نوشته های برچسب خورده با ‘ایران’

به نظرم مهمترین مزیت رقابتی روحانی در مناظره سوم، این بود که او از خودش شخصیت یک رئیس جمهور را نشان داد. کسی که آرام صحبت می کند، می داند چه بگوید، به آمار و ارقام مسلط است و اگر لازم شد با تک واژه های ش، انتقادهای رقیب را بی پاسخ نمی گذارد. روحانی طی هفته گذشته با بحث حمایت از جنبش سبز و شعارهای آن، طرفداران مردد خود – کسانی که اگر رای بدهند، به او رای خواهند داد – را به میدان کشاند و با صحبت های اقتصادی اش در مناظره و تسلط کلامی اش، به افراد مرددی که پاندولی رای می دهند گفت که چرا باید به او رای بدهند، به خصوص آن تعداد رای دهنده 15 میلیونی کلان شهرهای کشور (شامل تهران، مشهد، اصفهان، کرج، تبریز، شیراز، قم و اهواز) که تکلیف نهایی انتخابات امسال را اینها هستند که می توانند مشخص می کنند. هرچند شانس روحانی در میان این شهرها در تهران از همه بیشتر و در مشهد و اصفهان و قم کمتر است.

مزیت دیگر روحانی در این مناظره این بود که او درگیر روایت و جریان رقبا نشد که هیچ؛ خودش روایت ساخت. این ساختن روایت – یا بهتر بگویم جهت دهی به روایت های انتخاباتی – رقبا را به پاسخ وا می دارد و به شما مزیت رقابتی می دهد. در این مورد هم روحانی موفق بود.

و نکته آخر اینکه روحانی و جهانگیری بعد از دو مناظره قبلی که خیلی نامتوازن بودند، در این یکی بسیار هماهنگ عمل کردند.

این خلاصه ای بود از آنچه گفتم – یا نگفتم – بعد از مناظره امروز که در بی بی سی بیان کردم

 

Advertisements

فوتبال نویسی در ایران ترکیبی از حماقت و ادعاست، معدود کسانی هستند که فوتبال را خارج از این کلیشه های مسخره تحلیل می کنند. بقیه تحلیل فوتبال در ایران – از آن آنالیز تیم ها در برنامه نود گرفته تا نوشته های روزنامه ها و وب سایت های مثلا تخصصی – در این خلاصه می شود که ببینند چه تیمی، مسابقه ای را می برد تا از تاکتیک های تیمی و نقشه های مربی بگویند که چرا برد و همین که تیمی می بازد بازار مفسران داغ است از اشتباهات جور واجور. این ترکیب حماقت و ادعا البته تاریخی هم هست. لااقل از وقتی که من فوتبال می خواندم تا وقتی که می نوشتم و الان که بازهم می خوانم و فقط می بینم – به جز همان معدودها و مستثنی ها – تغییر خاصی نکرده است.

برای اینکه عینی تر مقصودم را بیام کنم به مقایسه دو مسابقه پرسپولیس و استقلال و الاهلی و استقلال می پردازم و ابتدا از دومی شروع می کنم بعد می گویم تحلیل فوتبالی چه ربطی به سیاست ملی دارد.

استقلال مسابقه اش را با الاهلی بدتر از پرسپولیس آغاز نکرد. بهتر است بگویم در هر دو مورد بد شروع کرد. بدون برنامه ای برای حمله کردن، عاجز از پاسکاری معمول و سردرگم در میانه میدان، جایی که توپ به صورت مستقیم با پاس های بلند از دفاع به حمله می رفت. با اینحال صرفا به خاطر یک یا دو لحظه، بازی استقلال با پرسپولیس توسط این تحلیل گران فوتبالی، جادوی علیمنصور نام گرفت و در رقابت با الاهلی، سئوال اصلی این شد که چرا استقلال، تیم جذاب لیگ برتر نبود؟ درحالی که فوتبال استقلال جذاب نیست که حالا لیگ برتر ش با فوتبال آسیایی ش فرقی داشته باشد.

هر دو بازی شباهت های دیگری هم با یکدیگر دارند. شباهت لحظه ها. لحظه هایی که در یکی از آنها استقلال گل می زند و در دومی نمی زند. همین. بعد از گل اول استقلال به پرسپولیس و 1-1 شدن بازی، در فاصله کمتر از چند دقیقه، استقلال گل دوم را می زند. در بازی با الاهلی هم فرشید اسماعیلی در فاصله 5 دقیقه از گل اول، یک فرصت خوب بدست می آورد و گل نمی زند. حالا بیایید فرض کنیم آن توپ هم گل می شد. فرصت بدی هم نبود؛ لااقل می توانست شانس آن به همان اندازه گل اول استقلال به پرسپولیس باشد که توسط خودش به ثمر رسید. آن وقت سخت نیست تصور برد استقلال و تحلیل های پسابازی از جنس تفسیرهای گزینشی برنامه 90 که آبی ها، میانه زمین را «فلان» کردند و کاوه رضایی «بهمان» کرد یا امید ابراهیمی نمی دانم سوپرمن است و آن یکی بتمن. به همین راحتی. حتی اگر در همین شرایط و در دقیقه 89، توپ فوروارد الاهلی به جای تور دروازه به تیر دروازه می خورد، باز هم از جنس همین روایت ها را می دیدیم. مساوی با قهرمان امارات و فورواردهای میلیونی اش، از جنس آنچه که در مقابل السد قطر دیدیم و از نوع همین تحلیل های تقلیل گرایانه که کل تیم را در یک بازی حقارت آمیز با «ژاوی» 40 ساله پیوند زدند توگویی که استقلال با بارسلونا در تهران مساوی کرده است و اینها خوشحال از اینکه نکونام با ژاوی به اسپانیویی صحبت می کند.

وقتی عناصر تحلیلی یک بازی را همین تک لحظه های پر از شانس و آن هم بعد از بازی تشکیل می دهند، یعنی جایی که بازی تیمی با 29 درصد مالکیت توپ، 5 شوت در چارچوب و 3 شانس گل، در مقابل تیم دیگری با 71 درصد مالکیت، 16 شوت در چارپوب و 8 شانس گل (منظورم بازی استقلال-پرسپولیس است) «حماسه آبی» نام می گیرد و برای آن تحلیل و تفسیر و آنالیز «من درآوردی» و گزینشی ساخته می شود، آن وقت است که از دل آن، تحلیل های فوتبالی از جنس ایرانی اش بیرون می دهد. تحلیل هایی که آنالیز برنامه 90 از دفاع منظم استقلال پس از گل اول دربی می گوید اما به صورت گزینشی فراموش می کند تا به یاد آورد اگر ضربه سر طارمی منجر به گل دوم پرسپولیس می شد – و شانس این گل از گل اول استقلال به مراتب بیشتر بود – آن وقت احتمالا باید در مورد این توضیح می داد که چقدر دفاع استقلال از ابتدا بد و نامنظم بازی می کرد و به پرسپولیسی ها فرصت می داد؛ یک تغییر موضع 180 درجه ای.

اگر این را یادداشت نویسان فوتبالی، مصاحبه کنندگان تلویزیونی، به اصطلاح پدر فوتبال نویسی ایرانی و جنس جور انتلکتوئلش که درون گرداب ورزشی نویسی لمپن نویس شد، درک می کردند – که نمی کنند – آن وقت دغدغه شان این نبود که دفاع بد استقلال در بازی با الاهلی، «چرا اینطوری گل خورد؟» خب استقلال گل خورد چون باید گل بخورد؛ چون دفاع استقلال خوب نیست. چون ماشین سازی تبریز با الاهلی امارات فرق دارد. چون همیشه خوش شانس نیست که جلوی پرسپولیس، مهدی طارمی 2 فرصت مسلم گل را از دست بدهد، چون نیروی جوانی و بازیکنان بااستعداد برای بردن به تنهایی کافی نیستند و چون این ادعای مسخره که استقلال امسال مانند پرسپولیس سال گذشته بازی می کند واقعا هم مسخره است. پرسپولیس 95-94، حمله می کرد و حمله می کرد و حمله می کرد، در یک بازی هفت و هشت تا فرصت گل داشت و یکی بعد از دیگری هدر می داد. استقلال یکی دو ماه اخیر، دفاع می کند و دفاع می کند و دفاع می کند، در یک بازی سه تا فرصت بدست می آورد و هر سه را گل می کند. این، بازی شانس است که همیشگی نیست. سه تا بازی جواب می دهد، چهارمی و پنجمی به مشکل بر می خورد. ماشین سازی را می برد اما جلوی الاهلی و السد کم می آورد. در لیگ ایران، ممکن است سوم شود اما در جام باشگاه های آسیا از گروه خودش هم بالا نمی آید. به همین راحتی.

این البته کل داستان نیست. یعنی این همه را توضیح ندادم تا بگویم پرسپولیس بهتر است یا استقلال؟ این را گفتم تا ادامه دهم سطح تحلیلی فوتبال مان چقدر درب و داغان است؛ آنجا که آنچه تحلیل گران فوتبالی نامیده می شوند از درک ساده ترین مسائل و روش های تحلیل به صورت تاریخی ناتوان هستند، آن وقت است که در اصلی و فرعی کردن آنچه که بر فوتبال ما می گذرد – که آینه تمام عیاری از سیاست ورزی مان هم هست – عاجز خواهند شد. جایی که هیچ کس نیست تا بپرسد چه می شود کارلوس کیروش در ایران دیوانه می شود؟ چه اتفاقی می افتد برانکو که به همراه کیروش، تنها مربیان چیزفهم در فوتبال ایران هستند به روی هم آتش می کشند؟ و چرا بهترین فوتبالی مان – عادل فردوسی پور – در یک درخواست عاجزانه از این دو می خواهد تو رو خدا آشتی کنید؟ آشتی کنند که چه بشود؟ ایران برود جام جهانی؟ پرسپولیس قهرمان آسیا شود؟ بعدش چه و اصلا چرا؟ چرا باید فدراسیونی که اگر در و دیوار ساختمان های اش زبان بگشایند تنها از فساد و رشوه می گویند و از بی عرضگی مدیرتی گلایه می کنند، تیم فوتبال ش برود جام جهانی؟ چرا یک نفر نیست از این هزار و یک نشریه و روزنامه ورزشی که به جای دعوای علیمنصور و علی دایی و گزارش روزانه تمرین های باشگاهی، برود هر روز از خنده احمقانه کفاشیان و اخم مسخره تاج بنویسند که مگر می شود یک برنامه تلویزیونی اسناد رشوه یک داور را افشا کند و یک نفر مسئولیت نپذیرد و رئیس فدراسیون بخندد؟ مگر می شود لباس تیم ملی یک کشور را از چهار راه استانبول تهیه کنند و یک نفر اخراج نشود؟ مگر امکان دارد پول هتل و پرواز تیم ملی را یک نفر دیگر با چک شخصی بپردازد و مربی تیم ملی دیوانه نشود؟ مگر می شود در رد و بدل شدن نامه بین باشگاه و فدراسیون، یک تیم معروف باشگاهی محروم شود و آب از آب تکان نخورد. رئیس سر جای ش بماند؟ دبیر بماند؟ مدیر بماند؟ و فقط احتمالا آن کس که هر روز برای آقای تاج چایی می برد مقصر شناخته شود. ژورنالیستی که این ها را هر روز بر سر فدراسیون نکوبد و هر دو روز یک بار تیتر صفحه اول از آن در نیاورد، ژورنالیست نیست، ملیجک است.

فوتبال ایران بالا و پایین ش به هم می آیند. یعنی اگر مدیریت فدراسیون تا این حد فشل است، تیم های باشگاهی ش یا پول ندارند حقوق بازیکنان شان را بپردازند و یا سالی یک بار امتیاز ازشان کسر می شود، یک احمقی مثل خداداد عزیزی در آنجا سرمربی است و آن یکی علی دایی از عالم و آدم طلبکار است و یک نفر درست و حسابی جرات این را ندارد تا گوشش را بگیرد و بگوید این قدر حرف مفت و اضافه نزند، و ژورنالیست هایش هم که اینطوری؛ خب باید همه چیزمان به همه چیزمان بیاید. رئیس فدراسیون و داور و سرمربی و ژورنالیست و فوتبالیست ش. همه سر و ته یک کرباس.

و نکته آخر، فوتبال ملی جز نمایش دلقک ها چیزی نیست که در یک هارمونی عجیب با هم اسباب مضحکه هستند. با اینحال اما، این فوتبال یک سئوال هم برای ما می تواند داشته باشد. چرا مدیریت کشوری که مدیریت فوتبالی ش اینگونه احمقانه است، نباید به همان اندازه مضحکه داشته باشد؟ من که دلیلی ندارم. یعنی اگر نامه فیفا در فاصله بین فدراسیون و باشگاه گم می شود، هیچ عجیب نیست که نامه آژانس بین المللی اتمی هم در فاصله بین اتاق رئیس جمهور تا رئیس سازمان انرژی اتمی غیب شود. اگر داور رشوه می گیرد و آب از آب تکان نمی خورد، وزیر و وکیل هم پول جا به جا می کنند و کسی خبردار نمی شود. به همان اندازه که خدادداد عزیزی و علی دایی پرادعا و کم بازده هستند، حسین الله کرم و حسن عباسی قمپز در می کنند و پشیزی نمی ارزند. فوتبال ملی اما یک برنامه 90 دارد که برخی از اینها را برای مان نمایش می دهد. سیاست ملی، این یکی را فقط ندارد.

matchfact

 

هنر یک رهبر سیاسی «طرح مسئله» و تبدیل این مسئله به گفت و گوی روزمره در فضای سیاسی جامعه است. یک رهبر سیاسی برای این مسئله روایت Narrative می سازد و در نهایت آن را به پیام Message تبدیل می کند. «آشتی ملی» پیام سیاست ورزی آقای خاتمی است.

به هر میزان که این پیام باورپذیرتر باشد، دامنه نفوذ و تاثیرگذاری اش با توجه به ساختار مخاطب Frame افزایش می یابد. طرح آشتی ملی آقای خاتمی البته خطاب به یک رقیب است: آیت الله خامنه ای. اما نوع واکنش این رقیب، متصلب به گونه ای که هرچه گفت باورپذیر شود نیست. درعین حال تنها مخاطب آقای خاتمی، رهبری جمهوری اسلامی هم نیست. پیام آقای خاتمی این ظرافت را دارد که اگر فردا آقای خامنه ای به آقای خاتمی زنگ زد و گفت بیا دور یک میز بنشینیم و آشتی کنیم، آقای خاتمی برنده است (هرچند آقای خاتمی هم چنین انتظاری نداشت و احتمالا در آینده نزدیک و باتوجه به شرایط امروز، ندارد) و اگر قبول هم نکرد و جواب مخالف داد،، باز هم آقای خاتمی برنده است. چون می گوید که من قصد صلح و آشتی داشتم و تو نخواستی. این نکته اول.

نکته دوم در طرح آشتی ملی آقای خاتمی به شیوه سیاست ورزی خودش برمی گردد. آقای خاتمی از سال 88 به بعد علی رغم فرازها و فرودها، تصمیم های درست و نادرست، صحبت ها و نامه ها، همواره تلاش داشته که وزن و اثرگذاری خودش را در فضای سیاسی ایران به نفع اصلاح طلبان و منافع ملی تاحد مقدور افزایش دهد و در بزنگاه ها از این وزن و اعتبار استفاده کند. به همین اعتبار هم بود که هم در انتخابات 92 و هم در انتخابات 94 اثرگذار شد و امروز کسی نیست که شرایط سال های 88 تا 92 را بهتر از 92 تاکنون نداند. آقای خاتمی قصد دارد که نگذارد از این توان تاثیرگذاری اش کاسته شود. این چیزی است که جناح مقابل به دنبال آن است و تاکنون موفق نبوده است.

و نکته سوم کارکرد انتخاباتی آشتی ملی است. آقای خاتمی ظرف ماه های آینده قرار است از رئیس جمهوری حمایت کند که رئیس جمهور مستقر است. به صورت سنتی در انتخابات ریاست جمهوری 2 شعار «تغییر» و «ثبات یا امید» با یکدیگر رقابت می کنند و بازهم به صورت سنتی شعار «تغییر» عامه پسندتر است، مگر آنکه جامعه به امید و ثبات باور داشته باشد. آشتی ملی، باورپذیری به امید و ثبات است؛ ضمن اینکه درون خودش رگه هایی از تغییر را هم دارد. خلاصه اش این می شود که حتما باهم قهر هستیم یا ایرادی داریم که باید تغییر کند تا آشتی کنیم. این هم کارکرد انتخاباتی شعار آشتی ملی آقای خاتمی است.

در این مورد با بی بی سی به همراه عمار ملکی که چندان موافقتی با طرح این مسئله به گونه ای که آقای خاتمی بیان کرده است ندارد، بحث کردیم (بخش اول، بخش دوم + صحبت های خانم راحله فرج زاده خواهرر شهرام فرج زاده از خانواده های قربانیان حوادث سال 888). من و عمار اگرچه با هم موافق نبودیم اما از بحث کردن با او لذت بردم، بیشتر هم به خاطر اینکه در چارچوب منطقی خودش بحث می کرد.

 

در مصاحبه ای با برنامه صفحه 2 بی بی سی فارسی با این پرسش مواجه شدم که «از هر دو طرف – چه دموکرات ها و چه جمهوری خواه ها – کدام شخص اگر بیاید و رئیس جمهور بعدی آمریکا شود به لحاظ سیاست خارجی برای کشوری مثل ایران یا کلا منطقه خاورمیانه احتمالا می تواند بهتر باشد؟»

پاسخ من این بود که «خانم کلینتون بهتر است چون قابل پیش بینی است و تکلیف ایران با ایشان معلوم است». در این مقاله توضیح می دهم که چرا چنین اعتقادی دارم و چرا اساسا ادعاهایی که در مورد سیاست خارجی آقایان سندرز و ترامپ می شود، به دور از آگاهی لازم در خصوص مناسبات قدرت در فضای دوقطبی امروز آمریکاست. مهمترین دلیل من هم این است که برخلاف سندرز و ترامپ که در صورت رئیس جمهور شدن، کنگره آمریکا دست بازتری در زمینه تاثیرگذاری بر توافق هسته ای و رابطه با ایران دارد، با ریاست جمهوری هیلاری کلینتون، نقش کنگره به حداقل خود در مقایسه با آن دو نفر دیگر می رسد.

و البته این نکته را هم اضافه کنم که من متخصص سیاست خارجی نیستم و آگاهی ام از سیاست خارجی و اصول و روابط آن چیزی فراتر از نوشته هایی که می خوانم و یا در جلسات سخنرانی که شرکت می کنم نیست. به همین دلیل در این یادداشت سیاست خارجی آمریکا – و در اینجا صرفا معطوف به ایران – را بر اساس چگونگی مدل های بازی در انتخابات و مناسبات قدرت در آمریکا – رئیس جمهور، کنگره و لابی ها و اتاق های فکر – تحلیل می کنم که این روزها اصلی ترین متغیرهای تصمیم گیری در واشنگتن هستند. همانطور هم که گفتم مدل تحلیلی من صرفا در مورد ایران و با تاکید بر مسئله هسته ای است.

اما برای درک بهتر موضوع بگذارید ابتدا چند پیش فرض پذیرفته شده در مورد مناسبات قدرت امروزین آمریکا را با هم مرور کنیم:

  • مناسبات قدرت در آمریکا یعنی رابطه بین کنگره و رئیس جمهور – و بین دموکرات ها و جمهوری خواه ها درون کنگره و همچنین گروه های تاثیرگذار- کاملا متاثر از تفاوت های حزبی و جناحی است. مواردی که دو حزب بر روی آن اجماع داشته باشند کمتر از هر زمان دیگر در تاریخ آمریکای بعد از جنگ است و نمایندگانی که فراجناحی رای می دهند یا همگام با حزب رقیب در برخی موارد رای می دهند به ندرت پیدا می شوند. در سال 2013، حدود 70 درصد آرای کنگره صرفا حزبی بود (یعنی دموکرات ها همگام با هم و جمهوری خواهان همگام با هم رای می دادند). این رقم در سال 1973 یعنی در اوج ماجرای واترگیت که منجر به استعفای نیکسون شد کمتر از 40 درصد بود (+) و در 60 درصد موارد آرا غیرحزبی داده می شد.

به نمودارهای این لینک هم یک نگاه بیندازید و توزیع آرای حزبی را در طول سالیان مختلف با هم مقایسه کنید.

  • در کنگره امروز آمریکا، البته معدود مواردی وجود دارند که دو حزب در نهایت با توافق به آنها رای می دهند. از جمله توافقی که نسبت به سربازان – در جنگ و از جنگ برگشته – و همچنین بودجه نیروهای ارتش – در اکثر موارد – وجود دارد یا توافق برای بندهای بودجه که خودش البته با دعوا و درگیری بسیار همراه است اما برای جلوگیری از سقوط مالی دولت در نهایت دو حزب بر آن توافق می کنند (در سال 2013 دولت به مدت چند روز از لحاظ مالی اجازه عملکرد نداشت).

با اینحال برای ما ایرانی ها مهمترین موضوع، خود ایران است. ایران تنها موردی است که «تد کروز» سناتور تندروی ایالت تگزاس و کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری را به همراه «پاتریک مورفی» عضو دموکرات مجلس نمایندگان از منطقه 18 فلوریدا – که البته امسال قصد در انتخابات سناتوری ایالت فلوریدا شرکت کند و به رای و پول یهودی ها هم نیاز دارد – و همچنین «اد رویس»، رئیس جمهوری خواه کمیته روابط خارجی مجلس نمایندگان و خانم «نانسی پلوسی»، رهبر لیبرال دموکرات ها را با هم متحد می کند. همه اینها – بر حسب یک تعریف نانوشته اما پذیرفته شده – به تمام لوایح و طرح های ضد ایرانی رای می دهند. مورد توافق هسته ای یک استثناست. توضیح می دهم چرا.

