تواند حضور داشته باشد، این محافظه کاران سنتی در خواب خوش بامداد رحیل خواهند ماند. اما…

کامل مقاله را می توانید اینجا بخوانید.

دیگر امروز تقریبن هیچ شکی وجود ندارد که هر کس بتواند رای دهندگان آمریکایی را قانع کند که توانایی حل بهتر مشکلات اقتصادی را دارد، او رئیس جمهور بعدی آمریکا خواهد شد.

جدیدترین گزارش اداره کار آمریکا که از ایجاد 80 هزار شغل در ماه قبلی میلادی خبر می دهد کمپین انتخاباتی اوباما را در معرض فشار شدید جمهوری خواهان قرار داده است. کمپین رامنی که سعی دارد او را با تجربه مدیریت شرکت های خصوصی موفق، به عنوان مردی که می داند چگونه معضل اقتصادی آمریکا را حل کند معرفی نماید، از این کمبود ایجاد شغل در ماه های اخیر و نرخ بیکاری 8.2%ی استفاده می کند تا رئیس جمهور را در مواجه با مشکل اقتصادی که مهمترین موضوع انتخاباتی آمریکایی ها برای تعیین رئیس جمهور جدید در ماه نوامبر است، فردی ضعیف معرفی کند.

این گزارش نیویورک تایمز از رویکرد دو کمپین رامنی و اوباما در مواجه با مشکلات اقتصادی آمریکا می گوید و ادعا می کند که اقتصاد و مشکلات آن در حال جهت دهی به انتخابات است. در عین حال هر دو کمیپن، تبلیغات تلویزیونی خود را منحصر به نقاط ضعف یکدیگر برای حل مشکل بیکاری در آمریکا به خصوص در Swing State ها (ایالت هایی که گاهی به دموکرات ها و گاهی به جمهوری خواهان رای می دهند) معرفی نموده اند. هافینگتون پست گزارشی منتشر کرده که Super PACی (گروه های سیاسی که می توانند به هر میزان که بخواهند از شرکت های خصوصی و اتحادیه ها پول دریافت کنند و در انتخابات به نفع یک کاندیدا تبلیغ نمایند) که توسط Karl Rove (مغر متفکر تبلیغاتی جرج بوش و کسی که به در این انتخابات به ATM جمهوری خواهان معروف است) راه اندازی شده است، 25 میلیون دلار در ایالت های کلورادو، فلوریدا، کارولینای شمالی، اوهایو، نوادا و ویرجینیا برای تبلغ تلویزیونی علیه اوباما اختصاص داده است. مشخصه هر 6 ایالت این است که نرخ بیکاری در آنها نسبت به سال 2008 که اوباما ریاست جمهوری را بر عهده گرفت بیشتر شده است.

این هم یک گزارش از وال استریت ژورنال در همین رابطه و البته تشریح چرایی کاهش ارزش بازار سهام بعد از ارائه گزارش اداره کار که مطابق پیش بینی ها باید در ماه June، 100 هزار شغل در آمریکا ایجاد می شد.

ferrellgummit.wordpress.com

این خبر محکومیت دکتر معین به یک سال زندان و بعد هم 20 میلیون تومان حبس من را برد به سال 84 و کاندیداتوری دکتر معین که نامزد اصلاح طلبان پیشرو بود و حالا غیر از سلامت مالی و علمی که دارد، این سلامت اخلاقی اش است که او را در مجموع سیاستمداران ایران برجسته می کند. مردی که البته یک اکتیویست فعال سیاسی نیست، اما کسی است که در پایبندی به اصول خیلی هم قابل احترام و ستایش است و بعد از انتخابات سال 84 اگرچه تلاشش برای تشکیل جبهه دموکراسی و حقوق بشر ناکام بود، اما از تلاش های مدنی و فعالیت های علمی و فرهنگی و تشکیل NGO های خیریه ای دست نکشید. به همین مناسبت هم یادداشتی را که دکتر مهاجرانی در سال 84 برای دکتر معین نوشته بود به همراه عکس هایی از آن سال را در اینجا می گذارم با این توضیح که پیامی از او را همیشه آویزه گوشم دارم که وقتی فرصت فعالیت سیاسی برای تو فراهم نیست، فقط درس بخوان

«این روزها پیداست که دکتر معین دارد صدای برخی را در می‌آورد. البته همه از عزیزان و بزرگان هستند، اما واقعیت این است که همه از بزرگ و کوجک به اکسیژن نیاز دارند.
سال نخست پیروزی انقلاب بود. همان سالی که همه گویی بر فراز ابرها حرکت می‌کردند شادی و سرور و لبخند اولین جلوه‌ی حضور و حرکت بود. زوج دانشجویی صاحب پسری شده بودند. می‌گفتند بچه بی‌قراری می‌کند، رفتند پیش دکتر معین، پرسیدم خیر بود؟ دوست دانشجو لبخند زد و گفت این آقای دکتر معین پزشک عجیبیه! گفت این بچه که گریه نمی‌کنه باید بیش از این گریه کنه تا اکسیژن بیشتری مصرف کنه هر وقت هم دیدید بچه زیادی آرومه خودتان صدایش را در بیاورید.

