نوشته های برچسب خورده با ‘جوانان اصلاح طلب’

از فردای پس از دوم خرداد 76، یک «ما»ی جمعی به وجود آمد از «ما» جوانانی که با هم بزرگ شدیم، با هم به پیروزی رسیدیم، با هم شکست خوردیم، با هم شعار دادیم و با هم رقابت کردیم؛ اما هویت اصلاح طلبانه مان دست نخورده باقی ماند. جمعی از همین «ما» به روزنامه ها رفتیم، بخشی عضو احزاب اصلاح طلب شدیم، گروهی در نهادهای مدنی کار کردیم و قسمتی از «ما» هم فعال جنبش دانشجویی شدیم. گیرم که دعوا هم کردیم و همدیگر را مورد انتقاد هم قرار دادیم اما سر بزنگاه ها که با هم بودیم. همه مان در 88 یک رای به موسوی داشتیم و خیلی از ما در 92 به روحانی رای دادیم. حالا چه شده که بخشی از این «ما» در «ندا» که می خواهد حزب و تشکلی داشته باشد و باز هم به دنبال همان آرمان های اصلاح طلبانه برود تا این حد مورد طعن و تکفیر و انتقاد قرار دارد؟ در این مقاله می گویم که چرا بسیاری از این طعن و تکفیرها ناجوانمردانه است؟ چرا انتقادها از «ندا» می تواند یک فرصت خوب برای همین دوستان باشد؟ و چرا و چگونه دوستان ما در «ندا» در رابطه های شان کم گذاشتند و چه باید بکنند تا هزینه این چالش ها را کمتر کنند؟

گفتم که بسیاری از این طعن و تکفیرها ناجوانمردانه است و بخشی از آن هم متاسفانه متوجه بزرگ ترهای اصلاح طلب است. استدلال می کنند که بچه های «ندا» نباید مدعی چیزی باشند که نماینده اش هستند (یا نیستند)، اینها برای انتخابات مجلس دچار «ویار اصلاحات پاستوریزه» شده اند، اصلاحات نماینده جدید نمی خواهد – یعنی احتمالا همان نمایندگان قبلی کفایت می کنند – و این بچه ها اسیر دست می شوند و شکست می خورند؛ دیر آمده اند و زود می خواهند بروند.

یک نکته در پس تمام این طعن و تکفیرها هست که این بچه ها «چه نباید بکنند»، اما کسی نمی گوید که حالا اگر جمعی قصد کاری داشت، «چه کاری باید انجام دهد». همه اش اینکه این کار بد است و آن یکی خوب نیست. پس کار درست چیست؟ و شما، همین دوستانی که این همه انتقاد می کنید چه آلترناتیوی برای کار کردن دارید؟ مگر اصلاحات چیزی جز حضور در چارچوب و مکانیسم های رسمی همین نظام نبود؟ مگر سال ها با همین استدلال، شماها کار سیاسی نمی کردید و از ما نمی خواستید که اینگونه باشیم؟ و مگر اگر امروز مشکلات غیرقانونی که برای احزاب اصلی ما – مشارکت و مجاهدین انقلاب – پیش آمده رفع شود، همین شماها به فکر مجلس آینده و انتخابات آن نیستید و در چارچوب های رسمی موجود فعالیت نخواهید کرد؟ نگویید نه که در گذشته کرده اید و در آینده هم اگر امکانش فراهم شود همین کار را خواهید کرد. همان که اجرای بدون تنازل قانون اساسی هم نامیده می شود و اتفاقن بخش هایی از تندروها نمی خواهند که اصلاح طلبان اینگونه باشند. آنها که در جناح مقابل نان و آب شان در دعواست، تاکید همیشه اصلاح طلبان – هم شماها و هم جوان تر ها – را بر قانون اساسی سانسور می کنند مبادا که پایه های استدلالی شان در نفی اصلاح طلبان مورد چالش قرا گیرد. خب، این بچه ها هم همین کار را می کنند دیگر و آن، چیزی است که میراث 16 و 17 ساله اصلاحات است. اندیشه شان اصلاح طلبی و خط قرمزشان هم خاتمی است. دیگر یک گروه چه بگوید و چگونه خودش را تعریف کند که مشخص باشد اصلاح طلب است؟