  • توافق هسته ای با ایران، دموکرات ها را در وضعیت برزخی قرار داده بود. از یک طرف، اوبامای رئیس جمهور – رئیس حداقل اسمی حزب دموکرات – قرار داشت که این قرارداد را میراثی برای سیاست خارجی خودش می دانست و از طرف دیگر دموکرات هایی که به دلایلی از جمله نفوذ لابی های ضد ایرانی ذاتا موافق این توافق نبودند. ضمن اینکه ضلع سوم مثلت را هم جمهوری خواهانی تشکیل می دادند که این توافق را موفقیتی برای اوباما می دانستند و بنا بر همان پیش فرض اول که کنگره جناحی رای می دهد اکثریت جمهوری خواه کنگره با این توافق مخالفت می کردند (برای جمهوری خواهان البته دلایل دیگری مانند نفوذ مذهبیون مسیحی و همینطور لابی یهودی هم بی تاثیر نبود؛ اما مخالفت با اوباما مهمترین و اصلی ترین دلیل بود).
  • در آمریکا، رئیس جمهور تنها تصمیم گیر سیاست خارجی نیست. البته که مهمترین است و می تواند نقش بسیار زیادی داشته باشد همانطور که اوباما داشت. اما کنگره آمریکا – متاثر از همین نگاه جناحی و تحت نفوذ گروه های مختلف و لابی ها – می تواند طرح هایی را به تصویب برساند که اتفاقا فراجناحی است، یعنی هم جمهوری خواهان و هم دموکرات ها به آن رای می دهند و تاثیرات مخربی در مورد ایران و توافق هسته ای خواهند داشت. اهمیت این طرح ها زمانی مشخص می شود که رئیس جمهور به هر دلیل نخواهد یا نتواند علیه آنها اقدام کند. یعنی به صورت خیلی جدی از نمایندگان دموکرات نخواهد که به آنها رای منفی بدهند (و در بسیاری موارد هم از لحاظ سیاسی نمی تواند) و خودش هم آنها را وتو نکند. توافق هسته ای و تهدید به وتوی اوباما را فراموش کنید. همانطور که گفتم آن مدل، استثنا بود.
  • تصمیم های رئیس جمهور در سیاست خارجی، مجزای از پلتفورم کلی ریاست جمهوری اش نیست و اتفاقا در مواردی که مسئله اصلی رئیس جمهور نیست – از جمله سیاست خارجی و مسئله ایران – رئیس جمهور و کنگره با هم مذاکره می کنند و به توفق می رسند. یک جایی امتیاز می دهند و جای دیگر امتیاز می گیرند. برای روسای جمهور، اینکه بودجه فلان پارک ملی در طرح بودجه سالیانه کم نشود از اینکه یک طرحی در کنگره علیه یک کشور خارجی –مانند ایران – تصویب شود، به درست یا غلط، اهمیت بیشتری دارد. بنابراین اگر سیاست خارجی و مورد ایران در پلتفورم کلی سیاسی یک رئیس جمهور در نظر هم گرفته شود، اما کم ترین اهمیت را دارد و موضوعی نیست که یک رئیس جمهور بخواهد خیلی وقت زیادی روی آن بگذارد؛ به خصوص رئیس جمهوری که سیاست خارجی مسئله اصلی اش یا توافق هسته ای میراث زمام داری اش نباشد (ترامپ و سندرز).
  • هیچ یک از دو کاندیدای ریاست جمهوری دموکرات – کلینتون و سندرز – و با احتمال بالا دانلد ترامپ به ایران حمله نظامی نخواهند کرد. حمله نظامی در آمریکا بعد از دو جنگ عراق و افغانستان تقریبا غیرممکن است، مگر اینکه حادثه ای در ابعاد 11 سپتامبر یا بیشتر از آن رخ دهد که اساسا داستان تغییر خواهد کرد. اما همه روسای جمهور، اگر بهانه تحریم ایران را داشته باشند و ضرورت آن را احساس کنند، در این امر تردید نخواهند کرد. اساسا توافق هسته ای از منظر سیاست گذاران در واشنگتن محصول تحریم بود که به تعبیر درست یا نادرست آنها جواب هم داد.

حالا با این پیش فرض ها و با توجه به اینکه توافق هسته ای اجرایی شده است، بگذارید نگاهی بیندازیم که هر کدام از کاندیداهای فعلی انتخابات ریاست جمهوری (ترامپ و کلینتون) و سناتور سندرز چگونه می توانند به عنوان رئیس جمهور عمل کنند.

دانلد ترامپ

در این مدل تحلیلی که ارائه دادم، دانلد ترامپ گزینه مطمئنی نیست. او البته توافق هسته ای را روز اول ملغی اعلام نمی کند اما مسئله هسته ای و توافق با ایران، موضوعی نیست که بخواهد وقت چندانی روی آن بگذارد و به عنوان اولویت سیاسی اش به آن نگاه کند. او احتمالا آن قدر درگیر رقابت های درون ساختار قدرت – دموکرات ها و جمهوری خواهان دوپاره شده – و مشکلات داخلی است که اساسا فرصت این را ندارد که متحدان جمهوری خواه ش را در مورد ایران هم مقابل خود ببیند. به همین دلیل، دست اول را در مواجه با ایران، این رئیس جمهور نیست که بر عهده می گیرد، بلکه این کنگره و لابی های قدرتمند – مسیحیان مذهبی و لابی یهودیان – هستند که دست بالا را دارند. رئیس جمهور هم چندان مخالفتی با آنها نخواهد کرد. ضمن اینکه با انتخاب یک وزیر امور خارجه جمهوری خواه، عملا این رئیس جمهور نیست که سیاست های خارجی – و در اینجا فقط ایران و توافق هسته ای و نه کشورهای دیگر و خاورمیانه – را هدایت می کند؛ این وزیر امور خارجه است که هماهنگ با کنگره و لابی ها که تنها یک هدف دارند – عدم موفقیت توافق و سخت تر کردن مسئله ایران– اصول سیاست خارجی را می چیند.

گفته شده است که ترامپ به دلیل برنامه های انتخاباتی و شعارهای نژادپرستانه اش، توان متحدکردن دنیا علیه ایران را ندارد، یا کمتر از اوباما دارد. این حرف ممکن است تاحدی درست باشد و ممکن بود عملیاتی هم باشد اگر ما امروز در سال 2010 بودیم که هنوز تحریم های همه جانبه اعمال نشده بود. اما خب، این تحلیل در شرایط امروز برای ما ارزش افزوده ای ندارد. چرا؟ چون اولا دنیا الان متحد هست. دلیلی برای متحد کردن دوباره اش وجود ندارد. و فرضا اگر هم بنا بر تحریم باشد به خاطر شرایط فعلی، همین که کنگره آمریکا تحریم هایش را بیشتر کند، مثلا طرح نفت صفر را که پیش از این مطرح بود بخواهد اجرایی کند، هیچ شرکت یا کمپانی خارجی ریسک سرمایه گذاری یا فعالیت اقتصادی در ایران را نمی پذیرد. بخشی از شرایط خلا ایجاد شده در فضای نامطمئن ایران امروز هم اتفاقا محصول همین ناآکاهی از رئیس جمهوری بعدی آمریکا و سیاست هایش است. اما همانطور که گفتم در صورت رئیس جمهور شدن ترامپ، چون دست بالا را کنگره دارد، کنگره می تواند تحریم های یک جانبه زیادی علیه ایران وضع کند، دموکرات ها با آن چندان مخالفت نخواهد کرد – رهبری بعدی دموکرات ها در مجلس سنا با احتمال زیاد سناتور نیویورک چاک شومر است که به توافق رای هسته ای رای منفی داد – و رئیس جمهور هم آنرا وتو نمی کند. به همین دلیل این تحلیل که ریاست جمهوری ترامپ به دلیل عدم امکان متحد کردن دنیا علیه ایران، به نفع ماست یک تحلیل ساده انگارانه و به دلیل عدم شناخت درست و کافی از مناسبات قدرت امروز در آمریکاست.

برنی سندرز

آنچه که در مورد معضلات ترامپ در فضای دوقطبی شده امروز آمریکا و اولویت مسائل داخلی بر سیاست خارجی گفتم، تقریبا برای برنی سندرز هم برقرار است. ریاست جمهوری سندرز همراه خواهد بود با جدال های بی پایان ایدئولوژیک در خصوص مهمترین مسائل داخلی آمریکای امروز از طرح خدمات درمانی گرفته تا افزایش حداقل حقوق و بزرگ شدن دولت و …. در این میان سیاست خارجی – مسئله ایران – از اولویت های آخرین سندرز است. البته ریاست جمهوری سندرز به بدی ریاست جمهوری ترامپ نیست، چون این توافق، توافق رئیس جمهور دموکرات پیشین است. اما اینکه تصور کنیم سندرز حاضر می شود در بازی کنگره با رئیس جمهور و رقابت های درون حزبی و بین حزبی، منافع داخلی را فدای مصلحت خارجی کند یک مقدار کودکانه است. سندرز – همانند ترامپ – رئیس جمهور آمریکای درون مرزی است نه بیرون مرزی. نگاه کنید چگونه با طرح توافق تجاری مخالفت می کند، به این دلیل که چینی ها سود آن را می برند، حالا بیاید در سیاست خارجی و مورد ایران، دست بالا را هم در مقابل کنگره داشته باشد؟ اتفاقا آنجا که مصلحت ایجاب کند برای سناتور سندرز هم، «همه گزینه ها روی میز است». به همین دلیل با ریاست جمهوری برنی سندرز هم مانند ترامپ، این کنگره آمریکا و گروه های ذی نفوذ هستند که دست بالا را دارند. سندرز پای تمام طرح های ضد ایرانی را که هر کدام می توانند دست اندازی در مقابل این توافق یا آینده آن باشند امضا می کند. همانطور که اوباما در گذشته امضا کرد و همانطور که تمام روسای جمهور پیشین امضا کردند (اوباما تنها زمانی تهدید به وتو کرد که مستقیما توافق را با خاطر مواجه می کرد و نه در موارد دیگر). برنی سندرز اولویت های بیشتری در مسائل داخلی دارد که ترجیح می دهد در مورد آنها با کنگره چانه زنی کند، نه در مقابل توافق هسته ای و اساسا مسئله ایران که مسئله خودش هم نیست (این گزارش را در مورد افزایش بدهی های دولت در صورت ریاست جمهوری سندرز بخوانید، سناتور سندرز آن قدر در موارد اینچنینی با مشکل مواجه خواهد بود که اساسا سیاست خارجی و مسئله ایران جایی در اولویت های وی نخواهد داشت).

نکته مهم دیگر، هم برای سندرز و هم ترامپ این است که این هر دو کاندیداهای شورشی هستند و تصور و درک درستی از مناسبات قدرت بین المللی ندارند. به قول بیل کلینتون اولین گزارش محرمانه سازمان سیا در ساعت 7 صبح روز اول ریاست جمهوری را در روی میز کار رئیس جمهور در دفتر بیضی شکل کاخ سفید نگاهی بیندازند، تازه متوجه می شوند نیم بیشتری از آنچه که وعده ها و شعارهای انتخاباتی می نامیدند شوخی بوده است. حالا البته بخش هایی از دوستان ایرانی من می توانند از اینکه برنی سندرز در یک سخنرانی نام دکتر مصدق را آورد و در آنجا از براندازی مصدق در دهه 50 میلادی انتقاد کرد به ذوق بیایند، اما اول اینکه با ذوق و شوق های اینچنینی سندرز رئیس جمهور نمی شود و رئیس جمهوری به نفع منافع ایران هم نخواهد شد و دوم اینکه اساسا آن گونه شعارها، یک تاکتیک انتخاباتی از کمپین سندرز برای مقابله با هیلاری کلینتون بود که البته جای بحث و توضیح ش اینجا نیست، نه اینکه برنی سندرز حالا تاریخ جنبش ملی نفت را خوانده و به این نتیجه رسیده باشد که در حق دکتر مصدق نامردی شده است و باید جبران گردد.

هیلاری کلینتون

هیلاری کلینتون بهترین گزینه ریاست جمهوری آمریکا برای ایرانی ها نیست. چون بهترین گزینه ریاست جمهوری، اوباما بود. اما کلینتون بهترین کاندیدای ریاست جمهوری برای انتخابات 2016 حتما هست. مهمترین مزیت رقابتی هیلاری کلینتون بر دو نفر دیگر هم این است که با ریاست جمهوری کلینتون، ایران به جای آنکه در مقابل کنگره آمریکا قرار داشته باشد که امکان تاثیرگذاری بر آن تقریبا صفر است، در مقابل یک بازیگر – رئیس جمهور آمریکا – قرار دارد که به همان اندازه ای که می تواند تهدید باشد، فرصت هم هست. چرا؟

توافق هسته ای با ایران فقط میراث اوباما نیست، هیلاری کلینتون هم روی آن شرط بندی کرده است. هیلاری کلینتون در شعارهای انتخاباتی اش بارها و بارها از اینکه این او بود که زمینه تحریم و رسیدن به توافق را فراهم کرده است یاد می کند، به شدت از توافق دفاع می کند چون در پلتفورم انتخاباتی اش به خصوص در رقابت های مقدماتی به اینکه خودش را همگام با اوباما تعریف کند احتیاج دارد. او همچنین خودش را تنها کاندیدایی می داند که در صورت رئیس جمهور شدن از تجربه کافی در خصوص سیاست خارجی برخوردار است و بنابراین کنگره نمی تواند در مقابل رئیس جمهور دست بالا را داشته باشد. هیلاری کلینتون در عین حال به قول همسرش Deal Maker است. یعنی راه رسیدن به توافق با جمهوری خواهان را هم می داند. این فقط اوست که می تواند سیاستمداران را در هر دو حزب از «باب کورکر» و «جان مک کین» گرفته تا «چاک شومر و «بن کاردن» را متقاعد کند که در مسیر رسیدن به توافق های دیگر احتمالی اش با ایران، دست انداز ایجاد نکنند.

هیلاری کلینتون البته ممکن است در مذاکره با ایران به نرمی اوباما نباشد و احتمالا نیست، اما اگر واقعا، اراده ای در ایران برای توافق و کاهش تنش وجود داشته باشد، هیلاری کلینتون مطمئن ترین گزینه است. به همین دلیل اتفاقا با ریاست جمهوری هیلاری کلینتون، توپ در زمین ایران است و تکلیف بازی – برخلاف مدل سندرز و ترامپ – معلوم است. در اینجا البته مدل مذاکره و اراده توافق و کاهش تنش از سوی طرف ایرانی هم مهم است. همانطور که در آمریکا گروه هایی هستند که به دنبال نقض توافق و برگشت به نقطه صفر هستند، در ایران هم بخش هایی درون قدرت از این امر استقبال می کنند. ریاست جمهوری کلینتون، ایران را در موقعیت انتخاب هم قرار می دهد. و اگر انتخاب ایران، بر افزایش تنش باشد، در بدترین حالت، کلینتون بدتر از سندرز و ترامپ نیست. یعنی این هر سه ایران را تهدید و تحریم می کنند، گیرم یکی بیشتر توان همگام کردن جامعه جهانی را داشته باشد (هیلاری) و یکی کمتر (ترامپ). اما صورت مسئله و همینطور نتیجه نهایی تغییر نخواهد کرد.

هیلاری کلینتون، همانطور که گفتم، رئیس جمهوری ایده آل در آمریکا، برای ایران نیست. او نسبت به اوباما، سندرز و ترامپ، بیشتر معتقد به سیاست های تهاجمی و مداخله گرایانه است. احتمالا نقش آمریکا در منطقه خاورمیانه بیشتر خواهد شد و حوزه نفوذ و بازی ایران، اسرائیل و عربستان هم آنچیزی نخواهد بود که امروز هست. اما صرفا در مدل ایران و با تاکید بر توافق هسته ای، هیلاری کلینتون تنها کسی است که ایران می تواند با وی به توافق پایدارتری برسد و در جلوی راه خود موانع کمتری را ببیند. مهمترین دلیل آن هم همانطور که گفتم این است که توافق هسته ای میراث هیلاری هم هست، او طرفدار توافق است چون اعتبار آن را متوجه خود هم می داند و تنها کسی است که در مقابل کنگره آمریکا در زمینه سیاست خارجی – که بسیار ضد ایرانی است – دست بسته نیست.

trumphillaryberniecartoon

آخرین ای میل جف ویور، رئیس کمپین انتخاباتی برنی سندرز، شامل حمله کم سابقه ای از کمپین سندرز به هیلاری کلینتون است به همراهی عکسی از دانلد ترامپ با بیل و هیلاری کلینتون در عروسی ترامپ. در این ای میل دو بار آقای ویور از قول دانلد ترامپ می گوید تنها یک کاندیدا در حزب دموکرات وجود دارد که دانلد ترامپ معتقد است «رئیس جمهوری خوبی» خواهد بود. خب، سخت هم نیست که منظور رئیس کمپین برنی سندرز از این کاندیدا چه کسی است: هیلاری کلینتون.

donald-hillary-800

در این ای میل آفای ویور، طرفداران هیلاری را بابت اینکه می گویند ادامه رقابت های توسط سندرز درحالی که می داند شکست می خورد، هدیه ای به ترامپ است مورد انتقاد قرار می دهد و ادامه که برنی صحنه انتخابات را رها نمی کند و می خواهد پیروز انتخابات و کاندیدای دموکرات ها برای انتخابات سال 2016 باشد.

بگذارید ببنیم آیا اساسا سندرز شانسی دارد و اساسا این تلاش تبلیغاتی که کمپین سندرز بعد از شکست نیویورک در مورد انتخابات بسته نیویورک (یعنی انتخاباتی که فقط افراد ثبت نام کرده حزب حق رای دادن دارند)، رای مستقل ها، سوپردلگیت ها و … مطرح می کند چقدر صادقانه است؟

جواب من برای پرسش اول، یعنی شانس سندرز برای کاندیداتوری بر اساس عدد و رقم، تقریبا صفر است. او شانسی ندارد که کاندیدای دموکرات ها شود و در مورد دومی هم کمپین سندز تلاش های انتخاباتی برخلاف قول و قرار روز اول که از یک کمپین «مثبت» می گفت، به یک کمپین «منفی» و ناصادقانه تبدیل شده است. یعنی سندرز به عمد و برای تهییج طرفداران، با عدم بیان همه واقعیت، سعی در تفسیر نتایج به نفع خودش دارد و البته در این کار استانداردهای ش هم دوگانه است.

بخش هایی از داستان انتخابات بعد از نیویورک را در آستانه برگزاری انتخابات روز 26 آوریل (پنسیلوانیا، مری لند، کنتیکت، رود آی لند و دلور)، در برنامه صفحه 2 بی بی سی به همراه علی عبدی – از طرفداران سندرز – شرح دادم (ویدئو را بعد از اینکه آپ لود شد در زیر همین پست می آورم). ادامه اش را هم اینجا بیان می کنم.

شانس برنی: کمی بیشتر از صفر درصد:

نمودار پایین وضعیت تعداد دلگیت های برنی سندرز و هیلاری کلینتون تا زمان برگزاری انتخابات مقدماتی در ماه جون در کالیفرنیا و بعد از آن هم در واشنگتن دی سی را نشان می دهد (البته این نمودار را قبل از انتخابات روز 26 آوریل تهیه کردم و نتایج این 5 ایالت بر اساس پیش بینی من تهیه شده که ممکن است با نتایج واقعی اندکی متفاوت باشد. همانطور که می بینید در نهایت و بر اساس این پیش بینی هیلاری کلینتون با 2175 رای بر برنی سندرز با 1861 رای در میان دلگیت های متعهد پیروز می شود (در مورد نحوه محاسبات می توانید این مقاله من را – البته به زبان انگلیسی – در همین مورد بخوانید). همانطور که می بینید طی زمان ی که به  آخرین انتخابات مقدماتی می رسیم، هیلاری و برنی هرکدام تعدادی دلگیت بدست می آوردند اما فاصله هیلاری و برنی کماکان به نفع هیلاری است.

Hillary vs Bernie

من البته یک حالت بدبینانه برای کلینتون و خوش بینانه برای سندرز را هم محاسبه کرده ام که طی آن آرای پیش بینی ام برای کلینتون را با ضریب 0.9 و برای سندرز با ضریب 1.1 محاسبه شده اند و در این حالت، باز هم کلینتون با 2102 پیروز است و سندرز حداکثر می تواند 1926 رای بدست آورد (نمودار پایین). بر این اساس هم هست که می گویم شانس سندرز برای پیروزی در انتخابات مقدماتی حزب دموکرات، تقریبا صفر درصد است.

Hillary vs Bernie PessOpt

چند نکته در مورد پروپاگاندای سندرز

در طی این مدت بعد از پیروزی هیلاری در نیویورک، کمپین سندرز سعی کرد شکست های خودش و عقب ماندن در تعداد دلگیت ها و همینطور پیش بینی پیروزی نهایی سندرز در انتخابات را با توجیهات نادرستی مطرح کند. از جمله اینکه حزب دموکرات شرایط را بر اساس قوانین انتخاباتی خود که به صورت انتخابات «باز یا «بسته» – و یک حالت وسط هم البته دارد – برگزار می شود به ضرر سندرز تعریف کرده است (ساده ترین تعریف انتخابات بسته و باز: در انتخابات بسته فقط افراد ثبت نام کرده دموکرات و در انتخابات باز افراد غیر دموکرات به همراه دموکرات می توانند رای دهند) و یا اینکه سوپر دلگیت ها باعث شکست سندرز هستند و یا اینکه حزب دموکرات 3 میلیون نیویورکی را عامدانه از پروسه انتخابات کنار گذاشته و همین باعث شکست سندرز در این ایالت شد و یا اینکه هیچ یک از دو کاندیدا به رقم 2383 که برای پیروزی لازم است تا آخر انتخابات نمی رسند و به همین دلیل سندرز باید تا روز کنوانسیون حزب فعالیت خودش را ادامه دهد و شانس موفقیت دارد و البته موارد مشابه دیگر که کم نیستند.

واقعیت اما این است که این ادعاها نادرست هستند. اگر بخواهم بهتر بگویم، در بهترین حالت بخشی از واقعیت را – از دید کمپین سندرز و برای ترغیب هواداران – می گویند و نه همه آن را و همانطور هم که گفتم استاندارد دوگانه دارند. در ادامه می گویم چرا.

انتخابات باز و بسته

در این نمودار نقشه آمریکا بر اساس برگزاری انتخابات باز یا بسته یا نیمه بسته ارائه شده است. در این یکی لینک هم تعداد ایالت هایی را که هیلاری کلینتون و برنی سندرز در انتخابات باز یا بسته پیروز شده اند آورده شده است. همانطور که می بینید از میان 18 ایالتی که انتخابات باز در آنها برگزار شده (کمپین برنی مدعی است انتخابات باز به نفع برنی است)، هیلاری در 11 تای آنها پیروز شده و برنی تنها در 7 مورد پیروز بوده است. در عین حال در انتخابات بسته که به تعبیر طرفداران برنی، مزیت رقابتی هیلاری آنجا تعیین می شود، تعداد ایالت های پیروز برای هرکدام از 2 کاندیدا به میزان 7 مورد بوده است. این 2 تا عدد به ما می گوید که لزوما بین بسته و باز بودن انتخابات و پیروزی کاندیداها رابطه مستقیمی وجود ندارد. به عبارت بهتر، باید به دنبال دلایل بهتری برای تفسیر آن گشت. این ادعای کلی درست است که به تعبیر طرفداران سندرز، مستقل ها بیشتر به سندرز رای می دهند. اما اینکه انتخابات در ایالت به صورت باز، لزوما باعث پیروزی سندرز و شکست کلینتون می شود از اساس ادعای تحریف شده ای است. کمپین سندرز فقط بخشی از واقعیت را اینجا بیان می کند و نه همه آن را.

توضیح اینکه این تکنیک تبلیغاتی کمپین ها برای تهییج طرفداران و ترغیب آنها به ماندن در رقابت است و طرفداران هم که صرفا مصرف کننده پیام تبلیغ کاندیدای خود هستند، این ادعاهای نادرست را تکرار می کنند.

سوپر دلگیت ها

کمپین برنی از نادموکراتیک بودن انتخابات درون حزبی انتقاد می کند و اینکه سوپردلگیت ها (که توسط انتخابات معین نمی شوند و سهمیه افراد مختلف در پست های ویژه حزب است) باعث پیروزی هیلاری خواهند بود. خب این هم نادرست است (85 درصد سهمیه حزبی دموکرات ها بر اساس آرای عمومی و به تفکیک دلگیت های متعهد و 15 درصد بر اساس آرای افراد از پیش تعیین شده تحت عنوان سوپر دلگیت ها یا دلگیت های غیرمتعهد است. دلگیت های عادی در اولین رای گیری روز کنوانسیون نمی توانند – به لحاظ تکنیکی – کاندیدای رقیب را انتخاب کنند اما سوپردلگیت ها می توانند هر وقت خواستند رای خود را تغییر دهند. هیلاری کلینتون با فاصله خیلی زیاد در میان سوپردلگیت ها از برنی سندرز پیش است).