این روزها پیداست که دکتر معین دارد صدای برخی را در می‌آورد. البته همه از عزیزان و بزرگان هستند، اما واقعیت این است که همه از بزرگ و کوجک به اکسیژن نیاز دارند.

وقتی موضع گیری ها و سخنان یا شعارهای کاندیداهای ریاست جمهوری را با یکدیگر می سنجیم کاملا روشن است …

دکتر معین و نیز دکتر رضا خاتمی از ادبیاتی بهره می‌گیرند که نسبتی نزدیک با صدای مردم دارد. بدیهی است که مراد از صدای مردم همان صدایی است که نسل جوان جامعه‌ی ما نشانه و نمودار آنند. صدای زلال و شفاف و صریح و پرهیز از واژگان یا مواضعی که مثل بازی با یخ چیزی در دست و ذهن شنونده نمی‌ماند.

بپذیریم که گاه جامعه نیازمند هوای تازه است اما مهم نشانه‌های هوای تازه است و نه لفظ آن یا لقلقه‌ی آن بر زبان. به نظرم با همین آهنگ صدای دکتر معین، مردم ما بازتاب صدای خود را در مواضع ایشان می‌بینند.»

شرح عکس ها( به ترتیب ردیف از بالا به پایین و راست به چپ)

پوستر یکی از شعارهای انتخاباتی دکتر معین / من، آرش غفوری بعد از بازی فوتبال در پارک وی

رضا خاتمی، دکتر معین، صفایی فراهانی / زهرا اشراقی، رضا خاتمی، دکتر معین (تابش گوشه سمت راست و بالای رضا خاتمی در عکس)

همسر دکتر معین، دکتر معین و فکر کنم حسین نورانی نژاد + عرب سرخی و شکوری راد در راه پیمایی 22 بهمن 83 / دکتر معین و فیض الله عرب سرخی

 بهزاد نبوی، رضا خاتمی و دکتر معین / اله کولایی، شکوری راد، سعید حجاریان و مهدی شیرزاد

محسن آرمین (قول داده بودم این عکس منتشر نشود اما دیگر مشمول مرور زمان شده است، عکس برای کنگره سازمان است) / حمید سیدی، رئیس  دفتر دکتر معین رو به دوربین

لیلی نیکونظر / ریحانه طباطبایی (حسابی از دستش شاکی ام الان)

یک بار سر کلاس درس تبلیغات سیاسی در رشته ارتباطات دانشگاه علامه، دکتر محسنیان راد سئوالی مطرح کرد که جواب آن خودش یک دنیا تحلیل بود. او از ما پرسید که آیا می دانید انگلیسی ها راجع به کدام یک از دشمنانشان، خاطرات و کتاب های زیاد منتشر کرده اند و البته خودش جواب داد ناپلئون بناپارت؛ چون بزرگ کردن دشمن شکست خورده، تو را بزرگ می کند و ناپلئون آن قدر بزرگ بود که وقتی انگلیسی ها او راشکست دادند با تکرار خاطرات تاریخی در واقع می خواستند بگویند که ما خیلی بزرگیم.

من در عین حال به یاد بهترین و یکی از مرجع ترین کتاب های راجع به ناپلئون افتادم که توسط ی. و تارله نوشته شده بود که البته او روسی است و ناپلئون در جنگ با روسیه پس از آنکه ورسای را هم فتح کرد در سرمای جانسوز روسیه مجبور به عقب نشینی شد و داستان های شکست های بعدی او هم از همین روسیه آغاز گردید. روس ها هم مانند انگلیسی ها با ذکر نبوغ نظامی ناپلئون می خواستند بگویند نابغه را شکست داده اند.

حالا این شده است حکایت مسئولان جمهوری اسلامی در تمام 32-33 سال گذشته و اینکه همه چیز را با متر و معیار آمریکا می سنجند. یعنی وقتی می خواهند بگویند ما قوی هستیم می گویند از آمریکایی ها بهتریم، وقتی می خواهند بگویند که ارتش ایران (البته منظورم سپاه است) ارتش های دنیا را زمین گیر می کند، می گویند می رویم آمریکایی ها را لت و پار می کنیم و …

آخرین آن هم حکایت وزیر اطلاعات است که رفته در مجلس و آنجا گفته قدرت اطلاعاتی ایران آن قدر بالاست که چندین بار اوباما اظهار عجز و ناتوانی کرده است. البته ما بخیل نیستیم و ان شاالله سربازان گمنام امام زمان خیلی هم خوب، اما آقای وزیر می شود بگوید چه جوری از عجز و لایه اوباما خبر دار شده؟ در ثانی مگر اینهمه نمی گوییم که آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند، خب طرف که غلطی نمی تواند بکند، دیگر عجز و لابه اش به چه کار تو می آید؟