آخر این چه استدلالی است این بچه ها نمی توانند و بازیچه و اسیر دست می شوند. گیرم که اشتباه می کنند و شکست می خورند. اما مگر در تمام طول انقلاب شماها اشتباه نکرده اید که اینگونه از امکان اشتباه دیگران آشفته می شوید؟ یک مورد و دو مورد هم نیست. نتایج آن اشتباهات شما هم به مراتب از شکست یک گروه اصلاح طلب جوان که می خواهد در آینده سیاسی کشور نقش داشته باشد بیشتر بوده است؟ کسی آمد با بی اخلاقی شما را نفی کند که به چه حقی این اشتباهات را انجام دادید؟ کسی آمد به آن آقایی که دل تاریخ را می شکافد تا به جرم فعالیت یک نفر در ستاد یک کاندیدای دیگر – که آن هم رسمی نبود و تکذیب شد – بپرسد شما هم مگر جزو همین دار و دسته نبودید؟ از 76 تا 78 که راه درازی طی نشد آقای پورنجاتی. و مگر شعار اصلاحات تبدیل «مخالف به موافق نبود»؟ حالا شما موافق ها را هم مخالف می خوانید؟ هرچه می خواهید می توانید بگویید اما هویت اصلاح طلبی این جمع را که نمی توانید انکار کنید؟ یک سیبل پیدا کرده اید به نام صادق خرازی. همه تان از رابطه خوب او با خاتمی اما آگاهی دارید و می دانید هم که در خیلی جاها کم نگذاشته است. تازه این جمع که فقط دیپلمات پیشین، صادق خرازی – با تمام نقاط مثبت یا منفی اش – نیست. دیگرانشان بچه های اصلاح طلبی هستند که سال ها در میان شما بزرگ شده اند و اتفاقا در عین احترامی که به شما گذاشته اند و در آینده هم خواهند گذاشت، مزیت شان این است که حرف شنوی مطلق هم نیستند. خودشان هم رای و نظر داشتند و دارند. شما که خوب یا بد، آنها را می شناسید. این جمع که یک شبه اصلاح طلب نشده است که به قول برخی دیر آمده باشد و زود بخواهد برود. این ادعا و اتهام ها ناجوانمردانه هست که هیچ، غیر اخلاقی هم هست.

این نسل جوان اصلاح طلبان یک مزیت غیر قابل انکار با نسل قبل تر خودش دارد که درگیر اتهام زنی و نیت خوانی نیست. یا لااقل کمتر است. شاید به این دلیل که با ادبیات چپ به خصوص در ابتدای انقلاب بیشتر بیگانه است که اگر اینگونه نبود در جواب تک تک این جمله ها می توانست سطرها و سطرها بنویسد اما این کار را نمی کند. به یک دلیل و آن هم اینکه برخلاف بزرگ ترهایی که این جمع را با خود بیگانه می خوانند، این بچه ها از دل سال های اصلاح طلبی درآمده اند. آنچه که می گویند و آنچه که می کنند همان است که در تمام این سال ها یاد گرفته اند. معترض ممکن است باشند اما شورشی نیستند. بر گذشته خود قیام نمی کنند که خودشان بخشی از همان گذشته هستند و میراث آن را نمایندگی می کنند. گیرم که انتقاد دارند و راه و روش متفاوتی را می پسندند، اصلاح طلبی شان اما سر جای ش باقی است.

بخش دوم انتقادهایی که از بچه ها «ندا» می شود اما، توسط همین «هم سن و سال های» خودمان است. بگذارید عینی ترش کنم و مثالی بزنم از نوشته کوتاه فیس بوکی دوست عزیزم کیوان مهرگان که به تلویح خطاب به دوستانش در «ندا» گفته بود «این ره که تو می روی به ترکستان است». و اینکه از کیوان هم مثال می زنم به این دلیل است که به صافی دل او ایمان دارم و او هم گمان نکنم که به علاقه ام به خودش باور نداشته باشد.