کمپین برنی زمانی می تواند از سوپر دلگیت ها (برای توضیح بیشتر این مقاله من را بخوانید) و اقبال بیشتر آنها به کمپین هیلاری کلینتون ناراضی باشد و آنها را باعث شکست خود بداند که انتخابات را در میان دلگیت های متعهد که در میان رای دهندگان حزب دموکرات تعیین می شوند، انتخابات را برده باشد یعنی رای بیشتری بدست آورده باشد درحالی که او به طور متوسط در کل کشور 15 درصد برابر با 2.6 میلیون رای کمتر از هیلاری کلینتون بدست آورده است.

سوپردلگیت ها در انتخابات 2008 زمانی که اوباما از هیلاری از لحاظ دلگیت های متعهد جلو افتاد، به طرف اوباما جذب شدند و خیلی های شان هم به او رای دادند. در انتخابات 2016 اما کمپین سندرز انتظار دارد – یا این انتظار را ایجاد می کند – که در حالی که انتخابات را در میان دلگیت های متعهد باخته است، به سراغ سوپردلگیت ها برود و با انتقاد از سیستم غیردموکراتیک حزب، مدعی آرای آنها شود. این کار کمپین سندرز البته که جواب نخواهد داد اما کاملا حرفه ای و البته بازهم یک تکنیک تبلیغاتی است.

قوانین حزبی و استاندارد دوگانه

بگذارید نگاهی به رای برنی و هیلاری در میان مردم Popular Vote و مقایسه آن با آرای دلگیت ها بیندازیم. جایی که همین قوانین انتخاباتی حزب دموکرات به نفع سندرز و به ضرر هیلاری عمل می کند، اما کمپین سندرز عامداً آن را نادیده می گیرد (توضیح اینکه بر اساس آرای کاندیداها – و تحت قوانین ویژه آرای کاندیداها در حوزه های رای گیری  و وجود حداقل آرای مورد نیاز و … – به هر کدام درصدی از آرای دلگیت های هر ایالت تعلق می گیرد و ایالت ها هم بر اساس اهمیت و جمعیت آنها با یکدیگر سهیمه مشخص دارند. مثلا پنسیلوانیا 189 رای دلگیت های متعهدشده را دارد درحالی که ایالت رود آیلند فقط 24 رای دارد).

هیلاری کلینتون 57.4 درصد آرای مردم را در انتخابات مقدماتی دموکرات ها بدست آورده است (10.4 میلیون رای) و برنی سندرز هم 42.6 درصد ار آرای رای دهندگان در رقابت های مقدماتی و کاکس های حزب دموکرات را بدست آورده است (7.7 میلیون رای). با اینحال از نظر تعداد دلگیت های متعهد که نسبتی از آرای عمومی افراد در حزب است، هیلاری کلینتون 55.3 درصد آرای کل دلگیت ها را بدست آورده است و برنی سندرز 44.7 درصد آرای دلگیت های متعهدها را. به عبارت ساده تر، هیلاری کلینتون، رای بیشتر اما به نسبت دلگیت های کمتری بدست آورده و برنی سندرز با رای کمتر، دلگیت های به نسبت بیشتری را صاحب شده است و دلیل آن هم، همین قوانین داخلی محاسبه دلگیت ها در حزب دموکرات است.

PopularvsDelegate

بر اساس محاسبه دلگیت ها بر اساس قوانین حزب دموکرات که اینجا به نفع برنی سندرز عمل کرده است فاصله این دو الان حدود 275 دلگیت است. درحالی که اگر قرار بود هر نفع یک رای داشته باشد – که طرفداران سندرز در نقد سوپر دلگیت ها به آن اشاره می کنند – آن وقت فاصله این دو، قبل از رقابت های روز 26 آوریل به 384 عدد و بعد از آن تقربا به حدود 420 رای می رسید. یعنی فقط 50 رای کمتر از کل آرای 475 تایی ایالت کالیفرنیا که کمپین سندرز در یکی از توجیهات ادامه حضور در انتخابات به آن اشاره می کند.

Diff

عدد جادویی 2383

کمپین سندرز ادعا می کند هیچ یک از دو کاندیدا تا آخرین انتخابات درون حزبی به عدد 2383 رای لازم برای انتخاب شدن به عنوان نماینده حزب دموکرات نمی رسد. بنابراین، نتیجه نهایی باید در روز کنوانسیون حزب مشخص شود و سندرز هم برای آن برنامه دارد تا دلگیت های غیرمتعهد را به طرفداری از خودشان ترغیب کند. خب این هم ادعای نادرستی است، ضمن اینکه سندرز اساسا نمی گوید چگونه و به چه دلیل سوپردلگیت ها باید به او – به صورت کاملا غیردموکراتیک – رای بدهند. اما بگذارید ببینیم این عدد از کجا می آید.

تعداد رای های دلگیت های متعهد در حزب دموکرات 4051 عدد است (85 درصد کل) و تعداد رای های دلگیت های غیر متعهد یا سوپردلگیت ها برابر با 714 مورد است. جمع کل آن می شود 4765. یعنی با قانون 50 درصد +1 اکثریت، یک نفر برای اینکه کاندیدای نهایی حزب شود به رای 2383 دلگیت (متعهد و غیرمتعهد) نیاز دارد. بنابراین اگر کسی می گوید هیلاری کلینتون تا آخرین رقابت های مقدماتی دموکرات ها به عدد 2383 نمی رسید باید مشخص کند منظورش 2383 دلگیت متعهد است یا کل دلگیت ها.

اگر منظور دلگیت متعهد است که این عدد معیار خوبی نیست. چون تعداد کل دلگیت های متعهد برابر با 4051 است و کسی که نصف آنها را بیاورد (یعنی حداقل 2025) انتخابات را برده است. هیلاری کلینتون بر اساس پیش بینی من (در مدل بدبینانه برای هیلاری و خوش بینانه برای سندرز) حداقل 2100 دلگیت متعهد بدست می آورد که بیشتر از 50 درصد است.

و اگر هم منظور کل دلگیت هاست که آن وقت پس از آخرین انتخابات مقدماتی درون حزب دموکرات، هیلاری کلینتون بالای 2500 رای کل دلگیت ها را بدست خواهد آورد و از رقم 2383 جلوتر است.

کمپین سندرز عامدانه با این عدد 2383 بازی می کند و طرفداران او هم خواسته یا ناخواسته (البته در بیشتر موارد به دلیل عدم آگاهی) این ادعا را تکرار می کنند.

افسانه 3 میلیون نیویورکی

کمپین برنی سندرز از رای 3 میلیون نیویورکی مستقل می گوید که باعث شکست سندرز در نیویورک شد. حالا از این بگذریم که در کل این سی و چند ایالت تا قبل از نیویورک سندرز کلا 7 میلیون رای بدست آورد، چگونه با بازی با عدد 3 میلیون طوری وانمود می کند که گویی 3 میلیون رای سندرز در نیویورک نادیده گرفته شده است؟ حالا از این ادعای کودکانه می گذرم.

فرض کنیم آنچه که کمپین سندرز در مورد رای مستقل ها در انتخابات بسته و اینکه این یک قانون درون حزبی و  ناعادلانه است که توسط سران حزب تعبیه شده، درست باشد. همینطور، این نکته را هم نادیده بگیریم که کمپین سندرز هم از قوانین درون حزبی دموکرات ها به نفع خودش استفاده می کند اما آنها را ناعادلانه نمی داند. خب، این هم ایرادی ندارد. قبول.

اما با همه اینها بگذارید یک مقایسه ای بکنیم، ببینم این عدد 3 میلیون رای واقعا چند تا رای است؟

برای مقایسه، من سه تا ایالت اوهایو، ایلی نوی و میشیگان را انتخاب کردم که ترکیب جمعیت شبیه نیویورک دارند یعنی در هر سه، آرای غیر سفیدپوست ها بین 20 تا 35 درصد است (در ایلی نوی کمی بیشتر) و انتخابات در همه آنها به صورت باز برگزار شد. یعنی مستقل های هم حق شرکت در انتخابات را داشتند. درصد رای مستقل ها در این 3 تا ایالت به ترتیب 24، 21 و 27 درصد است. یعنی در بهترین حالت که میشیگان است 27 درصد رای دهندگان را مستقل ها تشکیل می دهند. در کل ایالت ها هم متوسط تعداد رای مستقل هایی که در انتخابات مقدماتی باز شرکت کرده اند کمتر از 27 درصد است اما من فرض می کنم که در نیویورک هم قرار است 27 درصد مشارکت کنندگان را مستقل ها تشکیل دهند (یعنی بهترین حالت برای یک انتخابات در سیستم انتخاباتی باز درون حزب دموکرات). حالا ببینیم نتایج نیویورک چگونه تغییر می کرد.

جدول 1، نتایج واقعی انتخابات را نشان می دهد. در جدول دوم، من تعداد مستقل ها را از 14% به 27% افزایش دادم و به همین نسبت آرای رای دهندگان ثبت نام دهنده دموکرات 13 درصد کم شده است. با این محاسبات، تعداد کل رای دهندگان نیویورکی، در بهترین حالت برای سندرز و بر اساس مدل شبیه سازی شده انتخابات در ایالت های دیگر از 1.8 میلیون نفر به 2.1 میلیون نفر افزایش پیدا خواهد کرد. یعنی کل افسانه 3 میلیونی نیویورک که کمپین سندرز از آن دم می زند تنها 337 هزار نفر یعنی در بهترین حالت 10 درصد این 3 میلیون نفر است. حتی اگر اینها هم به جمع رای دهندگان نیویورکی اضافه شوند و 72 درصد آنها هم به سندرز و فقط 28 درصدشان به کلینتون رای بدهند، باز هم هیلاری کلینتون با اختلاف 146 هزار رای، نیویورک را می برد.

NYClosed

NYOpen

و نکته آخر: برای تحلیل کمپین ها بدترین منبع خبری، خود همین کمپین هاست. تحلیل انتخابات، چیزی ورای ای میل های آقای جف ویور یا تویتتر آقای سندرز یا پست های فیس بوکی طرفداران شان است.

این ویدئوی مصاحبه ای از من با برنامه روی خط صدای آمریکا در خصوص نظرسنجی ها و امکان یا عدم امکان استناد به آنهاست. سئوال اصلی این است که آیا می توان در آنچه که جوامع غیر دموکراتیک نامیده می شود به نظرسنجی ها و نتایج آن اعتماد کرد؟ پاسخ من شرطی است. به دست آوردن پاسخ 100 درصد مطمئن البته که در هیچ نظرسنجی امکان پذیر نیست (می تواند ربطی هم به دموکراتیک بودن یا نبودن جامعه نداشته باشد). اما رد کردن 100 درصدی نظرسنجی ها و نتایج آنها هم مشکلی را حل نمی کند؛ بلکه صرفا حذف کردن صورت مسئله است. در هر جامعه ای داشتن تصور کمی از آن جامعه یعنی تحلیل آن بر اساس عدد و رقم، از نداشتن چنین تحلیلی حتما بهتر است. عدم داشتن چنین تصوری است که برخی از مهمترین فعالان سیاسی و اجتماعی اصلاح طلب، رای 20 میلیونی آقای خاتمی را در سال 76 صرفا متاثر از شعار «جامعه مدنی» می دانند و وقتی در دور دوم سال 84 احمدی نژاد پیروز می شود، شوکه می شوند. همانطور که در جناح رقیب هم، شکست های سال های 92 و 94، عجیب و غیر منتظره به نظر می رسد.

بگذارید مثالی از سال 84 بزنم. وقتی نتایج نظرسنجی آی پز در مورد میزان فساد در ایران منتشر شد، یک نمودار بیشتر از هر نمودار دیگری توجه من را به خودش جلب کرد. «بانک ها از نظر ایرانی ها فاسدترین موسسه اداری هستند»

banks

بگذارید یک مروری بر شعارهای سه نفر از مهمترین کاندیدای های انتخابات ریاست جمهوری 84 بیندازیم. مصطفی معین، هاشمی رفسنجانی و احمدی نژاد. درحالی که دکتر معین و آقای هاشمی در شعارهای خودشان در حمایت از بانک های خصوصی تاکید می کردند، این آقای احمدی نژاد بود که نرخ سود بالای بانکی را مورد انتقاد قرار می داد و بانک ها را منشا و مبدا فساد می دانست. حالا این یک مثال است و مثال های دیگر هم کم نیست؛ پس چرا ما باید از پیروزی احمدی نژاد در سال 84 شوکه می شدیم؟ مهمترین دلیل ش این است که تصور درستی از جامعه و خواسته های آن نداشتیم. یعنی اصلی ترین کار یک کمپین انتخاباتی. با این توضیح که این نوع نگرش به رای و انتخابات بدون توان تحلیل آنچه که در جامعه می گذرد ما را فعالان انتخاباتی بار می آورد اما نتیجه انتخابات برای ما با شانس و انداختن تاس تعیین می شود. گاهی شانسی درست پیش بینی می کنیم و در و تخته با هم جور در می آید و درحالی که امیدی به بردن نداریم، می بریم (سال 76 و تاحدی سال 92) و گاهی هم نادرست. این مهمترین ایراد تحلیل جامعه بر اساس کتاب های جامعه شناسی و آرای متفکران معروف است که متاسفانه در ایران بسیار هم رواج دارد.

وقتی که فعالان اصلاح طلب به جای تحلیل کمی و عددی جامعه به کتاب های جامعه شناسی به عنوان مبنای تحلیل جامعه – و یک نمود عینی آن در انتخابات – رجوع می کنند، وقتی که صحبت های هابز و کانت و چه می دانم گرامشی و رالز و هانا آرنت – که من هنوز نمی دانم زن است یا مرد! – و البته هابرماس مبنای تحلیل می شود که فرضا از «سپهر عمومی» می گوید و از هم نشینی در کافه ها و قوه خانه ها به عنوان یک روش ارتباطی صحبت می کند، بدیهی است که نمی توانیم واقعیت های جامعه مان را که با سرعتی فراتر از تصور ما و این متفکران حرکت می کنند درک کنیم. همین می شود که اشتباه می کنیم و پیش بینی های درست مان هم با انداختن رمل و اسطرلاب میسر می شود. اصلاح طلبان اگر می خواهند کمتر شکست بخورند و اگر می خواهند پیروزی هایشان هدفمند و قابل تکرار باشد باید از این «قهوه خونه هابرماس» بیایند بیرون. توی این قوه خونه ممکن است قهوه ای به شما بدهند که 2 ساعت سرحالتان بیاورد اما یک شبانه روز 24 ساعت است و قوه خونه هابرماس نسخه 24 ساعتی ندارد. دانشگاه های ما به جای هابرماس باید مارک پن و جو بننسون بخوانند و فعالان سیاسی و حزبی مان به جای آقا یا خانم آرنت باید تکنیک های نظرسنجی گالوپ را یاد بگیرند. «قوه خونه هابرماس» البته سرخوشی دارد و خواندن و یادگرفتن ش راحت تر و توضیح ش سهل تر است و شاید برای مخاطب محدود روزرنامه ها قشنگ تر به نظر بیاید. اما در ذات خودش، می تواند عامل شکست باشد.

وقتی نشد در مورد آنچه که در بالا گفتم توی این مصاحبه توضیح بدهم. اینجا هم به همین مقدار قناعت می کنم تا شاید بماند برای وقتی دیگر، آنچه که در این مصاحبه می گویم اما بیشتر بر ملاحظات تکنیکی انجام نظرسنجی ها و ایجاد اطمینان در مخاطب و همینطور اعتبار منبع یک موسسه نظرسنجی است که با انتشار نتایج پیش از وقوع یک اتفاق – مانند انتخابات – برای خود ایجاد می کند. بدیهی است که اگر دوباره و چندباره و به صورت سیستماتیک اشتباه کند و راه را برای جبران اشتباه ببندد اعتبار منبع خود را هم از دست خواهد داد.

کمپین هوشمند چیست؟ در این مقاله توضیح می دهم که یک کمپین هوشمند از نظر هدف گذاری مخاطب و پیام کمپین چه مشخصه هایی دارد و همچنین با مقایسه دو کمپین انتخاباتی اصلاح طلبان و اصول گرایان می گویم که چرا هیچ کدام از این دو کمپین در هدف گذاری به اندازه کافی هوشمند نیستند، اما در پیام، اصلاح طلبان هوشمندند. تنها هوشمندی انتخاباتی اصول گران نه در سطح استراتژی پیام، بلکه در سطح تاکتیک و «لیست بی بی سی» است که آن را هم اشتباه اصلاح طلبان موجب شد.

هدف گذاری مخاطب

برای بررسی کمپین های هوشمند، 4 نمودار انتخاباتی در استان های ایران تهیه کردم. 2 نمودار برای اصلاح طلبان و 2 نمودار برای اصول گرایان.

اولی بررسی نمره نفوذ اصلاح طلبی – اصول گرایی بر اساس استان ها و منطبق بر داده های موجود از انتخابات ریاست جمهوری 80 (در سطح استان ها)، انتخابات ریاست جمهوری 84، 88 و 92 (هر سه در سطح حوزه های شهرستان های رای) و همچنین انتخابات مجلس سال 90 است که داده های آن موجود بودند.

دومی هم بررسی شاخص نفوذ اصلاح طلبی – اصول گرایی انتخابتا 94 بر اساس استان ها و منطبق بر داده های قبلی در سطح حوزه های رای گیری، متغیر محبوبیت رئیس جمهور بر اساس استان ها، متغیر وجود یا عدم وجود نماینده در مجلس فعلی (نهم) و متغیر تعداد حوزه های رقابتی برای مجلس دهم است.

بر اساس این داده ها و بر اساس محاسبات آماری و مدل های شبیه سازی، این نقشه های انتخاباتی تهیه شده اند.

اگر به نقشه اول نگاه کنید (نقشه سبزرنگ)، می بینید که چگالی نمره اصلاح طلبی در استان هایی مانند سیستان و بلوچستان، استان های شمالی غربی (آذربایجان غربی، کردستان، کرمانشاه)، تهران و … بالا و در استان هایی مانند خراسان جنوبی و شمالی کمترین است (همچنین استان های دیگری مانند قم، سمنان).

RElectionScore

در نقشه دوم (نقشه آبی رنگ)، چگالی نمره اصول گرایی در استان هایی مانند سمنان، قم و خراسان ها بالا و در استان هایی مانند سیستان و بلوچستان، کردستان، تهران و … پایین تر از بقیه است.

PElectionScore

معنی این دو نقشه این است که به صورت کلی و در مدل انتخابات ایران، هر کدام از دو گروه اصلاح طلب و اصول گرا در بخش هایی از کشور نیروهای پایه طرفدار و نیروهای مخالف زیاد دارند. بقیه استان ها هم، استان های رقابتی هستند که در میانه این دو قرار می گیرند.

خب، بر این اساس یک کمپین هوشمند برای هر انتخاباتی – ریاست جمهوری یا مجلس – چه باید بکند؟

  • مهمترین کار این است که باید تمرکز فعالیت های خود را بر استان هایی متمرکز کند که احتمال رای بالا دارد و از فعالیت غیربهینه در مناطقی که احتمال رای پایین دارد خوددداری نماید.
  • در هر کدام از استان های پر طرفدار و کم طرفدار مناطقی هستند که مانند بقیه استان رای نمی دهند. یعنی اگر استان اصلاح طلب است، اصول گرایی رای می دهند و اگر اصول گراست، اصلاح طلبانه. اما به دلیل اینکه در کل استان در اقلیت هستند، مشارکت در آنها هم بالا نیست. کمپین هوشمند این حوزه های رای را هم شناسایی می کند تا با افزایش مشارکت در این مناطق، رای خود را بالا ببرد (در این مورد مقاله ای با مطالعه موردی در مورد انتخابات فرانسه نوشته ام، اینجا)

حالا ببینیم که آیا هر کدام از دو کمپین اصلاح طلب و اصول گرا آیا چنین امری را برای انتخابات مجلس در سال 94 رعایت کرده اند یا خیر؟

نقشه سوم (دوباره سبزرنگ)، نقشه حوزه های رقابتی اصلاح طلبان برای انتخابات سال 1394 است. همانطور که می بینید به غیر از تهران، آذربایجان شرقی و تاحدی فارس و اصفهان (در همه موارد حوزه های رقابتی شناسایی و رتبه بندی شده اند) در استان هایی که تمرکز رای اصلاح طلبان همیشه در آنها بالاست هیچ فعالیت انتخاباتی به چشم نمی خورد. به عنوان مثال در سیستان و بلوچستان که بالاترین نمره اصلاح طلبی را دارد و 6 نماینده به مجلس می فرستد، اصلاح طلبان به غیر از شهر زابل هیچ کاندیدایی ندارند (تا معرفی لیست اصلاح طلبان در روز یکشنبه). در ارومیه، مرکز استان آذربایجان غربی هم همینطور است. در خوزستان و هرمزگان هم به همین ترتیب. در قم البته اصلاح طلبان با حمایت از نامزدهای معتدل تر اصول گرایان هوشمندی خودشان را نشان داده اند و فعالیت انتخاباتی در آنجا ندارند.

R94Score

نقشه چهارم هم (آبی رنگ) نقشه حوزه های رقابتی اصول گرایان برای انتخابات سال 1394 است. در سیستان و بلوچستان که اصول گرایان اساسا کمترین امتیاز را در این استان دارند تنها 1 کاندیدا در شهر زاهدان معرفی کرده اند. در کرمان، فارس، اصفهان و خراسان رضوی، معرفی کاندیدای آنان با توجه به شاخص امتیاز اصول گرایی استان مناسب است. در استان های مانند خوزستان، مازندران، آذربایجان ها و تهران هم فعال هستند. مطابق این نقشه مشخص است که کمپین اصول گرایان هم چندان در هدف گذاری مخاطبان خود هوشمند نبوده است. هرچند توجه به این نکته ضروری است که در شرایط و فضایی که انتخابات از نظر معرفی نماینده به دلایل مختلف به نفع اصول گرایان است، هوشمند نبودن، به آنها کمتر ضرر می زند تا به اصلاح طلبان که تک تک رای هایی که می توانند بدست آوردند برای آنها باید اهمیت داشته باشد.

P94Score.png

پیام کمپین

پیام هر کمپین انتخاباتی، حول مثلت پیام یعنی سه مفهوم اصلی «تغییر»، «امید» و «ثبات» ساختاردهی می شود و در بسیاری موارد پیام «امید» با دو مورد دیگر همپوشانی های تبلیغاتی دارد.