واقعیتش این است که همانگونه که در ابتدا هم گفتم ما جوان ترهای اصلاح طلب – نسب به بزرگ ترهایمان – با هم رشد کردیم. با هم شعار «عالیجناب سرخپوش» سر دادیم، و با هم در 84 و 85 به هاشمی رای دادیم (من در 84 به هاشمی رای ندادم اما در انتخابات خبرگان سال 85 به ایشان رای دادم). با هم و بارها و بارها از خاتمی رئیس جمهور انتقاد کردیم و با هم در سال 87 و پیش از میرحسین به استقبال کاندیداتوری اش رفتیم. با هم از رای دماوند او خشمگین و ناامید شدیم و با هم در 92 دوباره از او خواستیم کاندیدای مان باشد. قصد ارزش گذاری درست و غلط کارهای مان را ندارم که حتما در مواردی اشتباه هم کردیم، اما در پیروزی ها و شکست ها با هم بودیم و هیچ کدام بر دیگری برتری نداریم و منتی هم نمی گذاریم. اما اگر ایرادی در یکدیگر می بینیم بهتر نیست که آیا آن را صاف و صادق و رک و پوست کنده با هم در میان بگذاریم؟ و مگر پیروزی ها و شکست هایمان به نام همدیگر نوشته نمی شود؟ اگر بچه های «ندا» در پیشبرد اصلاح طلبی موفق شوند مگر این پیروزی همه ماها و خوشحالی مشترک مان نیست؟ و اگر شکست بخورند مگر همه مان ناراحت و غمگین نخواهیم شد؟ چرا به جای اینکه منتقد منصف هم باشیم و اگر ایرادی می بینیم به جای آنکه آن را مستقیم با استدلال و منطق بیان نماییم، پشت یکدیگر را خالی کنیم؟ گیرم که هم دل و همنوا نیستیم، اما ایرادهای پیش روی این حرکت بچه های ندا را اگر می بینیم باید بیان کنیم و اگر فکر می کنیم که برای موفقیت آنها، پیشنهادی داریم خودمان را با خودمان، بیگانه که نمی خواهیم.

و البته یک انتقاد ها هم به بچه های «ندا» وارد است. این حجم مخالفت ها – فارغ از درستی یا نادرستی استدلال ها – از سوی خودمان یعنی از سوی بخش هایی از همین «ماها»، معنی اش این است که دوستان ما در «ندا» نتوانسته اند با تمام گروه های جوان اصلاح طلب برای آنچه که موفقیت اصلاح طلبی می خوانند صحبت و مشورت کنند و نقد و نظر بگیرند. می گویم نتوانسته اند چون باور ندارم که نمی خواهند دیگران را همراه و یار یاور خود کنند. این کوتاهی آنهاست که اگر قرار است با حاکمیت به نقاط مشترک برسند، به طریق اولی باید بچه های خودمان را نیز همراه داشته باشند. «ندا» حزب و گروه بسیاری از جوان های اصلاح طلب می تواند باشد. فوقش هم نظر نیستیم و راه ها و روش های متفاوتی طلب می کنیم. در انگیزه های اصلاح طلبی و اهداف ایران دوستی مان که نباید شک کنیم؟

و نکته آخر، تمام این نقد ها و حتی طردها و تکفیرها در ذات خود یک فرصت است. یک گروه سیاسی که برای آینده اصلاح طلبی دغدغه دارد و به منافع ملی می اندیشد توسط مخالفان سیاسی اش بسیار بیشتر از این نقد خواهد شد. آنچه که امروز درون جریان اصلاح طلبی جریان دارد نقدهایی است که با تمام نیت خوانی ها و حرف و حدیث ها، اما هنوز دلسوزانه است. همه مان می خواهیم – جوانان و بزرگ ترهایمان – که مسیر اصلاحات یک مسیر موفقیت آمیز باشد و بچه های «ندا» امروز امتحان هم پس می دهند. امتحان اینکه چگونه پاسخ این نقدها را خواهند داد، امتحان اینکه چگونه از یک چالش سیاسی درون گروهی بیرون خواهند آمد و امتحان اینکه در مواجه با آن چگونه به اخلاق اصلاح طلبانه پای بند خواهند بود. فردا که انتخابات از راه برسد و این بار اما سایر اصلاح طلبان همراه آنها خواهند بود؛ و رقبای شان، گروه های مخالفی هستند که نقد آن ها ناجوانمردانه تر، طعن و تهدید ها غیراخلاقی تر و تکفیر آنها تندتر و سخت تر است. بچه های «ندا» امروز باید یاد بگیرند که چگونه و همواره منافع ملی، مسیر اصلاح طلبی و اخلاق سیاسی را قربانی یک رای و یک انتخاب نکنند. آن وقت است که میراث شان جاودانه خواهد شد.