«تغییر» پیام کمپین ی است که رقیب مستقر خود را به چالش می گیرد. کاندیدای رئیس جمهوری که رقیب ش نماینده وضع موجود است. کاندیدای مجلس که رقیبش، نماینده فعلی مجلس است و موارد مشابه (در مورد انتخابات ریاست جمهوری ایران: خاتمی 76، احمدی نژاد 84، موسوی 88 و روحانی 92 / در مدل انتخابات مجلس: جناج راست در سال 68 و جناح چپ در سال 74)

«ثبات» پیام کمپینی است که خود نماینده وضع موجود است و وضع موجود قابل دفاع است (یا نیروهای رقیب قدرت به چالش گرفتن، قدرت مستقر را ندارند). در مدل های پیام، «ثبات» نسبت به «تغییر» و «امید» آسیب پذیرتر است چون تجربه آزمون شده است و هر چه قدر هم که – در ظاهر – خوب باشد، امکان پیدا کردن خطا و اشتباه در آن زیاد است، ضمن اینکه جامعه به صورت کلی تغییر را به سوی پیشرفت می داند و نه ثبات را (در مدل انتخابات ریاست جمهوری: هاشمی سال 72 و تاحدی خاتمی سال 80 / در مدل انتخابات مجلس: اصول گرایان سال 86)

«امید» پیام همپوشان است. شما چه نماینده «تغییر» باشید و چه نماینده «ثبات» به مخاطب اینگونه القا می کنید که به آینده امیدوار باشند. به همین دلیل نوع استفاده از پیام «امید» خیلی مهم است. شما ممکن است پیام بر «تغییر» باشید اما از «امید» بگویید چون دولت شما دولت مستقر است اما امکان استفاده از حداکثرهای ظرفیت خود را به هر دلیل ندارد. کمپین اصلاح طلبان در سال 94 این ویژگی را دارد و با هوشمندی پیام «امید» برای آن انتخاب شده است. به این معنی که اگرچه قرار است «تغییر» ایجاد کند و ترکیب مجلس را عوض نمایند اما این کار را با پیام «امید» انجام می دهد. «امید» اینحا در ذات خود و در ذائقه مخاطب معنی «تغییر» را دارد و در عین حال در جامعه ای که ممکن است از دعوا و جنگ و جدل خسته شده باشد بهترین انتخاب ممکن است. ضمن اینکه اصلاح طلبان به دلیل شرایطی که برای آنها به وجود آمده امکان استفاده بهینه و حداکثری از «امید» و «تغییر» را با هم دارند.

کمپین ها اصولا نمی توانند هر سه این موارد را به صورت بهینه با هم داشته باشند. اگر هم داشته باشند، احتمال شکست و آسیب پذیری شان بالاست. کمپین اصلاح طلبان پیشرو در انتخابات سال 84 واجد هر سه ویژگی بود. تغییر با شعار «دوباره می سازمت وطن»، «امید» که در همین شعار مستتر است و «ثبات» با دفاع از اصلاح طلبی در حالی که همزمان شعار «تغییر» می دهد.

مثال استثنا در استفاده هر سه این موارد کمپین سال 88 احمدی نژاد است. او کاندیدای ثبات بود (رئیس جمهور مستقر) و همزمان کاندیدای تغییر (و اعتراض) بود علیه آنچه که باند هاشمی و الیگارشی نظام نامیده می شود و کاندیدای امید (برای بخش های رای خود در میان افراد با درآمد کم) بود با توزیع سیب زمینی. در مقام توضیح اینکه تا چه حد احمدی نژآد در سال 88 واقعا آنچه که ادعا می کرد، بود، نیستم اما کمپین ش به صورت بهینه از همه این موارد استفاده کرد – فارغ از نتیجه انتخابات که به نظرم نادرست بود.

اصول گرایان در ایران به صورت کلی واجدان پیام «ثبات» هستند. یک دلیل روش این است که از رانت حکومتی استفاده می کنند و کسی که از رانت استفاده می کند، نمی تواند واجد پیام تغییر باشد و اگر هم چنین پیامی را بدهد شکست می خورد چون جامعه آن را نمی پذیرد (انتخابات ریاست جمهوری: ناطق 76، همه کاندیدهای شان به غیر از توکلی در سال 80، لاریجانی در سال 84 و ولایتی در سال 92 / انتخابات مجلس: مجلس ششم سال 78، پیروزی آنها در بقیه انتخابات مجلس هم بخشی زیادی اش مرهون نظارت استصوابی است). به همین دلیل کار آنها در رساندن پیام خود اتفاقا خیلی سخت می شود و به شورای نگهبان و رد صلاحیت رقیب همیشه امیدوار هستند. از منظر همین نگاه کمپینی، اصول گرایان در جامعه ای که به دنبال تغییر است، پیام «ثبات» می دهند و این نقطه ضعف آنهاست. هوشمندی آنها اما این است که با وجود این نقطه ضعف سعی کرده اند در سطح تاکتیکی بخشی هایی از ایرادهای خود را بپوشانند. «کمپین نه به لیست بی بی سی» یکی از این موارد است که در سطح تبلیغات منفی طبقه بندی می شوند. به عبارت بهتر کمبود توانایی اقناع مخطاب را با ترساندن مخاطب (اینکه تا چه حد این امر موثر است، موضوع جداگانه ای است) پر می کنند. و درست برخلاف آنها، بخش هایی از گروه های اصلاح طلب هم با طرح بحث «مثلث جیم» در خدمت اصول گرایان قرار می گیرند. یعنی جایی که اصلاح طلبان می توانند رسالت «تغییر» خود را با پیام «امید» خاتمی به زیبایی صورت بندی کنند، بخشی هایی از آنها با آنچه که به اصطلاح –غیر دقیق و غیرعلمی – انتخابات دوقطبی نامیده می شود خوراک تبلیغاتی اصول گرایان را فراهم می کنند. این بخش از اصلاح طلبان پاس می دهند و اصول گرایان هم از این امر استفاده می کنند و شوت می زنند. به عبارت بهتر اگر بخواهم مهمترین اشتباه اصلاح طلبان در انتخابات امسال را بیان کنم همین کمپین «نه به مثلت جیم شامل جنتی، یزدی و مصباح» است که تکرار تراژیکی از اشتباهات سلسله وار بعد از دوم خرداد است. در آن زمان که اصلاح طلبان اتفاقا در سطح میدانی هم بیشترین تاثیر را داشتند در پیشبرد بهینه آنچه که «نور افکندن به تاریکخانه اشباح» نامیده می شد موفق نبودند چه برسد به حالا که اساسا موضوع انتخابات، این صورت بندی دوقطبی شده – بازهم در تعریف غیردقیق و غیر علمی اش – نیست و حتی اگر با افزایش مشارکت این سه نفر رای هم نیاورند باز معنی اش این نیست که اصلاح طلبان پیروز بازی بوده اند. چون فقط یک گل زده اند و در بازی که داور آن کاملا به سمت رقیب است هر لحظه می توانند با اخراج و کارت های زرد و قرمز، مهره های بازی خود را از دست بدهند.

راه جایگزین همان پیام امید خاتمی بود، یعنی پیام درخواست افزایش مشارکت – و البته با هدفگذاری هوشمند در سطح استان ها که اصلاح طلبان در این امر موفق نبودند – که خود به خود بدون آنکه دست جناح رقیب را برای استفاده از تاکتیک های تبلیغات منفی باز بگذارد، می توانست باعث رای نیاوردن به اصطلاح مثلث جیم در انتخابات هم بشود

 

انتخابات مقدماتی ریاست جمهوری 2016 آمریکا در نیوهمشایر هم سه شنبه شب انجام شد و تقریبا نامزدهای اصلی هر دو حزب اصلی (و درصد احتمال حضور کاندیدای مستقل خارج از این دو حزب) معلوم شدند. در دو تا ویدئو که در زیر این پست گذاشتم در مورد این انتخابات و انتخابات بعدی کمی در مصاحبه با بی بی سی و صدای آمریکا کمی توضیح داده ام. یک ویدئوی دیگر هم هست در مصاحبه با بی بی سی اما کمی قدیمی تر است. پیش از آغاز انتخابات مقدماتی. یک توضیحات تکمیلی هم اینجا می آورم.

جمهوری خواهان

در کمپ جمهوری خواهان دانلد ترامپ، تد کروز، مارکو روبیو، جان کیسیک و جب بوش پنج نفری هستند که هنوز روی کاغذ شانس پیروزی دارند؛ هرچند شانس کیسیک و بوش کمتر از بقیه است.

انتخابات بعدی 20 فوریه در کارولینای جنوبی برگزار می شود که مانند آیوا بین 50 تا 70 درصد رای دهنده سفیدپوست مذهبی (اونجلیکا) دارد. جایی که به نظرم شانس ترامپ و کروز بالاست. تفاوت ش با آیوا این است که انتخابات به صورت سیستم رای گیری پای صندوق است (مانند نیوهمشایر) و نه مجمع ایالتی یا کاکس. به همین دلیل به آن اندازه ای که نیروی پای کار در آیوا نیاز بود تا در روز انتخابات بتواند افراد بیشتری را به مجامع ایالتی بکشاند، برای کارولینای جنوبی نیاز نیست. مارکو روبیو و جب بوش هم در این ایالت شانس دارند و هر دو به دنبال رای طرفداران میانه رو حزب و حامیان مالی پولدار هستند که دیگر کم کم باید بین این 2، نفر مطلوب خودشان را انتخابات کنند (پیش بینی من روبیو است). کیسیک در کارولینای جنوبی شانسی ندارد.

ایالت بعدی برای جمهوری خواهان هم کاکس نوادا در 23 فوریه است. جایی که اکثریت لاتین تبار دارد و این مزیت بوش و روبیو به سایر رقباست و البته ترامپ هم که اساسا، گروه رای ش فراتر از تقسیم بندی های معمول است اینجا شانس بالایی دارد. کروز و کیسیک اینجا در نواد جای زیادی ندارند.

دموکرات ها

در میان دموکرات ها اما رقابت، حداقل در سطح رسانه ها جدی تر شده است. کمپین هیلاری کلینتون احتمال شکست خودش را در ایالت نیوهمشایر می داد اما نه با این اختلاف. هیلاری کلینتون در قمست های جنوبی ایالت که به ماساچوست نزدیک است و در سال 2008، هیلاری در آنجاها اوباما را برده بود، این بار به سندرز باخت. در قسمت های غربی هم فاصله رای شان به نفع سندرز بسیار بود.

کمپین هیلاری از لحاظ «پیام کمپین» مشکل دارد و او هنوز نتوانسته رای دهندگان سفیدپوست لیبرال را قانع کند که کاندیدای آینده است نه گذشته. همچنین هیلاری را اکثر رای دهندگان در نیوهمشایر – و تقریبا کل آمریکا – صادق هم نمی دانند.

با تمام اینها و برخلاف روایت غالب، نیوهمشایر برای هیلاری کلینتون شکست تمام نبود. دلیل: مطابق اگزیت پول ها، اصلی ترین دلیل شکست هیلاری، رای بالای رای دهندگانی بود که به صورت مستقل در مقدماتی دموکرات ها رای دادند (41 درصد کل آرا). کسانی که ثبت نام کرده حزب دموکرات نبودند. هیلاری در میان این گروه 72 به 28 درصد انتخابات را باخت. اما در میان رای دهندگان فقط دموکرات تفاوت هیلاری و سندرز در این ایالت فوق العاده سفیدپوست و لیبرال تنها 4 درصد بود.

نکته دیگر رای کسانی است که در روز آخر تصمیم گرفتند. در میان آنها هیلاری 48 به 44 برنده بود. اکثریت رای دهندگان به سندرز – بالای 70 درصد – کسانی بودند که حداقل از یک ماه قبل تصمیم خودشان را گرفته بودند. این مشخص می کند که پیام هیلاری بعد از پیروزی در آیوا و مناظره موفق قبل از مقدماتی نیوهمشایر، به خوبی توسط مخطابانش درک شده است. این معنی اش این نیست که مشکل هیلاری در میان جوانان و لیبرال ها حل شده و ایرادی بر کمپین او نیست.

دموکرات ها در 20 فوریه برای انتخابات به نوادا می روند. جایی که بین 30 تا 50 درصد رای دهندگان آن غیرسفید پوست هستند (اکثرا لاتین تبارها). در عین حال کاکس ایالت نوادا، کاکس بسته است یعنی مستقل ها نمی توانند در آن رای بدهند. رای دهندگان باید به عنوان دموکرات ثبت نام کرده باشند. اینها مزیت های رقابتی هیلاری به سندرز در آیوا است

و در نهایت 27 فوریه و کارولینای جنوبی. جایی که بالای 50 درصد رای دهدگان غیرسفیدپوست هستند (اکثریت آمریکایی های آفریقایی تبار) و در اینجا هم هیلاری شانس بالاتری دارد. (در مورد این موارد پیش از این در اینجا به تفصیل نوشتم).

2 هفته مانده تا قبل از سه شنبه بزرگ (در اول مارچ) یعنی انتخابات در نوادا و کارولینای جنوبی، ترکیب انتخابات را مشخص تر از قبل می کند. از تعداد کاندیداهای جمهوری خواه حتما کم می شد. برای دموکرات ها اما معلوم می شود که سندرز قادر به ادامه رقابت هست یا نه. یعنی می تواند پیامش را به طرفداران برابری طلب ش در میان اقلیت ها برساند. پیش بینی من است که نمی تواند. باید دید

 

 

 

 

 

انتخابات مجلس دهم چیزی شبیه به انتخابات مجلس پنجم خواهد بود. یک پیش بینی، بر اساس مدل انتخاباتی که آن را اینجا معرفی می کنم. «مدل مثلث».

در ایران بر اساس تجربه انتخابات گذشته، 3 متغیر اصلی، روند انتخابات را از منظر امکان مشارکت در انتخابات، رد صلاحیت ها، اثرگذاری نیروهای سیاسی و … تعریف می کنند. این 3 متغیر،

  • دولت مستقر (دو سال اول رئیس جمهور یا دو سئوال آخر دولت)
  • فضای جامعه (ثبات یا تغییر)
  • مسئله روز (رقابت یا حمایت و سکوت)

هستند. بر اساس این مدل بیشترین امکان اثرگذاری بر فضای سیاسی به نفع نیروهای پیشرو تغییر (اصلاح طلب) زمانی است که دولت مستقر (چه اصول گرا و چه اصلاح طلب) در 2 سال اول ریاست جمهوری اش باشد، فضای جامعه، تغییر را بطلبد و مسئله روز، بر مبنای رقابت (و نه سکوت) تعریف شود. این هر 3 متغیر در سال 78 در بهترین وضعیت خود پس از انتخابات مجلس اول قرار داشتند. دولت اصلاح طلب خاتمی 2 سالی بود که روی کار بود، فضای جامعه هنوز تغییر را می طلبید و مسئله روز، مشارکت و رقابت سیاسی را درخواست می کرد.

1

از منظر این مدل و بر اساس چارت بالا، امکان اثرگذاری نیروهای سیاسی پیشرو بر فضای انتخاباتی در سال 90 ضعیف ترین دوران خود را – لااقل از سال 74 به بعد – تجربه کرد. زمانی که دولت وقت (احمدی نژاد) در 2 سال آخر خود قرار داشت. فضای جامعه، به دنبال تغییر نبود (یا بهتر بگویم تغییر امکان پذیر نبود) و نیروهای پیشرو اصلاح طلب و طرفداران تغییر هم ساکت بودند و بخشی شان در انتخابات شرکت نکردند.

در عین حال سال های بینابینی هم در این تقسیم بندی وجود دارد. سال های 74 که 2 متغیر از 3 متغیر موجود به نفع نیروهای پیشرو بود، یا سال 86 که متغیر دولت اول احمدی نژاد – از لحاظ کارکردی – اجازه فعالیت بیشتر در مقایسه با سال های بعدتر را به نیروهای پیشرو می داد.

برای اینکه تصور بهتری در مقایسه انتخابات گذشته داشته باشیم می توانیم به هر یک از این انتخابات نمره ای بدهیم که مشخص می کند تا چه میزان، اثرگذاری نیروهای پیشرو بر فضای انتخابات – در ایجاد شرایط رقابتی – انتخاباتی آزادتر، رقابتی تر و منصفانه تر نسبت به قبل یا بعد – بیشتر یا کمتر می شود. برای این کار می توان از «ماتریس تحلیل نیروهای بیرونی» استفاده کرد.

برای تهیه این ماتریس، 2 متغیر دیگر هم به متغیرهای قبلی اضافه شده اند: 1- شورای نگهبان (مسئله رد صلاحیت ها) و 2- اثرگذاری جناح های سیاسی (الف: پر قدرت مثل سال 76، ب: قدرت متوسط مثل سال 74 و کمتر از آن سال 86 یا ج: کم قدرت مثل سال 90). هرچند متغیرهای دیگری هم می توانند در این مدل نظر گرفته شوند مانند انتخابات خبرگان در سال 94، دموکراتیک شدن جریان خبر از طریق شبکه های اجتماعی، دست یابی به اطلاعات آماری از طریق نظرسنجی و …

متغیر تاثیرگذاری انتخابات مجلس خبرگان (انتخاب رهبری و آینده جمهوری اسلانی) در این تحلیل دخیل نشده اند، چون به دلیل شرایط غیرقابل پیش بینی، امکان تحلیل آنها به راحتی امکان پذیر نیست. در مورد سایر موارد مانند دسترسی بهتر و سریع تر به خبر و … هم به نوعی آنها را می توان ذیل متغیرهایی مانند مسئله روز یا اثرگذاری جناح های سیاسی و … تعریف کرد، به همین دلیل و برای سادگی امر به صورت مجزا بررسی نشده اند.

اگر به هر کدام از این متغیرها بر اساس اهمیت، بین 1 تا 100 وزن بدهیم (به عنوان مثال در این تحلیل، وزن تاثیر شورای نگهبان 50 از 100 و میزان ارزش وزنی دولت 20 از 100 و برای سایر متغیرها 10 از 100 در نظر گرفته شده است) و قدرت اثرگذاری نیروهای پیشرو را در انتخابات طی سال های مختلف مقایسه کنیم به نمودار زیر خواهیم رسید.

2

همانطور که مشاهده می شود، بیشترین نمره امکان اثرگذاری بر فرایند انتخابات مربوط به سال 78 با عدد 267 است و کمترین آن هم در سال 90 که نمره 7 گرفته است. برای سال 94، عدد بدست آمده برابر با 183 یعنی بیشتر از انتخابات مجلس پنجم در سال 74 و کمتر از انتخابات مجلس ششم در سال 78 است. در مقایسه این 2 انتخابات می توانیم بگوییم که امکان رد صلاحیت در سال 94 بیشتر از سال 74 است (در سال 74 افرادی مانند عزت الله سحابی یا ابوالفضل بازرگان تایید صلاحیت شده بودند). در حالی که در مقایسه این دو، فضای برای تغییر در جامعه و اثرگذاری جناح های سیاسی به دلیل امکان بیشتر استفاده از رسانه های جایگزین مانند شبکه های اجتماعی، نسبت به قبل بیشتر است.

مدل مثلت

تئوری مثلت مبتنی بر این استراتژی است که وقتی شما امکان این را ندارید تا به نهایت خواسته های خودتان برسید، باید در قسمت میانی اهداف خودتان با رقیب فکری و ایدئولوژیک خودتان، توافق کنید. این استراتژی، یک استراتژی بلندمدت است و می گوید در میان 2 جریان سیاسی با جهت گیری های فکری متفاوت، تنها زمانی می توانید 1- پیروز شوید و 2- این پیروزی منافع ملی را تامین می کند، که به رقیب خودتان برای رسیدن به خواسته های مشروعش اعتبار بدهید. خواسته هایی که اگر هم گاهی اوقات برخلاف برخی از خواسته های حداکثری شماست، اما در میان پایگاه اجتماعی و سیاسی مقابل هم طرفدار دارد (تئوری مثلت، استراتژی انتخاباتی بیل کلینتون پس از شکست سال 1994 در انتخابات میان دوره ای کنگره بود که به پیروزی مجدد او در سال 1996 منجر شد).

شرایطی که به نظر می رسد برای انتخابات مجلس 1394 کاملا صادق است و البته نمونه عملی آن در انتخابات سال 1392 ریاست جمهوری نیز به وضوح دیده و توسط جریان اصلاح طلب به کار گرفته شد.

3

تئوری مثلت و کمپین انتخابات مجلس دهم

تئوری مثلت، یک تئوری منطبق با منافع ملی درازمدت است. بر اساس تئوری مثلت، یک کمپین انتخاباتی وقتی می تواند موفق باشد که بتواند 4 شرط زیر را محقق کند:

  • امکان پذیر باشد، یعنی اعتبار منبع شما را با خدشه و ابهام رو به رو نسازد. به عنوان مثال یک جریان اصلاح طلب نمی تواند بر گذشته خود خط بطلان بکشد (یا اینگونه وانمود شود که این جریان، انحرافی و بدلی است) و با برند اصلاح طلبی به مجلس برود. این بی تکلیفی اصلی ترین مشکل «کمپین قالیباف» در انتخابات سال 92 هم بود. بدین معنی که «کمپین قالیباف»، آدرس مشخص نداشت. معلوم نبود برای مسائل استراتژیک خود چرا و چگونه تصمیم می گیرد و آن ها را اجرایی می سازد.
  • هزینه انجام آن کم باشد، یعنی اولا باعث گسستگی نیروهای طرفدار شما نشود و پیوستگی آنان را تضمین کند. به عنوان مثال اگر این تئوری را تئوری غالب جریان اصلاح طلبی در انتخابات 94 بدانیم، رفتن به سمت میانه و گپ و گفت با رقیب نباید نیروهای طرفدار و بدنه اصلاح طلبان را – که در کمیت آنها حرف و حدیث فراوان است – ناامید سازد. ثانیا و مهمتر، نباید به طرف مقابل، پالس شکست حداکثری بدهد و مارش پیروزی قطعی بنوازد. در یک نظام دموکراتیک، هیچ انتخاباتی تضمین پیروزی همیشگی نیست. اتفاقا مقدمه و آمادگی برای شکست های آینده است. یک بار اصلاح طلبان برنده اند و دفعه بعد نوبت اصول گرایان می شود. کمپین ها برای این به وجود نمی آیند که «فتح سنگر به سنگر قدرت» را در دستور کار خود قرار دهند. این کار نه عملی و نه عقلانی است.
  • منطبق بر داده های تحلیلی قابل دفاع باشد. چیزی شبیه به توضیحات ابتدای این مقاله. یعنی بر اساس داده هایی که قابل دفاع باشد توجیه تئوریک شوند و در عمل به کار آیند.
  • و در نهایت در راستای اهداف کلی تر هر کمپین (اینجا، اهداف کلی اصلاح طلبی: آینده ایران، پیشرفت کشور، دوام جمهوریت و اسلامیت نظام و …) باشد. کمپین انتخاباتی، یک پروژه مشخص با تنها یک یا چند هدف مشخص نیست. کمپین ها مدرن، امروز خود یک فرایند هستند. شعارهای امروز یک کمپین در ذهن مخاطب و رقبای سیاسی می مانند تا در آینده به نغع یا علیه همین کمپین به کار گرفته شوند.

چرا کمپین 50 زن نماینده، کمپین خوبی نیست؟

4

شروط بالا حداقل های شروط یک کمپین خوب هستند و اصلاح طلبان برای موفقیت در انتخابات باید مدل انتخاباتی خودشان را حول تئوری مثلث و شرایط آن وفق دهند. به این معنی که شعارها و برنامه های تبلیغاتی، نحوه ارتباط با مخاطبان و درخواست رای، پیام کمپین و خلاصه همه جنبه های برنامه انتخاباتی آنان باید همگام با این استراژی جهت دهی شوند. برای ملموس ترکردن بحث، مثالی از یک کمپین انتخاباتی تحت عنوان «کمپین به سوی تغییر چهره مردانه مجلس» را مطرح می کنم و می گویم که چرا – صرفا از منظر نگاه حرفه ای – این کمپین، که به منظور فرستادن 50 نماینده زن برابری طلب به مجلس دهم ایجاد شده است، یک کمپین خوب نیست. تاکید می کنم نگاه این تحلیل، فارغ از ارزش گذاری مثبت یا منفی بر پیام این کمپین، صرفا آن را از جنبه های حرفه ای مورد سنجش قرار می دهد و دلیل انتخاب آن هم تازگی کار کمپین و ارائه یک مثال عینی در توضیح موارد بالاست. بدیهی است با همین متر و معیار می توان کمپین های درون گروه های اصلاح طلب را هم ارزشیابی کرد.