این مقاله در سایت سلام نو  و پویش منتشر شده است

در حاشیه یکی از دیدارهای خاتمی با جوانان در سال 88

در حاشیه یکی از دیدارهای خاتمی با جوانان در سال 88

Advertisements

مقاله ام در وب سایت سلام نو و اینکه جوانان اصلاح طلب اگر برای آینده ایران برنامه دارند و به پیشرفت کشور فکر می کنند تا حد ممکن نباید در شرایط حاضر در پست های دولتی حاضر شوند. باید به فکر انتخابات بعدی مجلس باشند و خودشان را در بخش خصوص و نهادهای مدنی تقویت نمایند.

سیستم دولتی در ایران فشل، ناکارآمد، بیمار و البته هوس باز است. این چهار تا را توضیح می دم و پیشنهادم را هم می گویم که چرا ما جوانان اصلاح طلب اگر برای خودمان رسالت آبادانی کشور را داریم باید از اساس این سیستم اداره کشور را شخم بزنیم و برای انتخابات مجلس و ریاست جمهوری های آینده از همین امروز برنامه داشته باشیم. شرط آن هم این است که مجموعه ای از همین جوانان همزمان در بنگاه های خصوصی و نهادهای قانون گذاری حضور داشته باشند.

مدیران سیستم دولتی جمهوری اسلامی با کمترین استثنا مجموعه ای از افرادی هستند ناکارآمد. دلیل آن هم وضعیت امروز کشور است. چپ و راست و اصلاح طلب و اصول گرا ندارد. در کشور ما هیچ چیز سر جای خودش نیست و اگر چرخ مملکت می گردد برای این است که یک پول نفت وجود دارد و خرجی مملکت را می دهد. بگذارید یک مثال عینی بزنم. گفته می شود یکی از دلایل استعفای آقای دکتر نجفی از ریاست سازمان گردشگری در ایران کمبود بودجه بوده است. به قول یک دوست عزیز آقای نجفی که خودش به عنوان رئیس سازمان برنامه، پول مملکت را توزیع می کرد نمی تواند امروز در مجموعه ای کار کند که پول ندارد. تازه این آقای نجفی از جمله افراد باهوش و تحصیل کرده ومورد احترام است؛ اما قادر نیست در مجموعه ای که هزاران منبع درآمدی می تواند داشته باشد مدیریت کند. چرا؟ به یک دلیل خیلی ساده. در این سیستم اقتصادی اداره کشور اگر کسی مدیر خوب نامیده می شود منظور است که در بهترین حالت «خوب خرج کردن» را بلد است. یعنی مدیر «هزینه» است. اما همین که قرار باشد تولید درآمد کند یا به عبارتی خودش پول تولید نماید، به اصطلاح «درجا» می زند. تقصیر خودش هم نیست. سی و چند سال فقط با این شیوه در جمهوری اسلامی مدیریت کرده است و اگر کمی با شیوه های امروزین بازاریابی و تولید ثروت آشنا بود نمی توانست و نباید می گفت که پول مدیریت یک مجموعه – آن هم دولتی با تعدد منابع ناشی از رانت – را ندارد. اینجاست که می گویم سیستم اداره دولتی در ایران فشل است و همینجاست که معلوم می شود مدیران دولتی در جمهوری اسلامی ناکارآمد هستند.

سیستم مدیرتی در ایران بیمار هم هست. به این معنی که افراد خوب و شایسته را تنبل و پرادعا بار می آورد. این هم در  ذات این سیستم وجود دارد. اگر شما در مجموعه های خصوصی کار کرده باشید و با مدیران و کارشناسان دولتی – باز هم تاکید می کنم این بحث ربطی به چپ و راست ندارد – طرف باشید این ها را به عینه می بینید. بگذارید یک مثال دیگر بزنم. زمانی دولت در طرح مالیات بر ارزش افزوده از شرکت های خصوصی طرف قرارداد با دولت خواسته بود که 3% از هر صورتحساب خود را بابت مالیات بر ارزش افزوده به اداره مالیات بدهند. اما مشکل اینجا بود که بسیاری از قراردادهای این شرکت ها مربوط به پیش از تصویب این قانون بود. به همین دلیل هم قرار شد شرکت های خصوصی به هر «صورتحساب» خود  3% اضافه کنند و پول آن را از کارفرمای دولتی بگیرند و به اداره مالیات که آن هم دولتی است تحویل دهند. حالا فارغ از اینکه این پول از یک جیب دولت به آن یکی جیب می رود، اما به همان اندازه که اداره مالیات در گرفتن این پول حریص و سفت و سخت بود، کارفرمایان دولتی در پرداخت این پول حرف و حدیث و اما و اگر داشتند. به عبارت ساده تر 3 درصد افزایش صورت وضعیت ها را پرداخت نمی کردند اما اداره مالیات این پول را می خواست و اگر شما به عنوان یک بنگاه خصوصی این پول را پرداخت نمی کردید جریمه دیرکرد هم باید می دادید. وقتی هم که این موضوع را به زبان ساده به اداره مالیات توضیح می دادید پاسخ این بود که به ما ربط ندارد. یعنی بخشی از دولت، بخش دیگر را آگاهانه یا ناآگاهانه انکار می کند. ناآگاهانه چون تنبل است و آگاهانه هم چون پرمدعاست. مثال های اینچنینی هم، یکی، دو عدد نیستند. کافی است به عنوان مثال سری به اداره های تامین اجتماعی بزنید یا در پیچ و خم قوانین و بخش نامه های سازمان برنامه پیشین – معاونت مدیریت و نظارت راهبردی – گیر کنید، آن وقت حساب کار دستتان می آید.

اما حضور در این سیستم هوس انگیز هم هست. شما می روید مدیر یک مجموعه می شوید، راننده و ماشین اختصاصی دارید و کار خاصی هم نمی کنید. اسم تان هم این است که مدیر هستید و به تجربه مدیریتی تان هم می نازید. تازه اگر پول نفت زیاد باشد و شما خوب هم خرج کنید تشویق هم می شوید. اما اگر یک نفر سیستم و حساب و کتاب شما را کنترل کند که 1- با این پول چه کار کرده اید و 2- با این پول چه کار می توانستید بکنید که نکرده اید، آن وقت است که معلوم می شود چه سرمایه هایی هدر رفته اند و چه فرصت هایی که دود شده اند. یعنی مدیریی که می گوید در دوران من 2 تن فرضا گندم بیشتر تولید شده است محتمل ترین نتیجه ای که می شود گرفت این است که احتمالن باید 200 تن تولید می شد اما 2 تن تولید شده است.

اما چرا ممکن است این بی حساب و کتابی و به عبارت بهتر این «بی عرضه گی» خیلی بروز نکند؟ بروز و عدم بروز این وضعیت البته در شاخص های اقتصادی و اجتماعی که معلوم است. همین که سال ها تورم داریم و جز 3 یا 4 کشوری هستیم که در دنیا تورم بالا داریم خودش یعنی اینکه این سیستم فشل است. اما اگر بخواهم بهتر توضیح بدهم یک وام گیری می کنم از نوشته ای از آقای کامبیز نوروزی که وضعیت اداره کشور را به وضعیت فوتبال مملکت تشبیه کرده بود. با این تفاوت که در فوتبال ایران یک برنامه 90 هست که تمام این وضعیت داغان را جلو چشم شما می آورد. فقط یک نگاهی به این حساب و کتاب باشگاه پرسپولیس بیندازید که سه، چهار تا مدیر قبلی آن هم درگیر پرونده مالی اش هستند. پرونده ای که در آن چون با عدد و رقم مواجه هستیم باید معلوم شود چه کسی چه کاری کرده است. اما همین را هم نمی توانند راست و ریست کنند. و هر کسی یک ادعایی می کند. در حالی که قاعدتا مشخص شدن وضعیت یک باشگاه نباید کار سختی باشد. وقتی برای یک باشگاه فوتبال دو دو تای چهار تای آن معلوم نیست و هرکسی یک چیزی می گوید دیگر تکلیف اداره مملکت که جای خودش را دارد. یعنی اگر یک برنامه 90 سیاسی یا اقتصادی وجود  داشت بهتر معلوم می شود که کشور چه قدر فاجعه بار اداره می شود.