  • هدف این کمپین، امکان پذیر نیست. مهمنرین دلیل آن هم این است که در مورد فرستادن 50 زن برابری طلب به مجلس دهم که هدف این کمپین اعلام شده، ان قلت بسیار آورده می شود و حرف و حدیث فراوان است، حتی از سوی طرفداران آن. وقتی یک کمپین امکان پذیر نباشد، اعتبار منبع خودش را با خدشه رو به رو می سازد. اعتبار منبع یعنی آنچه که یک جریان سیاسی، یا جریان اجتماعی یا حزب یا گروه و … برای خودش در طول سال ها بدست می آورد و به آن شناخته می شود. دلیل تاکید من بر اعتبار منبع این است که امکان ناپذیر بودن رسیدن به این خواسته ها، باعث آن خواهد شد که در مرور زمان، این جریان اهمیت خودش را از دست بدهد و به عنوان یک جریان همیشه شکست خورده – و به هدف نرسیده – تلقی گردد. یکی از دلایلی که «محسن رضایی» هیچ گاه و در هیچ انتخاباتی موفق نمی شود این است که اعتبار منبع خودش را از دست داده است. برای کمپین «تغییر چهره مردانه مجلس»، در صورتی که می دانیم امکان پذیری آن تقریبا نزدیک به صفر است، امکان ناپذیری، مترادف با کاهش اعتبار منبع است.

گروهی البته این گونه توجیه می کنند که اتفاقا این کمپین باعث افزایش آگاهی می شود و حتی اگر هم به جای 50 نماینده، 10 نماینده یا 5 نماینده برابری طلب به مجلس بفرستد نشان از موفقیت آن است (تاکتیک توپ های زیاد اما خالی از باروت). حالا فارغ از اینکه به نادرست بپذیریم این کمپین باعث افزایش آگاهی معنی دار در مسئله ای که عنوان می کند می شود، نکته اینجاست که تقلیل کمی هدف یک کمپین که در باور عمومی پذیرفته شده است با جملاتی شبیه به اینکه 5 نفر هم بروند موفقیت است، برای اعتبار منبع یک کمپین مدرن ویران کننده است. بخشی از کار هر کمپین، مذاکره و بحث برای رسیدن به اهداف درون گروهی است. یعنی در میان گروه های سیاسی – اصلاح طلب و اصول گرا – احزاب و خرده گروه های کوچک تری وجود دارند که برای قرار گرفتن اعضای حزب یا گروه خود در لیست نهایی اصلاح طلبان یا اصول گرایان، مذاکره و چانه زنی می کنند. کمپینی – اینجا کمپین تغییر چهره مردانه مجلس – که از اول بنا را بر این گذاشته یا این تلقی برای آن ایجاد شده است که به زیاد گرفته تا به کم راضی شود، در اصل، اعتبار منبع خود را در چانه زنی های پشت پرده حراج می کند. مذاکره کنندگان می دانند که اینها در کار خودشان جدی نیستند و می توان بسیار راحت تر از آنچه که ادعا می کنند آنان را راضی کرد. این کمپین می توانست با هدف آگاهی بخشی ایجاد شود و شعار اصلی خود را «ایجاد آگاهی نسبت به مسئله زنان» اعلام کند. در این صورت اگرچه امکان سنجش پذیری آن کم بود اما از منظر اعتبار منبع، قابل دفاع بود. همانطور که گفتم، امکان ناپذیری رسیدن به یک هدف، خود ویران کننده همان هدف است.

  • این کمپین منطبق بر داده های تحلیلی قابل دفاع هم نیست. یک کمپین می تواند از تاکتیک «توپ های زیاد» زمانی استفاده کند که «این توپ ها پر از باروت» باشند (اصلاح طلبان در معرفی کاندیداهای انتخابات به خصوص در انتخابات ریاست جمهوری از این تاکتیک گاهی استفاده می کنند). یک جریان سیاسی، یک مذاکره کننده ارشد با کشورهای خارجی (ظریف) و …زمانی می توانند از این تاکتیک استفاده کنند که همه یا بخشی از آنها «خالی از باروت» نباشد؛ یعنی چه؟ یعنی داده های تحلیلی قابل دفاع موجود باشد که اگر این کمپین به خواسته اش نرسید می تواند بخش های معنی داری از جامعه را بسیج کند که فرضا به اصلاح طلبان یا اصول گرایان رای ندهند یا در انتخابات شرکت نکنند یا بکنند. یا با قدرت بسیج کنندگی خود، آرای طرفدارانشان را در سال 92 از هاشمی رد صلاحیت شده به سمت روحانی هل دهند.

مادامی که چنین سرمایه ای وجود ندارد، یعنی کمپین منطبق بر داده های تحلیلی قابل دفاع، ارزش افزوده ای بر آنچه که ادعا می کند ندارد، سنگ بزرگ فقط علامت نزدن است.

  • هزینه انجام این کمپین هم کم نیست. بدین معنی که در مقیاس کلی تر، مخاطب این کمپین بیشتر گروه های پیشرو و اصلاح طلب هستند. در زمانی که اصلاح طلبان هدف گذاری خودشان را بدست آوردن مجلس موثر و موفق بر اساس تئوری مثلت تعریف کرده اند، عملا فرصت امتیاز دادن و امتیاز گرفتن را از کمپین دریغ خواهد کرد. چون مسئله شان، مسئله ورود زنان برابری طلب به مجلس نیست. مسئله چیز دیگری است.
  • این کمپین در راستای اهداف کلی تر آنچه که به نام «جنبش زنان» وصف شده شاید باشد و یا بهتر است بگویم که هست. اما خب، اولا در اینکه این «جنبش زنان» چیست و وزن و اندازه تاثیرگذاری اش چقدر است شک و شبهه زیاد است و بر فرض هم که قدرت حداقلی داشته باشد، این یکی از 4 شرط یک کمپین موفق است که برای پیروزی لازم است اما کافی نیست.

بر همین اساس، هر کمپین دیگری درون مجموعه کمپین های اصلاح طلبان را می توان مورد سنجش قرار داد. اکثر گروه های اصلاح طلبان ظاهرا البته پذیرفته اند در یک قالب متحد و با رهبری یکپارچه در انتخابات شرکت کنند و مدل انتخاباتی شان هم بر اساس تئوری مثلث قابل توجیه و پیاده شدن است و امکان موفقیت هم برای آن وجود دارد. مسئله اینجاست که بخش هایی از جبهه اصلاح طلبان – یا نزدیک به اصلاح طلبان – به هر دلیل اگر ساز ناجور بزنند، باید قبل از آن، تکلیف خودشان را با این 4 شرط مشخص سازند که آیا بر اساس آن شانسی برای پیروزی دارند یا خیر. حزب ندا، اتحاد ملت، کارگزاران و یا بخش هایی از اعتدال و توسعه (که گمان می کنند کارت برنده روحانی به تنهایی کافی است) در صورت جدایی از یکدیگر اعتبار منبع خودشان را از دست می دهند. این اشتباهی بود که احمدی نژاد در دومین سال ریاست جمهوری اش و برای انتخابات شوراهای سوم انجام داد. آنجا که مهرداد بذرپاش را به جای مهدی چمران با شعار رایحه خوش خدمت به صدر لیست انتخاباتی اش فرستاد؛ اما از آن لیست تنها یک نفر به شورای تهران رفت: پروین احمدی نژاد. بقیه را لیست چمران به ساختمان بهشت فرستاد و لیست اصلاح طلبان با چهار نماینده معروف شان.

هفته گذشته نامه ای منتشر شد با امضای جمعی از ایرانیان در نقد توافق هسته ای بین ایران و غرب؛ این نامه و بحث های پیش و پس از آن در مورد توافق یا تحریم، بهانه این برنامه صفحه 2 آخر هفته در بی بی سی فارسی است که من به همراه آقای سلامتیان به عنوان موافقان توافق و دوست عزیزم نیما راشدان به همراه آقای مجید محمدی به عنوان مخالفان صحبت کردیم. به نظرم بحث خوبی هم بود و فارق از برچسب زدن و انگ هایی که این روزها برخی از میان دو طرف موافقان و مخالفان به همدیگر می زنند، هر چهار نفر دغدغه ها و استدلال های خودمان را بیان کردیم. به نظرم نکته پایانی که آقای سلامتیان مطرح کرده که حاضرست جانش را بدهد تا مخالف ش حق صحبت کردن داشته باشد و آرزوی اینکه ایران مان در آینده – و خیلی زود – اینگونه باشد نقطه پایان خوبی بود. به نظرم این حرف نیما راشدان هم که می گفت اکثریت باید اجازه بدهد اقلیت حرف خودش را بزند، حرف بسیار مهم و دغدغه مشروعی است که ما همواره به عنوان بی توجه بوده ایم.

بدیهی است که من البته با دیدگاه های نیما در خصوص درستی استدلال های اقلیت (هم در مورد بحث تحریم و هم در مورد بحث جمهوری اسلامی که مطرح کرد) موافق نیستم؛ اما ای کاش فرصتی بود که همه مان، تمام این بحث ها را در ایران انجام می دادیم و رو به روی هم و بدون اینکه همدیگر را متهم به «خیانت» کنیم بگوییم و بشنویم. این را که می گویم «خیانت» هم به این خاطر است که به نظر من فارغ از استدلالی که هر دو طرف می کنند، در اصل اینکه همه ایران را دوست داریم و منافع ملی کشورمان در اولویت است، هیچ یک بر دیگری برتری نداریم؛ واقعیت ش اینست که داخل و خارج هم ندارد. همه در نهایت مسافر یک قایق یا کشتی هستیم.

حرف من به صورت خلاصه این بود که این نامه و تلاش هایی که به منظور مخالف با توافق هسته ای و تحریم ایران (و یا تحریم برای رسیدن به آنچه که «توافق بهتر» نامیده می شود) دارای 2 ایراد اساسی است:

1- مقبولیت مردمی ندارد؛ این را نظرسنجی ها می گویند. استنادم به نظرسنجی های آی پر و نظرسنجی بود که به سفارش موسسه پایا از میان ایرانی-آمریکایی ها در آمریکا صورت گرفت

2- مشروعیت سیاسی ندارد، چون درخواست برای تحریم ایران توسط آمریکا به دلیل حقوق بشر در ذات خود دارای تناقض است. بغل دست ما کشور عربستان قرار دارد که حقوق بشر در آن بسیار بیشتر از ایران نقض می شود، و اتفاقا مهمترین متحد منطقه ای آمریکا در میان کشورهای مسلمان است.

لینک دانلود این گزارش: Hope_Slogan

آی‌پز نتایج حاصل از سومین نظرسنجی خود در مورد ارزیابی عملکرد آقای روحانی در ماه خرداد 94 را هفته گذشته منتشر کرد. ارزیابی عملکرد آقای روحانی توسط ایرانی‌ها، در خرداد ماه نسبت به بهمن ماه گذشته چندان تفاوتی نشان نمی دهد؛ اما نسبت به آبان ماه سال 93، بیانگر یک کاهش 10 درصدی است. در عین حال ناراضی‌ها از عملکرد رئیس‌جمهور هم در حال افزایش هستند. همانطور که در نمودار پایین مشخص است اگرچه بین آبان تا بهمن 93، درصد افرادی که از عملکرد آقای روحانی راضی بودند 9 درصد کاهش پیدا کرد اما ناراضی‌ها از ایشان تنها 2 درصد افزایش داشت. به عبارت بهتر درصدی زیادی از کسانی که پیش از این از آقای روحانی راضی بودند عملکرد ایشان را متوسط ارزیابی کردند و هنوز )تا بهمن 93) به مرحله نارضایتی نرسیدند. اما در مقایسه بین بهمن 93 تا خرداد 94، با اینکه تنها 1 درصد از کسانی که عملکرد رئیس جمهور را رضایت‌بخش ارزیابی می کردند کاسته شد، تعداد ناراضی‌ها از ایشان تا 4 درصد افزایش پیدا کرد.

1

یک فرضیه متصور برای چنین امری این است که تقریبا 2 سال پس از انتخاب آقای روحانی، رای‌دهندگان ایرانی، قضاوت خود را از ایشان شکل می‌دهند. و اگر تا 2 سال پیش، می‌شد وضعیت نابسامان اقتصادی و سیاسی کشور را به عملکرد دولت گذشته ربط داد، اثبات چنین ادعایی – فارغ از درستی یا نادرستی آن – به خصوص برای دو سال باقی‌مانده ار ریاست جمهوری ایشان سخت‌تر است. به خصوص اینکه ما در انتهای امسال، انتخابات مجلس شورا و خبرگان را پیش‌روی خواهیم داشت.

در این مقاله، با ارزیابی نظرسنجی‌های حاصل از ارزیابی عملکرد آقای روحانی، نظرسنجی هایی در خصوص رضایت از آقای احمدی‌نژاد و همچنین مقایسه آقایان روحانی و احمدی‌نژاد می گویم که اصلاح‌طلبان باید بر گروه های ویژه ای از رای‌دهنگان ایرانی با شعار «امید به آینده» تمرکز کنند و در عین حال این نکته را هم مورد توجه قرار دهند که هر کمپین اصلاح‌طلبانه ای باید در ذات خود واجد یک کنش «اعتراضی» –صرفا در سطح شعارها و به عنوان تکنیک تبلیغاتی- باشد. این کنش اعتراضی را احمدی نژاد در هر دو دوره انتخابات ریاست جمهوری نهم و دهم، و تاحدی روحانی در انتخابات ریاست‌جمهوری یازدهم مورد استفاده قرار دادند. اما در انتخابات مجلس که آرا بر اساس کاندیداهای بیشمار پراکنده است، هرگونه برنامه تبلیغاتی اینگونه – امید و اعتراض – باید بر گروه‌های ویژه رای متمرکز شود. اصلاح طلبان باید این گروه های ویژه رای را بشناسند و بدانند در میان کدام یک بیشتر باید بر امید به آینده متمرکز شوند و برای کدام یک، اعتراض به عملکردهای گذشته را هم به عنوان تاکتیک انتخاباتی برجسته کنند.

بگذارید این نکته را هم متذکر شوم که از نظر من، 2 شاخص اصلی ارزیابی عملکرد روحانی توسط مردم 1- سیاست خارجی و بحث تحریم ها و 2- مشکلات اقتصادی کشور هستند. بقیه موارد از جمله جهت گیری های سیاسی، فضای باز یا بسته فرهنگی، جنبش سبز و … همه و همه، متغیرهای فرعی و کمتر تاثیرگذار هستند که اگرچه ممکن است منطق بر معیارهای و آرمان های ما باشند، اما لزوما منطبق بر واقعیت سیاسی امروز ایران نیستند. به همین دلیل آنها را باید در سطح خودشان تحلیل کرد. به خصوص عدم درک درست این امر و قرار گرفتن در چمبره خاموش ناشی از ناآکاهی در مورد وضعیت واقعی آنچه که در جامعه می گذرد، می تواند خطاهای جبران ناپذیری را موجب شود.

به عنوان فرض مهم دیگر، این نکته را یادآور می‌شوم که رضایت از عملکرد آقای روحانی یک معیار مشخص برای امکان پیروزی اصلاح‌طلبان یا اعتدال‌گرایان در انتخابات مجلس است. این فرض بر اساس سابقه تاریخی انتخابات ریاست جمهوری و مجلس در گذشته قابل اثبات است و «انگیزه سال دوم» نامیده می شود که در انتهای این مقاله در مورد آن هم توضیح خواهم داد.

رضایت از عملکرد روحانی بر اساس جنسیت: زنان اما؛ زنان روستایی

میزان رضایت زنان از عملکرد آقای روحانی بیشتر از مردان و نارضایتی آنها از عملکرد رئیس جمهور کمتر از مردان است. این گزاره تقریبا در سه نظرسنجی انجام شده توسط آی‌پز در دو شیوه ارزیابی عملکرد (راضی – ناراضی) و همچنین تعیین نمره عملکرد رئیس جمهور صادق است (در بهمن ماه البته رضایت مردان بیشتر از زنان است، اما نارضایتی زنان کمتر از مردان است). در نمودار زیر نمره رئیس جمهور در میان زنان و مردان در ماه های مختلف نشان شده است.

2

نکته مهم اما این است که رضایت از عملکرد رئیس جمهور در میان زنان روستایی است که در مقایسه با مردان چشمگیر و البته معنی دار است و در میان زنان شهری تفاوتی معنی داری بین زنان و مردان مشاهده نمی‌شود. بدین معنی که اگرچه هر کمپین اصلاح‌طلبانه برای انتخابات آینده باید برنامه های مشخصی در جهت دیدگاه های زنان داشته باشد، اما این بدان معنی نیست که تمرکز روی آن بخش از «خواسته‌های زنان» که در رسانه‌ها و تبلیغات برجسته شده و تحت عنوان «مطالبات زنان» نامیده می شود لزوما رای‌آور است. ممکن است باشد یا نباشد، اما تفاوتی با خواسته های مردانه ندارد. به عبارت بهتر خواسته های اصلی زنان و مردان شهری با یکدیگر چندان تفاوتی ندارند و اولویت اصلی بر اشتغال، اقتصاد، حل مسئله هسته ای و … است. به همین دلیل برای پیروزی در سطح شهرها، کمپین‌های اصلاح‌طلبانه نیازی بر ایجاد جدایی میان زنان و مردان در پیگیری مطالبات‌شان ندارند.

اما وقتی این مطالبات به مناطق غیرشهری می رسد، زنان ساکن روستاها را نسبت به مردان به حامیان اول آقای روحانی تبدیل می کند. بدیهی است در میان این بخش از زنان هم خواسته‌های اقتصادی اولویت دارد، اما هر کمپین تبلیغی می‌تواند بر تمرکژ بر آنها آرای بیشتری را برای خود بدست آورد. برای این بخش از حامیان آفای روحانی، هرگونه شعار انتخاباتی باید مبتنی بر «امید به آینده» باشد. این گروه وفادارترین ها به روحانی هستند و جز در یک مورد خاص – وجود کاندیدای احمدی نژادی با شانس رای بالا در حوزه رای– دلیلی ندارد که کمپین اصلاح طلبان چندان بر شعارهای اعتراضی مبتنی بر نقد گذشته متمرکز شود یا بر خواسته ها و مطالبات آنچه که به عنوان «جنبش زنان» نامیده می شود تاکید بیش از حد کند.

رضایت از عملکرد روحانی بر اساس سن

گروه سنی بالاتر از 60 سال، بیشترین طرفداران رئیس‌جمهور را تشکیل می‌دهند. نمره‌ای که این گروه به آقای روحانی می‌دهند بیشتر از سایر گروه‌های سنی و بالاتر از متوسط کلی نمره رئیس‌جمهور است. ضمن اینکه میزان رضایت از رئیس‌جمهور در میان این گروه با 70 درصد، 22 درصد بالاتر از رضایت از عملکرد رئیس‌جمهور در کل جامعه است که برابر با 48 درصد است.

3

برای این گروه سنی هم تاکید صرف بر شعارهای مبتنی بر «امید به آینده» به همراه وعده برنامه‌هایی که متناسب سن و سال آنهاست (از جمله خدمات تامین اجتماعی) و تلاش برای اجرای آنها، می‌تواند مهمترین تاکتیک تبلیغاتی باشد. هر شعار تبلیغاتی برای این گروه باید امیدبخش و واجد ایجاد اطمینان و امنیت اقتصادی و سیاسی برای آینده باشد.

گروه رای شکننده: افراد بین 30 تا 44 سال

رضایت از عملکرد رئیس‌جمهور در میان گروه سنی 30 تا 44 سال از سایر گروه‌های سنی کمتر است. نارضایتی از رئیس‌جمهور در میان این گروه سنی از سایر گروه های سنی هم بیشتر است. ضمن اینکه اگر متغیر جنسیت را هم دخیل کنیم مردان بین 30 تا 44 سال، تنها زیرگروهی هستند که در میان آنان خالص رضایت یا نارضایتی از عملکرد رئیس جمهور (تفاوت راضی‌ها و ناراضی ها) منفی است. در میان این گروه 37 درصد از عملکرد رئیس جمهور راضی و 38 درصد ناراضی هستند.

4

گروه سنی 30 تا 44 سال کمترین نمره را هم به عملکرد آقای روحانی می‌دهد (13.2). در میان مردان بین 30 تا 44 سال نمره آقای روحانی، به مراتب کمتر و برابر با 12.6 است.

اهمیت این گروه سنی، تنها در آمار و ارقام ناامیدکننده آنها نسبت به عملکرد رئیس جمهور نیست. بلکه به دلیل نسبت جمعیتی بالای آنها در کل جامعه رای دهندگان است. حدود 33 درصد واجدان رای را این گروه سنی تشکیل می‌دهند و به همین دلیل قابل چشم‌پوشی تبلیغاتی نیستند. این‌ها بخش هایی از حامیان پیشین آقای روحانی هستند که – به هر دلیل درست یا نادرست – زودتر از سایر حامیان آقای روحانی، ناامیدی خودشان را نسبت به عملکرد رئیس‌جمهور بیان کرده‌اند. در نظرسنجی آذر ماه گذشته (آذز 93) و پیش از اولین دور تمدید مذاکرات هسته‌ای – که نقطه افتراق بخشی از حامیان آقای روحانی با ایشان است – این گروه سنی همانند سایر گروه های سنی، حمایت بالایی را از آقای روحانی بیان کرده بودند. اما پس از آن، هم در میزان رضایت از رئیس‌جمهور و هم در نمره‌ای که برای عملکرد آقای روحانی مناسب می‌دانستند، نسبت به سایر گروه‌های سنی، نارضایتی بیشتری را نسبت به آقای روحانی بیان می‌کنند.

5

برای این گروه سنی تاکید بر «امید به آینده» به تنهایی کفایت نمی کند. اینها پس از آذر ماه 93، امیدشان را به وعده های اقتصادی آقای روحانی از دست داده‌اند. شاید به دلیل اینکه در میانه تثبیت وضعیت خانوادگی، بیشتر از سایر گروه های سنی در معرض بی‌ثباتی مسئولیت پذیر قرار دارند و آسیپ‌پذیر شده اند. نه مانند 18 تا 29 ساله ها، آن‌قدر جوان هستند که هنوز تشکیل خانواده نداده باشند و نه در میان کسانی که وضعیت خانوادگی‌شان تقریبا ثبات یافته است – بالاتر از 60 ساله‌ها و تاحدی گروه سنی بین 45 تا 59 سال – جای دارند. به همین دلیل بیشترین تاثیر را از بی‌ثباتی وضعیت جامعه این گروه متحمل می شوند و زودتر از دیگران هم – فارغ از ارزش‌گذاری درست یا نادرست- نامید می شوند.