به تمام این دلایل است که بر می گردم به جوانان اصلاح طلب و فکر می کنم جوانان اصلاح طلب – و باز هم تاکید می کنم که اگر «ایران» یعنی کشورمان، اولویت اول برای آنها باشد – باید قبل از هر چیز چشم خود را بر این واقعیت ها باز کنند و برای آینده کشور یک رسالت تاریخی قائل شوند. رسالتی که به نظر من تحقق آن حداقل دو مسیر موازی دارد:

اول، حضور در نهادهای اجتماعی غیر دولتی و نهادهای اقتصادی خصوصی. لازمه این کار استفاده از تخصص آدم های متخصص در بازار خصوصی ایران است. جوانان اصلاح طلب باید دندان طمع حضور در دولت را بکشند که اگر پای خودشان را در شرایط فعلی در دولت بگذارند آن وقت است که تازه راه «تنبلی» را یاد می گیرند و به خیل عظیم همین مدیران ناکارآمد اضافه می کنند. حضور در بازار خصوصی به همراه استفاده از ظرفیت هم افزای همدیگر و استفاده از تخصص یکدیگر در بازار خصوصی ایران برای جوانان اصلاح طلب یک اولویت است. آنهایی که گله می کنند که چرا دولت – فرقی نمی کند دولت روحانی، احمدی نژاد یا خاتمی – به آنها اعتماد نمی کند و مسئولیت نمی سپارد باید از صبح تا شب خدا را شکر کنند که به دولت نمی رود. سابقه کار دولتی، یک پاپسی ارزش ندارد. اینها اگر بلد بودند وضع امروز مملکت این نبود – در این مدل البته تک و توک استثناهایی مانند صفایی فراهانی و کرباسچی یا نعمت زاده و زنگنه و امین زاده هم وجود دارند که البته مزیت اینها سابقه کار در بخش خصوصی و ویزگی های شخصی است -. حضور در دولت در این مرحله اساسا افتخاری هم ندارد. مگر آنکه کسانی در دولت و در بخش های خاصی حضور پیدا کنند که تجربه کار خصوصی و تخصص مرتبط با آن را داشته باشند. تا زمانی که نداریم و این را هم می دانیم که فرقی با بزرگ ترهایمان نخواهیم داشت به نظر من خیانت است که در دولت حضور پیدا کنیم. در حالی که می توانیم کارهای دیگر بکنیم.

و البته حضور در نهادهای غیردولتی و سازمان های اقتصادی خصوصی یک مزیت دیگر هم دارد. می فهمیم که چه قدر نمی دانیم. و آن وقت است که به جای جمع شدن و برگزاری کلاس تاریخ سیاسی یا چه می دانم فلسفه تحلیلی با رئوس درسی تکراری و اساتید مشخص که همیشه یک حرف می زنند، آن وقت می رویم سراغ یادگرفتن روش های بازاریابی، مدیریت پروژه، اداره بنگاه های اقتصادی که ایران را برای حضور در یک اقتصاد قرن بیست و یکمی آماده می کند. این آموزش تخصصی است که جوانان اصلاح طلب به آن بسیار احتیاج دارند و سال ها یا ضرورت آن را درک نکرده اند و یا به هر دلیل دیگر به دنبال آن کمتر رفته اند. امروز اما نوبت اینگونه آموزش هاست.