به تمام این دلایل است که هر کمپین تبلیغاتی با هدف‌گیری این بخش از مخاطبان باید واجد پیام‌های اعتراضی از دلایل به وجود آمدن بی‌ثباتی ها و راه‌های غلبه بر آنها باشد. این گروه، اگر توافق هسته ای بین ایران و غرب امضا شود، احتمال دارد که دوباره با رئیس‌جمهور آشتی کنند و البته باید مطمئن شوند که این توافق در نهایت در سبد کالای اقتصادی آنها در آینده‌ای نزدیک قابل مشاهده است.

اصول گرایان

تعداد کاندیدهای اصول‌گرایی که بتوانند با پلتفورم اصول‌گرایانه (تاکید می کنم صرفا پلتفورم اصول‌گرایانه) در حوزه‌های انتخاباتی به پیروزی دست یابند از تعداد انگشتان دست هم فراتر نمی رود. اصول گرایان اما به لطف نظارت استصوابی شورای نگهبان و قلع و قمع رقبای اصلاح‌طلب شانس پیروزی در برخی حوزه‌ها را دارند و در برخی دیگر از حوزه‌های تک یک دو نماینده می‌توانند به لطف آشنایی محلی و سابقه کاندیداتوری پیروز شوند. با اینحال تعداد چنین حوزه‌هایی به قدری نیست که برای آنان در انتخابات مجلس آینده اکثریت را بدست بیاورد (با این فرض که در نظارت استثصوابی شورای نگهبان، رقبای اصلاح‌طلب یا اعتدال‌گرا با حداقل امکان رقابت وجود داشته باشد).

اصلاح‌طلبان و اعتدال‌گرایان اما رقیبی جدی به نام جریان احمدی‌نژاد را با حمایت بخشی از جریان جبهه پایداری می‌توانند رو‌به‌روی خود ببینند. جریانی که اگر بتواند بین خود و احمدی‌نژاد رابطه معنی‌داری را ایجاد کند و مخاطبان خود را راضی نماید که وارث سنت احمدی‌نژادی هستند، رقبایی جدی خواهند بود. دلایل آن را در ادامه بیان می‌کنم و باز هم توضیح می‌دهم در فرض‌های این تحلیل من دوقطبی احمدی‌نژاد – روحانی مهمترین دوقطبی قابل سنجش در فضای فعلی سیاسی در ایران است.

احمدی نژادی‌ها

احمدی‌نژاد در میان افرادی که تحصیلات دانشگاهی ندارند و همچنین در بین ساکنان مناطق روستایی به صورت معنی‌دار محبوب است و طرفدار دارد. در عین حال در پیش بینی انتخابات فرضی سال 1396 که هم روحانی و هم احمدی‌نژاد کاندیدا هستند (با توجه به شرایطی مشابه شرایط کنونی) این دو گروه احتمالا رای بیشتری به محمود احمدی‌نژاد خواهند داد. میانگین نمره احمدی نژاد در میان جوانان 18 تا 29 سال و میانسالان 30 تا 44 سال از میانگین نمره حسن روحانی بیشتر است. روحانی اما رای بیشتری در مناطق شهری و در بین افراد تحصیل کرده دارد و افراد مسن تر (گروه سنی 45 تا 59 سال و بالاتر از 59 سال به رئیس جمهور فعلی بیشتر از احمدی نژاد اعتماد می کنند. اینها یافته‌های نتایج نظرسنجی آی‌پز بود که در اواخر بهمن ماه سال 1393 انجام و در اسفند ماه منتشر شد. یافته هایی که اعداد و ارقام آن، حامل اخبار خوبی برای تیم دولت روحانی و مجموعه اصلاح طلبان نبود.

نمره آقای احمدی نژاد: 13.7

آی‌پز در نظرسنجی ماه بهمن 1393، نمره عددی ارزیابی مردم از عملکرد آقای احمدی‌نژاد در دوران ریاست جمهوری اش را مورد سنجش قرار داد (این لینک را ببینید). این نمره تنها 0.2 از نمره آقای روحانی در بهمن ماه (و 0.1 از نمره آقای روحانی در خرداد ماه) کمتر است؛ ضمن اینکه نمره آقای احمدی‌نژاد در میان دو گروه سنی 18 تا 29 سال و 30 تا 44 سال آقای روحانی بالاترست. به این نکته هم توجه کنیم که این دو گروه سنی روی هم، 70 درصد واجدان شرایط رای دادن را در ایران شامل می‌شوند.

6

در میان افراد فاقد مدرک دانشگاهی و در بین افراد ساکن مناطق روستایی، تفاوت نمره رئیس جمهور فعلی و رئیس جمهور سابق، به طرز معنی داری (از لحاظ آماری) به نفع آقای احمدی‌نژاد است. افراد فاقد مدرک دانشگاهی که که به نسبت 2.5 به 1 از افراد دارای مدرک دانشگاهی واجدان شرایط رای دادن بیشتری را شامل می شوند به آقای احمدی‌نژاد نمره بیشتری نسبت به آقای روحانی می دهند. همینطور است افراد ساکن مناطق روستایی که ارزیابی آنها از عملکرد آقای احمدی‌نژاد در دوران ریاست جمهوری 2 نمره بیشتر از ارزیابی آنها از عملکرد آقای روحانی در یک سال و نیم ریاست جمهوری ایشان است (واجدان رای روستایی هم اکنون 14.5 میلیون و واجدان رای شهری 39 میلیون نفر است).

در جدول زیر نمره آقایان روحانی و احمدی نژاد در زیر گروه های مختلف (بر‌حسب جنس، سن، تحصیلات و محل سکونت) در ماه بهمن سال 393 با یکدیگر مقایسه شده اند.

7

مقایسه درصد نمرات 0، زیر 10 و 20 آقای روحانی و احمدی نژاد

نمره میانه (وسط) آقای احمدی نژاد همانند نمره میانه آقای روحانی 15 است. اما نمره مد یا نما (بیشترین فراوانی) آقای احمدی نژاد 20 است. در حالی که این رقم برای آقای روحانی در بهمن ماه عدد 10 است. حدود 20 درصد از پاسخ‌دهندگان به آقای احمدی نژاد نمره 20 می دهند. در حالی که 15 درصد پاسخ‌دهندگان به آقای روحانی نمره 20 می دهند.

از سوی دیگر نمره 0 آقای احمدی‌نژاد بیشتر از 2 برابر نمره 0 آقای روحانی است (9 درصد به 4.5 درصد). همچنین درصد افرادی که به هر یک از این دو نمره‌ای کمتر از 10 می‌دهند برای آقای احمدی نژاد 19 درصد و برای آقای روحانی 13 درصد است.

8

این نتایج نشان می‌دهد که در سطح توصیفی، نظر پاسخ‌دهندگان به آقای احمدی‌نژاد قطبی‌تر از آقای روحانی است. یعنی دو سوی طیف طرفدار و مخالف آقای احمدی‌نژاد بیشتر از دو سوی طیف طرفدار و مخالف آقای روحانی هستند. از لحاظ سیاسی هم دو سوی طیف را کسانی تشکیل می‌دهند که کمترین میزان تاثیرپذیری را دارند. یعنی نظر آنها نسبت به کاندیدای مورد طرفدارشان به ندرت و به سختی تغییر می کند.

این هم برای آقای روحانی هم برای آقای احمدی‌نژاد می تواند خبری خوب و هم خبری بد باشد. اگر افراد میانی طیف از یک نامزد انتخاباتی راضی باشند امکان رای آوری آن نامزد و مورد حمایت قرار گرفتن وی بیشتر می شود، اما اگر از او ناراضی باشند راحت تر به سمت مخالف وی متمایل خواهند شد. این اتفاقی است که در تبلیغات سیاسی به آن «رای تصمیم نگرفته ها» گفته می شود و مهمترین بلوک رای برای هر کمپین انتخاباتی است.

انتخابات فرضی ریاست جمهوری 1396 – رقابت روحانی و احمدی نژاد

آی‌پز در گزارش نتایج نظرسنجی خود طی یک پرسش «باز» از پاسخ دهندگان پرسیده است که نامزد پیشنهادی آنها برای انتخابات ریاست جمهوری سال 1396 چه کسی است. در میان افرادی که نام آنها بیشتر از دیگران توسط پرسش شوندگان ارائه شده است به ترتیب آقایان روحانی، احمدی‌نژاد، خاتمی، روحانی، قالیباف و محسن رضایی قرار دارند. سعید جلیلی و محمدجواد ظریف به ترتیب با 4 و 2 درصد رای در رتبه های بعدی هستند. سایر افراد زیر 2 درصد رای بدست آورده اتد.

9

در میان گزینه های بالا، آقایان هاشمی و خاتمی دو نفری هستند که احتمال کاندیداتوری شان در رقابت های ریاست جمهوری 1396 از دیگران کمتر است. هم به این دلیل که فردی نزدیک به اصلاح‌طلبان رئیس جمهور مستقر است و هم اینکه به دلایل مختلف (که محل بحث این مقاله نیست)، خودشان هم احتمالا تمایل چندانی برای کاندیداتوری ندارند. به همین دلیل در نگاه اول می توان با تقریب بالایی این فرض را قبول کرد که طرفداران خاتمی و هاشمی در صورت عدم کاندیداتوری این دو (که محتمل هم هست) به آقای روحانی رای خواهند داد. و این به افزایش رای مطلق آقای روحانی کمک می کند. البته احتمال این فرض 100 درصدی نیست و باید در آینده به صورت ویژه مورد سنجش قرار گیرد. به خصوص آنکه در سئوال دیگری که در خصوص مقایسه رای به روحانی و احمدی‌نژاد پرسیده شده است 28 درصد روحانی و 24 درصد احمدی نژاد را انتخاب کرده اند.

از سوی دیگر چنین فرضی برای گزینه های اصول گرا هم ممکن است برقرار باشد اما با احتمال بالا نسبت آن کمتر خواهد بود. قالیباف در انتخابات 84 رقیب احمدی نژاد بود و محسن رضایی در انتخابات 88 با احمدی‌نژاد به رقابت برخواست، ضمن اینکه اساسا رای محسن رضایی در انتخابات سال 92 هم کمتر از سایر کاندیداها متاثر از شرایط جناحی و گروهی (انتساب به اصول گرایان) بود. شاید بتوان اینگونه فرض کرد تنها گزینه ای که سبد رای او با احتمال خیلی بالا برای آقای احمدی نژاد خواهد بود، سبد رای سعید جلیلی است.

رقابت دو نفره احمدی نژاد و روحانی

10

آی پز در نظرسنجی خود در عین حال از پاسخ دهندگان پرسیده است که اگر نامزدهای انتخابات، روحانی و احمدی‌نژاد باشند گزینه انتخابی چه کسی خواهد بود. 28 درصد نام روحانی را بیان کرده اند و 24 درصد هم از احمدی نژاد نام برده اند. 25 درصد افراد تصمیم نگرفته هستند چون می گویند هنوز زود است در مورد انتخابات سال 1396 تصمیم گیری کنند و 23 درصد هم از سایر گزینه ها مانند «در انتخابات شرکت نمی‌کنم»، «به هیچ یک رای نمی‌دهم» و … نام برده اند.

نکته مهم در بررسی این رقابت دو نفره، تکرار روند تحلیل مقایسه نمره احمدی‌نژاد و روحانی است. یعنی باز هم افراد فاقد تحصیلات دانشگاهی و افرادی که ساکن روستاها هستند به آقای احمدی نژاد رای می دهند (و این تفاوت رای به لحاظ آماری هم معنی دار است) و برعکس افراد تحصیل کرده و ساکنان مناطق شهری آقای روحانی را انتخاب می کنند.

11

به صورت تقریبی روند سنی در میان گروه های مختلف سنی هم مانند قبل برقرار است اما همانطور که آی پز اشاره کرده تفاوت ترجیح یک نامزد بر دیگری همانند نمره ای که به عملکرد هر یک از آقایان روحانی و احمدی‌نژاد می دهند به لحاظ آماری معنی دار نیست.

تنها می توان گفت افراد مسن‌تر بیشتر به آقای روحانی متمایل هستند، در حالیکه برای افراد جوان تر (زیر 45 سال) چنین امری مشاهده نمی شود.

1213

نکته مهم اما اینجاست که تعداد افراد زیر واجد شرایط رای دادن و 45 سال که کمتر به روحانی رای می‌دهند برابر با 37 میلیون است. این رقم 2.2 برابر واجدان حق رای بالای 45 سال است که حدود 17 میلیون نفر را تشکیل می دهند و احتمال رای دادن آنها به آقای روحانی بیشتر است.

انتخابات مجلس، اصلاح طلبان و «انگیزه سال دوم»

نتایج نظرسنجی آی پز، همانطور که به صورت خلاصه توضیح دادم واجد خبرهای خوبی برای آقای روحانی و اصلاح طلبان در انتخابات مجلس آینده نخواهد بود. در ایران یک انگاره وجود دارد که حزب یا جناح رئیس جمهور، در اولین دوره مسئولیت وی و تقریبا 2 سال و نیم پس از ریاست جمهوری می تواند پیروز انتخابات مجلس شود. اتفاقی که از آن می توان به عنوان «انگیزه سال دوم» برد. این ادعا را بسیاری درون نظام هم مطرح کرده اند و به انتخابات مجلس ششم پس از پیروزی خاتمی و انتخابات مجلس چهارم پس از ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی اشاره می کنند.

پیروزی جناح رئیس جمهور در انتخابات مجلس هشتم و پس از پیروزی محمود احمدی نژاد در انتخابات 84 هم نشانه دیگری بر این ادعاست که البته این آخری می تواند درست یا نادرست باشد، به خصوص آنکه به یاد آوریم لیست طرفداران محمود احمدی نژاد، یک سال قبل از انتخابات مجلس هشتم در انتخابات شوراهای سوم در تهران شکست خورد. من اینجا بر آن نیستم که به تحلیل انتخابات گذشته از جمله شوراهای سوم و انتخابات مجلس هشتم بپردازم (چون شکست لیست احمدی نژاد در انتخابات شوراهای سوم بیشتر متاثر از دوگانگی موجوددر لیست قالیباف و احمدی نژاد بود که طرفداران احمدی نژاد را سردرگم کرد)، حرف من اما این است که اگر اصلاح طلبان گمان می کنند احتمال پیروزی شان در انتخابات مجلس آینده زیاد است، این گمان درستی نیست. توضیح می دهم چرا و می‌گویم که اصلاح طلبان چه باید بکنند.

شعار انتخاباتی اصلاح طلبان: امید یا اعتدال

مقایسه بین دو نظرسنجی آی‌پز، در آبان 93 و خرداد 94 و همچنین نظرسنجی بهمن ماه 93 نشان می دهد که محبوبیت رئیس جمهور تقریبا 10 درصد کاهش داشته است (از 58 درصد در آبان 93 به 49 درصد در بهمن ماه 93 و 48 درصد در خرداد ماه 94). یک دلیل این اتفاق می تواند این باشد که نظرسنجی آبان ماه، درست در اوج مذاکرات هسته ای ایران و غرب و زمانی که انتظار رسیدن به توافق وجود داشت صورت گرفته بود (در آن زمان 65 درصد گفته بودند که از رسیدن به توافق حمایت می کنند). نظرسنجی بهمن ماه در آستانه عید نوروز و احساس بیشتر مشکلات اقتصادی مردم انجام شد و زمانی هم بود که انتظار رسیدن به توافق مانند قبل به نظر نمی‌رسید. در نظرسنجی خرداد ماه هم کماکان وضعیت هسته ای مبهم هست (هرچند هنوز اکثریت از رسیدن به توافق حمایت می کنند) و مشکلات اقتصادی هم مردم را نگران کرده است. به همین دلیل واضح است که اگر دولت روحانی نتواند به توافق هسته ای دست پیدا کند، ریاست جمهوری دوباره او در سال 1396 و پیروزی طرفدارانش با پلتفورم اعتدال (و حتی اصلاح‌طلبی) تقریبا غیرممکن است.

در سنارویی غیر از این اگر ایران با غرب به توافق هم دست پیدا کند، تازه داستان دوباره آغاز خواهد شد. آیا زمان رسیدن به توافق دیر بوده یا نبوده؟ و آیا شرایط ورشکستگی در کشور به آن اندازه رسیده که توافق، به بهبود وضعیت اقتصادی منجر شود؟ این نکته بدیهی است که رسیدن به توافق لزوما به حل مشکل اقتصادی در کوتاه مدت کمک نمی کند اما می توان یک نقش تبلیغاتی داشته باشد: امید به آینده. به این معنی که انتظار مردم را از آنچه که در آینده به وقوع خواهد پیوست هم‌راستا با برنامه های تبلیغاتی رئیس جمهور و طرفدارانش می کند.

به همین دلیل این «امید به آینده» در صورت رسیدن به توافق می تواند مهمترین برنامه تبلیغاتی – انتخاباتی اصلاح طلبان و دولت روحانی در انتخابات مجلس دهم باشد. و البته مطابق ارزیابی تحلیلی همین اعداد و ارقام، نشانه هایی در امکان پذیری آن هم به جشم می خورد.

ارزیابی عددی نمره عملکرد آقای احمدی نژاد در نظرسنجی آی پز، واجد نشانه های معنی داری است. همانطور که پیش از این توضیح دادم یکی از مهمترین آنها که اتفاقا با تم «امید» می تواند به نفع اصلاح طلبان باشد این است که تعداد کسانی که به آقای احمدی‌نژاد نمره صفر (0) می دهند تقریبا 9 درصد و 2 برابر کسانی است که به روحانی نمره صفر می دهند. به همین ترتیب کسانی که به احمدی‌نژاد نمره زیر 10 می دهند 19 درصد و یک و نیم برابر کسانی است که به روحانی نمره زیر 10 می دهند. از آن سو کسانی که به احمدی نژاد نمره 20 می دهند 20 درصد است و بازهم بالاتر از روحانی است. محتمل ترین نتیجه این است که جامعه نسبت به احمدی نژاد قطبی‌تر از روحانی است. یا احمدی‌نژاد را قبول دارد و یا ندارد. به این دلیل کسانی که در میانه قرار دارند (و ما از آنها به نام رای دهندگان تصمیم نگرفته یاد می کنیم) و می توان و باید روی آنها سرمایه گذاری انتخاباتی کرد قابل دسترسی هستند. حال راه دسترسی به این گروه چگونه است؟

رای دهندگان تصمیم نگرفته و امید به آینده

این را می توان با تحلیل یکی دیگر از نتایج این نظرسنجی بدست آورد. آنجا که آی پز در ارائه نتایج خود با ارائه یک «پرسش باز» از مخاطبان خود می خواهد در مورد کاندیداهای انتخابات ریاست جمهوری 1396 پیشنهاد خود را مطرح کنند. بعد از روحانی و احمدی نژاد که گزینه های اول و دوم هستند، خاتمی و هاشمی قرار دارند و بعد از آنها به ترتیب قالیباف، رضایی و جلیلی. در میان این چند نفر، تنها کسانی که انتظار ریاست جمهوری شان از بقیه کمتر است همین آقایان خاتمی و هاشمی هستند و این دو از سایر کاندیداهای اصول‌گرا هم محبوبیت بیشتری دارند و هم به روحانی نزدیک ترند. اما توجه داشته باشید که در رقابت دونفره احمدی نژاد و روحانی، این رای آقایان هاشمی و خاتمی به افزایش رای روحانی منجر نشده است. یک دلیل آن می تواند این باشد که در اولی سئوال «باز» است و پاسخ گویان نظرات مختلف خود را بیان می کنند اما در دومی دو گزینه اصلی وجود دارند (روحانی یا احمدی نژاد)، اما پاسخ دهنده می تواند گزینه های دیگر مانند «هنوز زود است تصمیم بگیرم» را انتخاب کنند. دلیل این امر هرچه باشد یک نکته واضح است و آن اینکه اصلاح‌طلبان و دولت برای تمرکز بر آن گروه رایی که در میانه موافقان و مخالفان احمدی نژاد و روحانی قرار دارند بیشتر از آنکه باید متکی به شعار اعتدال روحانی باشند، باید روی شعار «امید به آینده» از سوی خاتمی و هاشمی تاکید کنند. طرفداران اعتدال (شعار انتخاباتی روحانی) نمره بالایی به او می دهند و رای آنها هم روحانی است. مخالفان هم به هیچ وجه او را انتخاب نخواهند کرد. می ماند این گروه میانه که برای رای دادن باید دلیل داشته باشد. هاشمی و خاتمی با شعار «امید به آینده»، تنها دلیل ممکن برای پیروزی در انتخابات پیش‌روی می توانند باشد و نادیده گرفتن نقش آنان یک خطای استراتژیک است. آنها بزرگ‌ترین حاملان شعار تبلیغاتی اصلاح‌طلبان و اعتدال‌گرایان تنها عنوان «امید به آینده» هستند.

روحانی انتخابات ریاست جمهوری 92 را با شعار اعتدال برد، چون برای مهمترین مشکل کشور که وضعیت نابسامان اقتصادی است، راه حل داشت. مذاکره با غرب، رفع تحریم‌ها و حل مشکل اقتصاد. برای ادامه کار و حتی در صورت رسیدن به توافق هسته ای، مهمترین اشتباهی که تیم روحانی می تواند انجام دهد توهم تغییرات در شاخص های اقتصادی به نفع دولت و با ادعای شعار اعتدال‌گرایی ست. یعنی آنچه که امروز مردان تبلیغاتی دولت انجام می‌دهند و از کاهش تورم و افزایش رشد اقتصادی می گویند. اما واقعیت این است که برای جامعه ای که تا این حد در فشارهای اقتصادی غوطه ور شده، پایین و بالا رفتن چند درصدی تورم و رشد اقتصادی اگر در سبد کالای او محسوس نباشد، اعتباری برای دولت به وجود نخواهد آورد و تاکید بر اینکه ما تورم را کاهش دادیم نه تنها به افزایش رای دولت کمک نمی کند بلکه باعث عصبانیت بیشتر رای دهندگان هم خواهد شد. دولت اما می تواند و باید به مردم این «امید» را بدهد که بعد از رسیدن به توافق، چشم انداز آینده کشور مثبت خواهد بود. یعنی به عبارت بهتر «کشور در مسیر درستی حرکت می کند». این تنها حالتی است که در عین وجود مشکلات اقتصادی، می تواند مردم را در کنار دولت نگاه دارد. یعنی انتظاری مثبت و محتمل در آینده نردیک به جای تاکید بر واقعیتی که در جیب مردم و سبد کالای آنها دیده نمی شود. برای این کار آقای روحانی به افرادی احتیاج دارد که محبوب باشند و این پیام او را برسانند. پیام رسانان روحانی هم خاتمی و هاشمی خواهند بود.

در عین حال اگر اصول گرایانی با پلتفورم تبلیغاتی احمدی‌نژاد در برخی حوزه‌های رای وجود داشته باشند، شعار کاندیدای اصلاح‌طلب یا اعتدال‌گرا باید ضمن تاکید بر «آمید به آینده» واجد شعارهای اعتراضی از حیت وضعیت موجود و تلاش برای حل آنها هم باشد. در اینکه آیا کاندیداهایی وجود خواهند داشت که بتوانند طرفداران احمدی نژاد را راضی کنند که وارثان اصلی پلتفورم او هستند شک و شبهه فراوان است. اما اگر در ادامه کار و با نزدیک شدن به زمان انتخابات چنین کاندیداهای پیدا شوند، اصلاح‌طلبان باید برای آنها برنامه تبلیغاتی «امید و اعتراض» را به صورت توام داشته باشند.

بگذارید نوشته «بهترین دفاع حمله است» از محمد قوچانی را از انتها بخوانیم. آنجا که در آخرین پاراگراف خود می گوید «جای حسن روحانی در انتخابات سال های 84 و 88 خالی بود»، که اگر به تعبیر آقای قوچانی روحانی زودتر نامزد رئیس جمهوری می شد تراژدی هشت ساله نظام شکل نمی گرفت. اما همینجا است که انحراف تحلیلی این مقاله هم آشکار می گردد: روحانی نه در 84 و نه در 88 اگر نامزد می شد هیچ وقت فرصت پیدا نمی کرد که رئیس جمهور شود، یا بهتر بگویم احتمال رئیس جمهور شدن او بسیار پایین بود؛ همانطور که قصد هم داشت تا کاندیدا شود اما نشد. در ادامه توضیح می دهم که چرا چنین اعتقادی دارم و همینطور چرا این مقاله با تناقض های ناشی از تحلیل های خطی رو به روست.

روزنامه آقای قوچانی – شرق – دو روز بعد از 27 خرداد سال 1384، تیتر زد که اصلاح طلبان 17 میلیون رای آوردند و اصول گرایان 10 میلیونی هستند. این تیتر اشاره داشت به جمع آرای آقایان هاشمی، کروبی، معین و مهرعلی زاده برای اصلاح طلبان و جمع آرای آقایان احمدی نژاد، قالیباف و لاریجانی برای اصول گرایان. یک تفسیر خطی از انتخاباتی که هیچ چیز در آن خطی نبود؛ نه کاندیداتوری افراد، نه حمایت احزاب و نه حتی تبلیغات در خیابان. نادرستی این روایت فقط پنج روز بعد و در دور دوم انتخابات آشکار گردید و اتفاقا این بار روایت آن تیر به صورت برعکس اتفاق افتاد. آقای هاشمی کاندیدای مورد حمایت اصلاح طلبان، 10 میلیون رای بدست آورد و 17 میلیون رای به سبد محمود احمدی نژاد ریخته شد تا او رئیس جمهور شود.

اگر تحلیل درستی از انتخابات 84 داشته باشیم که چرا آرای کاندیدایی مانند معین که سقف کاندیداهای اصلاح طلبان آن روز هم بود به سبد انتخاباتی آقای هاشمی نرفت، آن وقت به درستی درک خواهیم کرد که آرزوی پیروزی حسن روحانی در انتخاباتی مانند 84 و البته 88 تا چه حد رویاپردازانه و خالی از واقعیت است. فراموش نکنیم در تهران سال 84 و در بهترین حالت تنها 17 درصد کسانی که در دور اول به دکتر معین رای داده بودند در دور دوم هاشمی رفسنجانی را انتخاب کردند.

این مقاله البته به درستی از برنامه احمدی نژاد جهت «هاشمیزه» کردن فضا برای پیروزی در انتخابات سال 88 هم سخن گفته است. همان برنامه ای که احمدی نژاد به خصوص در دور دوم انتخابات سال 84 پیاده کرد و هاشمی را شکست داد. در چنین انتخاباتی هر گونه انتساب به هاشمی و جریان غالب و الیگارشی حاکم در کشور محکوم به شکست در مقابل احمدی نژاد بود. از خاتمی که بگذریم، هیچ کس نمی توانست احمدی نژاد را شکست دهد و احمدی نژاد به همان دلیلی رئیس جمهور شد که خاتمی هشت قبل از آن رئیس جمهور شده بود.

در انتخابات 88 هم، هیچ فکت عملی و عینی وجود ندارد که این «هاشمیزه» شدن فضا به نفع اصلاح طلبان یا کاندیدای مطلوب آن می شد تا انتظار داشته باشیم فردی مانند حسن روحانی به عنوان نسخه دوم هاشمی بتواند کاندیدا شود و تازه رای هم بیاورد. همانگونه که مقاله هم از «همانی هاشمی و موسوی» می گوید که برنامه احمدی نژاد بود. فارغ از تمام حرف ها و حدیث های سال 88 اما، اگر قرار باشد یک لحظه فکر کنیم که احمدی نژاد جلوی روحانی در سال 88 قرار می گرفت و بعد خوش خیال این باشیم که روحانی جواب احمدی نژاد را می داد همانگونه که جواب قالیباف را در سال 92 داد، یعنی تاریخ را و تبلیغات را و انتخابات را همه و همه را خطی آموخته ایم. خط راست «ی» که آنگونه که امروز فکر می کنیم برای گذشته و شاید در آینده جواب می دهد، غافل از اینکه کنش و واکنش سیاسی یک معادله ریاضی نیست که با فرمول جواب داشته باشد.

به جای آنکه یک لحظه به این رویای رقابت روحانی و احمدی نژاد در سال 88 فکر کنیم شاید بهتر باشد به این فکر کنیم که چه می شد اگر احمدی نژاد به جای پرونده خانم رهنورد، مدرک دکتری حسن روحانی را رو می کرد و از او می خواست بگوید چگونه با اینهمه مشغله کاری و امنیتی در نظام برآمده از انقلاب و جنگ دکتر شده است. آن وقت این دیگر رویا نبود، سودا بود. روحانی هرچه قدر هم که قسم و آیه می خورد و والا و بلا می کرد، برای جامعه ای که تشنه سند و مدرک رو کردن و اتهام زدن است یک بازنده بود. او همان جا دفن می شد و دیگر فرصت این را هم نداشت که لااقل مثل میرحسین، مظلوم سربلند این مناظره باشد.

این البته روایت درستی است که امروز، روحانی بهترین انتخابات و رئیس جمهور خوبی است، او می تواند جواب مخالفان را بدهد، در مقابل دلواپسان کوتاه نیاید، جلوی سنت گرایان خرافی قد علم کند و در یک کلمه مدیریت کشور را از گرداب هشت ساله تخریب نجات دهد اما موفقیت مردان بزرگ بی شرط نیست که به قول این مقاله «اجازه بدهیم او به روش خودش بازی می کند.» البته که من و شما ظاهرا نه قدرت و نه توان این را داریم که روش بازی رئیس جمهور را لزوما بهم بزنیم، البته اگر خود نخواهد، اما می توانیم به او این تعبیر سعید حجاریان را در انتقاد از خاتمی سال 84 یادآوری نماییم که خاتمی بعد از آنکه به پاستور رفت، با جامعه از طریق دفتر ریاست جمهوری ارتباط برقرار کرد و این تنها، درهای واقعیت های درون جامعه را بر روی او بست. تازه، خاتمی حامیانی داشت که درون همین جامعه صدای او را بلند و حتی بلندتر از خود او تکرار می کردند، روحانی اما نه تنها صدایی بلندتر از خودش ندارد، بلکه خودش صدای خودش است و صدایی که هر روز بلند شود تا ابد بلند نخواهد ماند. مثال دارویی است که اثر خودش را بر اثر تکرار از دست می دهد. اگر هزینه این صداهای تکراری را در دوران اصلاحات طرفداران رئیس جمهور دادند تا او کشور را اداره کند، هزینه این صدای بلند آقای روحانی را خودش خواهد داد زمانی که دیگر برای درمان خیلی دیر شده است.

این مقاله، حسن روحانی را متغیری مستقل از دو جناح سنتی راست و چپ نامیده است و به نادرست در توصیف روحانی و احمدی نژاد گفته که احمدی نژاد محافظه کاران کهن را به اصول گرایان نوین بدل کرد و روحانی سوسیالیست های سابق را لیبرال می کند. نمونه دیگری از همین تفاسیر خطی و دو قطبی برای قالب کردن یک روایت تا تنها در ظرف یک مقاله بگنجد و البته در تناقضی آشکار هم می گوید که احمدی نژاد شمایل اصول گرایان و روحانی چهره اصلاح طلبان است. درحالی که معلوم نیست چگونه یک نفر می تواند همزمان مستقل از اصلاح طلبان –وارثان چپ های سنتی – و در عین حال شمایل آنان باشد؟ ریشه این اشتباه تحلیلی هم در همان اشتباه تحلیلی انتخابات ریاست جمهوری سال 84 نهفته است. احمدی نژاد کاندیدای احزاب و جناح های راست نبود که رای آورد تا چهره اصول گرایان باشد یا برای آنها نسخه بپیچد، او کاندیدای معترضی بود که انتخابات را برد، همین. کاندیدایی که مسئله روز کشور را درک کرده بود. همانگونه که خاتمی در سال 76 درک کرد و روحانی در سال 92 واجد آن شد. از این رو احمدی نژاد نه شمایلی از اصول گرایان، بلکه یک خود معترض طلبکار بود و هنوز هم هست و باز هم می تواند باشد. همان «خود»ی که جامعه ایران زمانی به اشتباه او را پسندید.

در آن سوی بازی، روحانی اما نه آنگونه که این مقاله می گوید متغیری مستقل از دو جناح چپ و راست سنتی ایران است و نه در نقطه تناقض با آن، چهره اصلاح طلبان. روحانی مستقل و جزیره ای خودساخته– آنگونه که این مقاله تصویر می کند – نیست. در زمانی که هاشمی «اصلاح شده» قرار بود 40 میلیون رای بیاورد و رد صلاحیت شد، شانس در خانه روحانی را زد تا به لطف سابقه اش، میراث اقتصادی و هسته ای منسوب به احمدی نژاد و حمایت همین هاشمی و البته رهبر اصلاح طلبان محمد خاتمی به ریاست جمهوری برسد. روحانی مستقل نیامده بود که مستقل هم برود. این را نمی گویم که او را وامدار اصلاح طلبان بنامم. این موضوع را خودش که انکار نمی کند هیچ، بلکه این پیوند تاریخی مبارک از جمله ارزشمندانه ترین پیوندهای سیاسی پس از انقلاب است که به اصلاح طلبان راه و روش مذاکره کردن و توافق داشتن را آموخته است. این میراث همان لیبرالیسمی است که در این مقاله روحانی واجد آن شمرده شده است.

و در ادامه، روحانی اما چهره اصلاح طلبان یا به تعبیر بهتر نماد صرف آنها هم نیست. او تنها کاندیدای مبارک اصلاح طلبان بود برای جلوگیری از سقوط آزاد کشور. یک روحانی لیبرال که اتفاقا با لیبرال ها پیوند خورد. سوسیالیست های سابق که به قول این مقاله قرار است توسط آقای روحانی لیبرال شوند سال هاست که لیبرال شده اند و به همین دلیل هم با روحانی پیوند خوردند، نه اینکه روحانی آمده باشد تا آنها را لیبرال کند. آنها به اندازه ای لیبرال بودند تا به اقتضائات سیاست مذاکره و مفاهمه تن بدهند.

روحانی زمانی رئیس جمهور شده است که مسئله کشور با مسئله او پیوند تاریخی دارد. کاندیدای سال 84 نبود که اقتصاد و سیاست خارجی و پرونده هسته ای مثل امروز نقطه قوتش نباشد و این شانس را هم داشت که شرایط کاندیداتوری اش نه در سال 84 و نه در سال 88 فراهم نشد، هرچند در هر دوی این سال ها می خواست و قصد داشت که کاندیدا شود. اما نکته اینجاست که خب، آدم ها همیشه خوش شانس نیستند. به خصوص اگر فرصت استفاده از شانس های خودشان را نداشته باشند. احمدی نژاد چهار سال هر کار می خواست کرد. قدر شانس را و فرصت ها را ندانست و به روزی افتاد که کسانی که برای دیدار با او درخواست وقت می کردند و جواب نمی گرفتند از روی او رد شدند. روحانی اما احمدی نژاد نیست، اما رئیس جمهوری است که فرصت کمی دارد و شانس اندکی که همیشه با رئیس جمهورها همراه نمی ماند. تا امروز که لااقل اینگونه بوده است.

این مقاله می توانست روایتی یا پیشنهادی برای سیاست ورزی به تعبیر یک طرفدار روحانی باشد. که اگر اینگونه بود فارغ از آنکه موافق یا مخالف آن باشیم، نکاتی با ارزشی دارد. اما زمانی که این مقاله در دام قالب بندی های خودساخته و تفاسیر خطی قرار گرفت و فرض های محال را غیر محال کرد، ارزش خودش را از دست داد. این فرض ها، به اندازه ای نادرست و پرتناقض هستند که صدای مقاله شنیده نشود. فرض هایی نامحتملی که در 84 و 88 ماندند. به جای آنکه روحانی را به جای میرحسین سال 88 تفسیر و تحلیل کند، باید روحانی را به سال 96 می برد که اگر احمدی نژادی دوباره آمد، روحانی چه دارد تا از آن دفاع کند؟ این مقاله تحلیل را به گذشته برد، آینده اما مهمتر بود.

این مقاله در سایت سلام نو و پویش منتشر شده است.

112296_179

اگر تا امروز اخبار مذاکرات هسته‌ای ایران با غرب را برای رسیدن به نتیجه‌ای که دوست داشتید دنبال می‌کردید، از این به بعد باید اخبار مرتبط با یک اتفاق دیگر را هم پیگیری کنید که در آینده‌ای نزدیک به پرونده هسته‌ای ایران پیوند خواهد خورد: انتخابات میان دوره‌ای سنای آمریکا که کمتر از ۱۰۰ روز دیگر برگزار می‌شود. در این مقاله توضیح می‌دهم که آرای مردم در ۱۰ ایالت آمریکا چگونه می‌تواند بر پرونده هسته‌ای ایران و غرب تاثیر بگذارد.
ابتدا این سه ایالت را در آمریکا خوب به خاطر بسپارید: مونتانا، داکوتای جنوبی و ویرجینیای غربی. نمایندگان فعلی این هر سه ایالت در مجلس سنا دموکرات هستند. اما در انتخابات نوامبر امسال و مطابق نظرسنجی‌ها، جمهوری خواهان در هر سه ایالت با شانس بالای ۹۰ درصد پیروز می‌شوند. این ایالت‌ها به صورت سنتی به جمهوری خواهان رای می‌دهند و در انتخابات ریاست جمهوری گذشته هم با اختلاف بالا به میت رامنی رای داده بودند.

و حالا نام چهار ایالت دیگر را هم از ذهن خودتان دور نکنید: آلاسکا، آرکانزا، لوئیزیانا و کارولینای شمالی. در این چهار ایالت رقابت بین کاندیدای جمهوری خواه و دموکرات جدی است و اختلاف آرا در حد ۲ یا ۳ درصد است. اما نکته اینجاست که این هر چهار ایالت در انتخابات ریاست جمهوری گذشته به میت رامنی رای داده بودند و محبوبیت فعلی اوباما در هر ۴ ایالت زیر ۴۰ درصد است. به همین دلیل هم شانس پیروزی جمهوری خواهان از دموکرات‌ها به مراتب بیشتر است.

برای پیروزی جمهوری خواهان در انتخابات، رای شش ایالت از این هفت ایالت کفایت می‌کند که با توجه با آمار و ارقام چندان هم دور از تصور نیست. اما بد نیست حواستان به انتخابات در ۳ ایالت دیگر هم باشد: کلورادو، آیوا و می‌شیگان. در این سه ایالت هم اختلاف جمهوری خواهان و دموکرات‌ها در انتخابات نامزد مجلس سنا در حد ۱ تا ۳ درصد است. تفاوت این بلوک با قبلی در این است که این سه ایالت در انتخابات گذشته به اوباما رای داده بودند. با اینحال عدم محبوبیت فعلی رئیس جمهوری آمریکا، خبر خوشی برای کاندیداهای دموکرات نیست؛ ضمن آنکه تعداد کسانی که تصمیم نگرفته‌اند به کدام یک از کاندیدا‌ها رای بدهند در دو ایالت آیوا و می‌شیگان از ایالت‌های دیگر بیشتر هم است.

اگر از میان این ۱۰ ایالت بالا، جمهوری خواهان بتوانند تنها در شش ایالت پیروز شوند، اکثریت را در سنای آمریکا بدست خواهند آورد (این فرض البته بر این اساس استوار است که در دو ایالت مهم کنتاکی و جورجیا، باز هم جمهوری خواهان پیروز شوند)؛ و ربط آن هم به پرونده هسته‌ای ایران در این است که با پیروزی جمهوری خواهان، رئیس بعدی مجلس سنا یک جمهوری خواه خواهد بود و شاید یکی از اولین طرح‌هایی هم که در در سنای جدید مورد تصویب قرار بگیرد، طرح تحریم دوباره ایران (نفت صفر) باشد. و این یعنی بهم زدن بازی ایران و غرب که جمهوری خواهان کنگره به همراه برخی از دموکرات‌ها، چندان از این اتفاق ناخوشایند نخواهند بود. همانطور که برخی از تندرو‌ها در داخل ایران هم از این کار استقبال می‌کنند و آن را بهانه ترک مذاکرات خواهند کرد.

تن‌ها دلیلی که تاکنون این طرح به صحن علنی مجلس سنای آمریکا نیامده این است که رئیس فعلی مجلس سنا یک دموکرات از ایالت نوادا است (هری رید). آقای رید در حالی که حتی هم حزبی‌های وی در سنا از جمله رئیس کمیته روابط خارجی (باب منندز، سناتور دموکرات ایالت نیوجرسی) از تصویب طرح کاهش بیشتر صادارات نفت ایران تا حدی که به «صفر» بشکه در روز برسد حمایت کرده بودند، از آوردن طرح در صحن مجلس به درخواست رئیس جمهور اوباما خودداری کرد. چنین کاری را قطعا سناتور جمهوری خواهی که رئیس بعدی سنا باشد هیچ‌گاه انجام نخواهد داد (احتمالا آقای مک کانل از ایالت کنتاکی) و اگر طرح تحریم ایران را به صحن مجلس بیاورد، رای دهندگان دموکرات را هم کنار خود خواهد داشت.

تن‌ها اتفاقی که می‌تواند از وقوع چنین امری در صورت تحقق سناریوی پیروزی جمهوری خواهان در انتخابات سنا جلوگیری کند، وجود یک توافق هسته‌ای است. و همانطور که توضیح دادم تحقق سناریوی پیروزی جمهوری خواهان چندان هم دور از دسترس نیست. شانس پیروزی جمهوری خواهان در کمترین حالت مطابق مدل‌های پیش بینی بر اساس متغیرهای مختلف از قبیل نظرسنجی‌ها هم بین ۶۰ تا ۹۰ درصد است.

به همین یک دلیل ساده است که می‌گویم اگر فکر می‌کنیم با خریدن زمان، امکان چانه زنی را افزایش می‌دهیم و اگر شش ماه نشد، چهار ماه و اگر چهار ماه نشد دوباره شش ماه مذاکرات را تمدید خواهیم کرد، مهم‌ترین متغیر بر این مذاکرات را که بی‌چون و چرا جمهوری خواهان کنگره (در مجلس نمایندگان و سنا) هستند دست کم گرفته‌ایم. آن‌ها مجلس نمایندگان را در اختیار دارند و در انتخابات ماه نوامبر (کمتر از ۱۰۰ روز دیگر) باز هم پیروز می‌شوند و در انتخابات سنا هم شانس پیروزیشان بیشتر از رقیب دموکرات است. با اوباما هم تقریبا در همه مسائل اساسی آمریکا – قوانین مهاجرتی، سیاست خارجی، قوانین مربوط به بیمه‌های خدمات درمانی و خلاصه هر موضوعی که فکرش را بکنید – مخالف هستند. دلیل ندارد در مذاکره با ایران – اگر توافق نهایی وجود نداشته باشد – رئیس جمهور آمریکا را همراهی کنند.

پیش از دور پنجم مذاکرات ایران و غرب در اواسط ماه مه میلادی امسال (اردیبهشت ماه)، روزنامه وال استریت جورنال مقاله‌ای از برت استفن، معاون سردبیر بخش مقاله‌های این روزنامه و ستون نویس مربوط به سیاست خارجی منتشر کرد با این عنوان که «ایران به دنبال توافق نیست.» و مذاکرات به نتیجه نمی‌رسد. پس از پایان مذاکرات و عدم توافق، حسین شریعتمداری در سرمقاله روز ۲۷ اردیبهشت کیهان از عدم توافق اظهار خوشحالی کرد و تی‌تر زد: «خوشبختانه بی‌نتیجه ماند». فارغ از این هماهنگی در دیدگاه‌های این دو بخش تندروی درون ایران و آمریکا (که به تعبیر امثال مدیرمسئول کیهان در موارد مشابه می‌تواند منبع هزاران توهم توطئه و جاسوسی و اتهام به مخالفان ایشان باشد) اما، بی‌تردید بیان اینگونه دیدگاه‌ها، روایتی از یک واقعیت موجود است. عدم توافق بین ایران و غرب و حل موضوع هسته‌ای تنها نقطه آمال تندروهاست. ایران و آمریکا هم ندارد. و اگر قرار باشد پیش بینی تحلیل گران انتخاباتی از پیروزی تندرو‌ها در انتخابات سنای آمریکا درست باشد، باید قبل از آنکه بتوانند به تحقق آرزوهای طرف ایران و آمریکایی خود به صورت همزمان کمک کنند، راه چاره‌ای اندیشید. و این هم البته تنها متوجه ایران نیست. آمریکای اوباما هم به دلایل بیشمار که یکی از آن‌ها جلوگیری از تنش و افسون جنگ و دیگری حل مسالمت آمیز پرونده هسته‌ای ایران است، در ضرورت رسیدن توافق هسته‌ای با ایران تردیدی ندارد.

این واقعیت امروز ایران و آمریکاست که بخواهند یا نخواهند هر دو طرف ایرانی و آمریکایی را هم مسیر کرده است. مسیری برای رسیدن به آنچه که توافق جامع نامیده می‌شود. مسیری که اگر با هم به نقطه پایان نرسند، از منظر منافع ملی ایران، نابودی بیشتر اقتصاد ملی و فرصت‌های از دست رفته پیشرفت را بیشتر از قبل هم خواهد کرد. ضمن آنکه امروز هرکسی این را می‌داند که آمریکای اوباما هم از آن استقبال نمی‌کند.

این مطلب را برای سایت سلام نو نوشتم

Arash

مقاله ام در وب سایت سلام نو و اینکه جوانان اصلاح طلب اگر برای آینده ایران برنامه دارند و به پیشرفت کشور فکر می کنند تا حد ممکن نباید در شرایط حاضر در پست های دولتی حاضر شوند. باید به فکر انتخابات بعدی مجلس باشند و خودشان را در بخش خصوص و نهادهای مدنی تقویت نمایند.

سیستم دولتی در ایران فشل، ناکارآمد، بیمار و البته هوس باز است. این چهار تا را توضیح می دم و پیشنهادم را هم می گویم که چرا ما جوانان اصلاح طلب اگر برای خودمان رسالت آبادانی کشور را داریم باید از اساس این سیستم اداره کشور را شخم بزنیم و برای انتخابات مجلس و ریاست جمهوری های آینده از همین امروز برنامه داشته باشیم. شرط آن هم این است که مجموعه ای از همین جوانان همزمان در بنگاه های خصوصی و نهادهای قانون گذاری حضور داشته باشند.