و هدف دوم، آمادگی برای انتخابات مجلس بعدی، نقش آفرینی مثبت در انتخابات ریاست جمهوری 1396 و دولت دوم روحانی و در نهایت انتخابات ریاست جمهوری سال 1400 است. مجلس آینده نباید مجلس پیرمردهای گذشته، همین مدیران دولتی ناکارآمد و افراد ناتوان باشد. مجلس اگر دست اینها – چه چپ په راست – بیفتد وضعیت کشور بهتر نمی شود که بدتر هم می شود. دوباره این سرمایه هاست که هدر می روند و فرصت هاست که می سوزند. این ها آزمون خود را بارها و بارها داده اند و بارها و بارها هم رد شده اند. این بار جوانان اصلاح طلب باید خود دست به کار شوند که دیگر بزرگ شده اند. و البته باید طرح و برنامه هم داشته باشند که در هماهنگی با دوستانشان که در بخش خصوصی هستند، قوانین کشور را به نفع بخش خصوصی شخم بزنند. یعنی بند بند قوانین کشور را طوری بازبینی کنند که کشور را برای حضور در یک بازار قرن بیست و یکمی آماده کند. و بعد، دولت اول و دولت دوم روحانی را – در صورت پیروزی در سال 1396- مجبور کنند که در راستای یک ایران قرن بیست و یکمی گام بردارد. اگر بخواهم مصداقی هم توضیح بدهم یعنی اینکه وقتی وضعیت نابسامان کارخانه ای مانند ایران خودرو و صنعت خودروسازی ایران را می بینیم که چه قدر پول در آن هدر می رود یک راه بهینه کردن آن، افزایش رقابت است و از جمله کارهایی که می توان انجام داد اجازه واردات خودروهای خارجی است – البته با درنظرگرفتن معیارهایی مشخص-. آن وقت ایران خودرو نمی تواند پژوی 2 میلونی خود را 20 میلیون بفروشد و یا سایپا برای یک آهن قراضه به نام پراید 10 یا 12 میلیون تومان از مردم پول بگیرد. و تازه خدمات پس از فروش آنها هم تا این حد افتضاح باشد. این – واردات خودروی خارجی – کاری بود که زمانی قرار شد در ایران انجام شود، اما لابی صنعت خودروسازی اجازه نداد چنین قانونی در مجلس تصویب شود با این توضیح که اگر واردات خودروهای خارجی آزاد شود، صنعت خودروسازی ایران نابود خواهد شد. کسی نبود به آنها بگوید صنعت خودروسازی ایران را همین مدیریت شماهاست که نابود کرده است و اگر رقابت کردن به منظور بهینه شدن را بلد نیستید، آن جایی که نشسته اید، اشتباهی است. پول مفت می گیرید. این جمله را جوانان اصلاح طلب باید جرات آن را داشته باشند که بگویند و اگر در مجلس هم باشند می توانند آن را به هر دولتی تحمیل کنند و جوانان باانرژی و متخصص را به دولت بفرستند و به جای آنکه دست تمنا به استاندار و بخشدار و وزیر و وکیل دراز کنند که کار بگیرند، خودشان را جایگزین بی عرضه ها نمایند.

و البته تمام اینها، آماده شدن برای شرایطی است که در انتخابات ریاست جمهوری سال 1400 پیش می آید، انتخاباتی که این بار کاندیدایی با نظر همین جوانان معرفی خواهد شد. کاندیدایی که دنیای امروز را بشناسد و از رسوبات کهنگی و ناکارآمدی گذشته بری باشد. ا آزمون و خطا مدیر نشده باشد که اگر بهترین آن هم باشد بازهم ناکارآمد است، چون ذهنیت دولتی دارد و این ذهنیت برای پیشرفت کشور سم است.

آینده ایران رودربایستی بردار نیست. سبز و بنفش و چپ و راست هم ندارد. چیزی اگر بد است، پس بد است. نمی گویم البته که چرخ را دوباره اختراع کنیم و از گذشته درس نگیریم، اما سرنوشت خودمان را به مدیران گذشته نسپاریم. با آنها همراه شویم اگر می پذیرند که در اداره کشور اشتباه کردند و اگر قبول دارند که باید طرحی نو در بیاندازند، آن وقت آنها هم به کمک ما می آیند. یک عمری جوانان اصلاح طلب بودند که بر در و دیوار پوستر می زدند. این بار شاید نوبت آنها باشد که برای جوانان اصلاح طلب پوستر بزنند و برای آنها تبلیغ کنند. آسیاب به نوبت، این گوی و این هم میدان.

arasssh