مدیران سیستم دولتی جمهوری اسلامی با کمترین استثنا مجموعه ای از افرادی هستند ناکارآمد. دلیل آن هم وضعیت امروز کشور است. چپ و راست و اصلاح طلب و اصول گرا ندارد. در کشور ما هیچ چیز سر جای خودش نیست و اگر چرخ مملکت می گردد برای این است که یک پول نفت وجود دارد و خرجی مملکت را می دهد. بگذارید یک مثال عینی بزنم. گفته می شود یکی از دلایل استعفای آقای دکتر نجفی از ریاست سازمان گردشگری در ایران کمبود بودجه بوده است. به قول یک دوست عزیز آقای نجفی که خودش به عنوان رئیس سازمان برنامه، پول مملکت را توزیع می کرد نمی تواند امروز در مجموعه ای کار کند که پول ندارد. تازه این آقای نجفی از جمله افراد باهوش و تحصیل کرده ومورد احترام است؛ اما قادر نیست در مجموعه ای که هزاران منبع درآمدی می تواند داشته باشد مدیریت کند. چرا؟ به یک دلیل خیلی ساده. در این سیستم اقتصادی اداره کشور اگر کسی مدیر خوب نامیده می شود منظور است که در بهترین حالت «خوب خرج کردن» را بلد است. یعنی مدیر «هزینه» است. اما همین که قرار باشد تولید درآمد کند یا به عبارتی خودش پول تولید نماید، به اصطلاح «درجا» می زند. تقصیر خودش هم نیست. سی و چند سال فقط با این شیوه در جمهوری اسلامی مدیریت کرده است و اگر کمی با شیوه های امروزین بازاریابی و تولید ثروت آشنا بود نمی توانست و نباید می گفت که پول مدیریت یک مجموعه – آن هم دولتی با تعدد منابع ناشی از رانت – را ندارد. اینجاست که می گویم سیستم اداره دولتی در ایران فشل است و همینجاست که معلوم می شود مدیران دولتی در جمهوری اسلامی ناکارآمد هستند.

سیستم مدیرتی در ایران بیمار هم هست. به این معنی که افراد خوب و شایسته را تنبل و پرادعا بار می آورد. این هم در  ذات این سیستم وجود دارد. اگر شما در مجموعه های خصوصی کار کرده باشید و با مدیران و کارشناسان دولتی – باز هم تاکید می کنم این بحث ربطی به چپ و راست ندارد – طرف باشید این ها را به عینه می بینید. بگذارید یک مثال دیگر بزنم. زمانی دولت در طرح مالیات بر ارزش افزوده از شرکت های خصوصی طرف قرارداد با دولت خواسته بود که 3% از هر صورتحساب خود را بابت مالیات بر ارزش افزوده به اداره مالیات بدهند. اما مشکل اینجا بود که بسیاری از قراردادهای این شرکت ها مربوط به پیش از تصویب این قانون بود. به همین دلیل هم قرار شد شرکت های خصوصی به هر «صورتحساب» خود  3% اضافه کنند و پول آن را از کارفرمای دولتی بگیرند و به اداره مالیات که آن هم دولتی است تحویل دهند. حالا فارغ از اینکه این پول از یک جیب دولت به آن یکی جیب می رود، اما به همان اندازه که اداره مالیات در گرفتن این پول حریص و سفت و سخت بود، کارفرمایان دولتی در پرداخت این پول حرف و حدیث و اما و اگر داشتند. به عبارت ساده تر 3 درصد افزایش صورت وضعیت ها را پرداخت نمی کردند اما اداره مالیات این پول را می خواست و اگر شما به عنوان یک بنگاه خصوصی این پول را پرداخت نمی کردید جریمه دیرکرد هم باید می دادید. وقتی هم که این موضوع را به زبان ساده به اداره مالیات توضیح می دادید پاسخ این بود که به ما ربط ندارد. یعنی بخشی از دولت، بخش دیگر را آگاهانه یا ناآگاهانه انکار می کند. ناآگاهانه چون تنبل است و آگاهانه هم چون پرمدعاست. مثال های اینچنینی هم، یکی، دو عدد نیستند. کافی است به عنوان مثال سری به اداره های تامین اجتماعی بزنید یا در پیچ و خم قوانین و بخش نامه های سازمان برنامه پیشین – معاونت مدیریت و نظارت راهبردی – گیر کنید، آن وقت حساب کار دستتان می آید.

اما حضور در این سیستم هوس انگیز هم هست. شما می روید مدیر یک مجموعه می شوید، راننده و ماشین اختصاصی دارید و کار خاصی هم نمی کنید. اسم تان هم این است که مدیر هستید و به تجربه مدیریتی تان هم می نازید. تازه اگر پول نفت زیاد باشد و شما خوب هم خرج کنید تشویق هم می شوید. اما اگر یک نفر سیستم و حساب و کتاب شما را کنترل کند که 1- با این پول چه کار کرده اید و 2- با این پول چه کار می توانستید بکنید که نکرده اید، آن وقت است که معلوم می شود چه سرمایه هایی هدر رفته اند و چه فرصت هایی که دود شده اند. یعنی مدیریی که می گوید در دوران من 2 تن فرضا گندم بیشتر تولید شده است محتمل ترین نتیجه ای که می شود گرفت این است که احتمالن باید 200 تن تولید می شد اما 2 تن تولید شده است.

اما چرا ممکن است این بی حساب و کتابی و به عبارت بهتر این «بی عرضه گی» خیلی بروز نکند؟ بروز و عدم بروز این وضعیت البته در شاخص های اقتصادی و اجتماعی که معلوم است. همین که سال ها تورم داریم و جز 3 یا 4 کشوری هستیم که در دنیا تورم بالا داریم خودش یعنی اینکه این سیستم فشل است. اما اگر بخواهم بهتر توضیح بدهم یک وام گیری می کنم از نوشته ای از آقای کامبیز نوروزی که وضعیت اداره کشور را به وضعیت فوتبال مملکت تشبیه کرده بود. با این تفاوت که در فوتبال ایران یک برنامه 90 هست که تمام این وضعیت داغان را جلو چشم شما می آورد. فقط یک نگاهی به این حساب و کتاب باشگاه پرسپولیس بیندازید که سه، چهار تا مدیر قبلی آن هم درگیر پرونده مالی اش هستند. پرونده ای که در آن چون با عدد و رقم مواجه هستیم باید معلوم شود چه کسی چه کاری کرده است. اما همین را هم نمی توانند راست و ریست کنند. و هر کسی یک ادعایی می کند. در حالی که قاعدتا مشخص شدن وضعیت یک باشگاه نباید کار سختی باشد. وقتی برای یک باشگاه فوتبال دو دو تای چهار تای آن معلوم نیست و هرکسی یک چیزی می گوید دیگر تکلیف اداره مملکت که جای خودش را دارد. یعنی اگر یک برنامه 90 سیاسی یا اقتصادی وجود  داشت بهتر معلوم می شود که کشور چه قدر فاجعه بار اداره می شود.

به تمام این دلایل است که بر می گردم به جوانان اصلاح طلب و فکر می کنم جوانان اصلاح طلب – و باز هم تاکید می کنم که اگر «ایران» یعنی کشورمان، اولویت اول برای آنها باشد – باید قبل از هر چیز چشم خود را بر این واقعیت ها باز کنند و برای آینده کشور یک رسالت تاریخی قائل شوند. رسالتی که به نظر من تحقق آن حداقل دو مسیر موازی دارد:

اول، حضور در نهادهای اجتماعی غیر دولتی و نهادهای اقتصادی خصوصی. لازمه این کار استفاده از تخصص آدم های متخصص در بازار خصوصی ایران است. جوانان اصلاح طلب باید دندان طمع حضور در دولت را بکشند که اگر پای خودشان را در شرایط فعلی در دولت بگذارند آن وقت است که تازه راه «تنبلی» را یاد می گیرند و به خیل عظیم همین مدیران ناکارآمد اضافه می کنند. حضور در بازار خصوصی به همراه استفاده از ظرفیت هم افزای همدیگر و استفاده از تخصص یکدیگر در بازار خصوصی ایران برای جوانان اصلاح طلب یک اولویت است. آنهایی که گله می کنند که چرا دولت – فرقی نمی کند دولت روحانی، احمدی نژاد یا خاتمی – به آنها اعتماد نمی کند و مسئولیت نمی سپارد باید از صبح تا شب خدا را شکر کنند که به دولت نمی رود. سابقه کار دولتی، یک پاپسی ارزش ندارد. اینها اگر بلد بودند وضع امروز مملکت این نبود – در این مدل البته تک و توک استثناهایی مانند صفایی فراهانی و کرباسچی یا نعمت زاده و زنگنه و امین زاده هم وجود دارند که البته مزیت اینها سابقه کار در بخش خصوصی و ویزگی های شخصی است -. حضور در دولت در این مرحله اساسا افتخاری هم ندارد. مگر آنکه کسانی در دولت و در بخش های خاصی حضور پیدا کنند که تجربه کار خصوصی و تخصص مرتبط با آن را داشته باشند. تا زمانی که نداریم و این را هم می دانیم که فرقی با بزرگ ترهایمان نخواهیم داشت به نظر من خیانت است که در دولت حضور پیدا کنیم. در حالی که می توانیم کارهای دیگر بکنیم.

و البته حضور در نهادهای غیردولتی و سازمان های اقتصادی خصوصی یک مزیت دیگر هم دارد. می فهمیم که چه قدر نمی دانیم. و آن وقت است که به جای جمع شدن و برگزاری کلاس تاریخ سیاسی یا چه می دانم فلسفه تحلیلی با رئوس درسی تکراری و اساتید مشخص که همیشه یک حرف می زنند، آن وقت می رویم سراغ یادگرفتن روش های بازاریابی، مدیریت پروژه، اداره بنگاه های اقتصادی که ایران را برای حضور در یک اقتصاد قرن بیست و یکمی آماده می کند. این آموزش تخصصی است که جوانان اصلاح طلب به آن بسیار احتیاج دارند و سال ها یا ضرورت آن را درک نکرده اند و یا به هر دلیل دیگر به دنبال آن کمتر رفته اند. امروز اما نوبت اینگونه آموزش هاست.

و هدف دوم، آمادگی برای انتخابات مجلس بعدی، نقش آفرینی مثبت در انتخابات ریاست جمهوری 1396 و دولت دوم روحانی و در نهایت انتخابات ریاست جمهوری سال 1400 است. مجلس آینده نباید مجلس پیرمردهای گذشته، همین مدیران دولتی ناکارآمد و افراد ناتوان باشد. مجلس اگر دست اینها – چه چپ په راست – بیفتد وضعیت کشور بهتر نمی شود که بدتر هم می شود. دوباره این سرمایه هاست که هدر می روند و فرصت هاست که می سوزند. این ها آزمون خود را بارها و بارها داده اند و بارها و بارها هم رد شده اند. این بار جوانان اصلاح طلب باید خود دست به کار شوند که دیگر بزرگ شده اند. و البته باید طرح و برنامه هم داشته باشند که در هماهنگی با دوستانشان که در بخش خصوصی هستند، قوانین کشور را به نفع بخش خصوصی شخم بزنند. یعنی بند بند قوانین کشور را طوری بازبینی کنند که کشور را برای حضور در یک بازار قرن بیست و یکمی آماده کند. و بعد، دولت اول و دولت دوم روحانی را – در صورت پیروزی در سال 1396- مجبور کنند که در راستای یک ایران قرن بیست و یکمی گام بردارد. اگر بخواهم مصداقی هم توضیح بدهم یعنی اینکه وقتی وضعیت نابسامان کارخانه ای مانند ایران خودرو و صنعت خودروسازی ایران را می بینیم که چه قدر پول در آن هدر می رود یک راه بهینه کردن آن، افزایش رقابت است و از جمله کارهایی که می توان انجام داد اجازه واردات خودروهای خارجی است – البته با درنظرگرفتن معیارهایی مشخص-. آن وقت ایران خودرو نمی تواند پژوی 2 میلونی خود را 20 میلیون بفروشد و یا سایپا برای یک آهن قراضه به نام پراید 10 یا 12 میلیون تومان از مردم پول بگیرد. و تازه خدمات پس از فروش آنها هم تا این حد افتضاح باشد. این – واردات خودروی خارجی – کاری بود که زمانی قرار شد در ایران انجام شود، اما لابی صنعت خودروسازی اجازه نداد چنین قانونی در مجلس تصویب شود با این توضیح که اگر واردات خودروهای خارجی آزاد شود، صنعت خودروسازی ایران نابود خواهد شد. کسی نبود به آنها بگوید صنعت خودروسازی ایران را همین مدیریت شماهاست که نابود کرده است و اگر رقابت کردن به منظور بهینه شدن را بلد نیستید، آن جایی که نشسته اید، اشتباهی است. پول مفت می گیرید. این جمله را جوانان اصلاح طلب باید جرات آن را داشته باشند که بگویند و اگر در مجلس هم باشند می توانند آن را به هر دولتی تحمیل کنند و جوانان باانرژی و متخصص را به دولت بفرستند و به جای آنکه دست تمنا به استاندار و بخشدار و وزیر و وکیل دراز کنند که کار بگیرند، خودشان را جایگزین بی عرضه ها نمایند.

و البته تمام اینها، آماده شدن برای شرایطی است که در انتخابات ریاست جمهوری سال 1400 پیش می آید، انتخاباتی که این بار کاندیدایی با نظر همین جوانان معرفی خواهد شد. کاندیدایی که دنیای امروز را بشناسد و از رسوبات کهنگی و ناکارآمدی گذشته بری باشد. ا آزمون و خطا مدیر نشده باشد که اگر بهترین آن هم باشد بازهم ناکارآمد است، چون ذهنیت دولتی دارد و این ذهنیت برای پیشرفت کشور سم است.

آینده ایران رودربایستی بردار نیست. سبز و بنفش و چپ و راست هم ندارد. چیزی اگر بد است، پس بد است. نمی گویم البته که چرخ را دوباره اختراع کنیم و از گذشته درس نگیریم، اما سرنوشت خودمان را به مدیران گذشته نسپاریم. با آنها همراه شویم اگر می پذیرند که در اداره کشور اشتباه کردند و اگر قبول دارند که باید طرحی نو در بیاندازند، آن وقت آنها هم به کمک ما می آیند. یک عمری جوانان اصلاح طلب بودند که بر در و دیوار پوستر می زدند. این بار شاید نوبت آنها باشد که برای جوانان اصلاح طلب پوستر بزنند و برای آنها تبلیغ کنند. آسیاب به نوبت، این گوی و این هم میدان.

arasssh

موسسه گالوپ یک نظرسنجی انجام داده و به این نتیجه رسیده است که  42% آمریکایی ها از لحاظ تمایل سیاسی خودشان را «مستقل» معرفی کرده اند. 31% می گویند که دموکرات و 25 % هم مدعی می شوند که جمهوری خواه هستند. اما اگر کسی بگوید مستقل است یعنی واقعن مستقل است؟ به نظر می رسد که پاسخ به این سئوال مثبت نیست. به همین دلیل هم هست که استراتژیست های انتخاباتی و روسای تیم های نظرسنجی امروز برای بدست آوردن نمونه درست و تفکیک آرای قابل پیش بینی کار چندان راحتی ندارند.

از میان همین افرادی که خود را مستقل می نامند، تنها 10% گفته اند که «مستقل خالص» (Pure Independent) هستند و بقیه به یکی از دو حزب اصلی – دموکرات یا جمهوری خواه – تمایل دارند. دقت کنید نمی گویند جمهوری خواه یا دموکرات هستند، می گویند به این دو حزب تمایل دارند. معنی این حرف در جامعه شدیدن دوقطبی امروز آمریکا این است که اگر دموکرات هستند به کاندیدای دموکرات رای می دهند و اگر جمهوری خواه هستند به کاندیدای جمهوری خواه رای خواهند داد. در انتخابات سال 2008 ریاست جمهوری 90% کسانی که گفته بودند مستقل هستند اما به دموکرات ها تمایل دارند به باراک اوباما رای دادند. 80% از افراد مستقل متمایل به حزب جمهوری خواه هم، مک کین را به عنوان کاندیدا انتخاب کردند. این مقاله واشنگتن پست را در مورد همین نظرسنجی بخوانید.

اما این روند کجا تغییر می کند؟ وقتی که کاندیدا، هرچند متعلق به یک حزب خاص، اما خودش را فراجناحی معرفی کند. همانند کاری که کریس کریستی در ایالت نیوجرسی انجام داد و رای بسیاری از دموکرات ها و اقلیت هایی مانند لاتین تبارها را که به صورت سنتی به دموکرات ها رای می دهند بدست آورد. این همان پیام «تغییر» (Change) باراک اوباما هم بود (واژه تغییر و اینکه چگونه اوباما در سال 2008 با این شعار رئیس جمهور شد لااقل در ایران خیلی بد فهم شده است – عده ای خیال می کنند فقط یک لفظ تغییر را که بیاورند می توانند انتخابات را ببرند؛ در صورتیکه تغییر در کلام 2008 اوباما یک پکیج بود؛ بعدن شاید در این مورد نوشتم).

Public Policy Polling، یک موسسه نظرسنجی نزدیک به دموکرات ها که بخش بزرگی از نظرسنجی های خود را توسط ماشین های خودکار انجام می دهد (این کار باعث کاهش فوق العاده هزینه های نظرسنجی ها می شود)، هفته گذشته گزارشی منتشر و اعلام کرد که از این به بعد 20% نمونه های خود را از طریق اینترنت مورد پرسش قرار می دهد (اینجا را بخوانید). کسانی که کار نظرسنجی انجام می دهند می دانند که انتخاب نمونه مناسب – نمایا – یکی از مهمترین و سخت ترین بخش های یک نظرسنجی است. یعنی اینکه مثلن شما چگونه از شهر تهران با 12 میلیون نفر جمعیت، می توانید 1200 نفر را انتخاب کنید که جواب ی که به سئوال های شما می دهند، معرف نظر تمام 12 میلیون تهرانی است (البته با یک سطح اطمینان مشخص و درصد خطای معلوم، یعنی اگر 20% با اطمینان 95% و خطاپذیری مثبت و منفی 3 درصد ادعا کنند که به اصلاح طلبان رای می دهند معنی اش این است که با احتمال 95% افرادی که به اطلاح طلبان رای می دهند در فاصله 17 تا 23 درصد قرار دارند). این کار راحتی نیست و البته با تکنیک های آماری قابل حل است. اما مسئله این است که چگونه این افراد را چگونه پیدا کنیم؟

به صورت سنتی – لااقل در ایران – تا چند سال پیش پرسش گران به در خانه های مردم می رفتند و از طریق پرسشنامه حضوری نظر آنها را می پرسیدند. این کار هزینه بسیار زیادی دارد و «وقت بر» هم هست. به همین دلیل اکثر موسسه های نظرسنجی در غرب – و شاید این روزها در ایران – از نظرسنجی تلفنی استفاده می کنند (نظرسنجی های موسسه آی پز در انتخابات ریاست جمهوری یازدهم، نمونه ای از نظرسنجی تلفنی مرتبط با ایران است). اما تلفن این روزها، دیگر نقشی را که پیش از این ایفا می کرد بازی نمی کند. در آمریکا 1/3 مردم دیگر از تلفن منزل استفاده نمی کنند. در حالی که پیش از این اکثر مردم، در منزل خودشان تلفن داشتند. (هرچند نظرسنجی تلفنی به دلیل اینکه در سال 1936 شامل اکثر مردم نمی شد هم با مشکل مواجه گردید). در عین حال در گذشته و به دلیل عدم وجود تکنولوژی هایی مانند Answering Machine احتمال اینکه افراد به سئوالات پاسخ بدهند به مراتب زیادتر بود. این کار باعث می شد انتخاب نمونه در محدوده های جغرافیایی و با توجه به سن و جنس و نژاد (که در آمریکا خیلی مهم است) آسان تر شود. اما امروز اکثر مردم از موبایل استفاده می کنند و پیش شماره های موبایل هم لزومن محل سکونت جغرافیایی یک فرد را مشخص نمی کند. از این رو، انتخاب نمونه حتمن به سادگی قبل نیست (انتخاب نمونه های اشتباه یکی از دلایل پیش بینی نادرست پیروز انتخابات سال 2012 توسط موسسه گالوپ هم بود. گالوپ، میت رامنی را پیروز انتخاب پیش بینی کرده بود).

به دلایلی اینچنین است که PPP تصمیم گرفته 20% نظرسنجی های خود را از طریق نمونه های اینترنتی مورد پرسش قرار دهد و این نمونه ها هم توسط Qualtrics، یک شرکت تحقیقات بازرگانی در ایالت یوتا آمریکا با تمرکز بر پیمایش از طریق موبایل، نمونه های آن لاین و …، انجام می شود (اینجا و اینجا). اما نمونه ها در نظرسنجی اینترنتی چگونه بدست می آید؟ شرکت های مختلف، آدرس ای میل یا تلفن گروه های مختلفی از مردم را اختیار دارند که اظهار تمایل کرده اند در نظرسنجی شرکت کنند. البته ممکن است به این افراد پول هم پرداخت شود یا مزایای ویژه ای بگیرند. به این روش OPT-IN PANEL می گویند. PPP مدعی است که با این شیوه، نمونه هایی که متغیر «سن» را نمایاتر معرفی می کنند، بدست آورده است. این شیوه البته توسط موسسه های دیگر نظرسنجی معروف از جمله Rasmussen هم به کار می رود. این موسسه، 10 تا 20 درصد از نمونه های خود را به این شیوه انتخاب می کند (توضیح بیشتر).

اما نظرسنجی از طریق انتخاب Opt-In Panel ایرادهایی هم دارد؛ از جمله اینکه اگر شما قرار باشد در یک محدوده مشخص آمار بگیرید ممکن است افرادی که در آن محدوده برای جواب دادن ثبت نام کرده باشند وجود نداشته باشد. به عنوان مثال می خواهید نظررای دهندگان یک شهرستان (در آمریکا، district) را در خصوص انتخاب بین دو کاندیدا بدست آورید. اگر در این شهرستان به اندازه کافی نظردهنده داوطلب وجود نداشته باشد این روش جواب نمی دهد. پاسخی که داده می شود این است که کسی که می خواهد آمار اینچنینی بدست آورد باید هزینه آن را هم بپردازد و آن وقت نظرسنجی تلفنی انجام خواهد شد و البته آن هم نه با ماشین های خودکار (در مورد این شیوه نمونه گیری و درستی یا نادرستی آن این مقاله را در ژورنال تحقیقات افکارسنجی بخوانید).

یک نکته مهم: شرکت هایی که از ماشین های خودکار برای نظرسنجی استفاده می کنند، مطابق قوانین فدرال در آمریکا، اجازه ندارند به موبایل افراد زنگ بزنند و یکی از دلایل دیگری که PPP از این شیوه استفاده می کند هم به دلیل هم مشکلات قانونی است، چون عملن 33% از جمعیت نمونه را در نظر نمی گیرند (درصد کسانی که در خانه، فقط موبایل دارند) –  اینجا را هم ببینید.

چند تا خبر:

– فرانک لانتز، استراتژیست رسانه ای و یکی از نظرسنج ها معروف جمهوری خواه، قسمت عمده سهام شرکتش را به نام Luntz Global، به MDC Partners، از شرکت های معروف در زمینه ارتباطات و تبلیغات فروخته است (اینجا). آقای لانتز کتاب معروفی دارد به نام Words that Work، که اگر تاحالا این کتاب را نخوانده اید حتمن بخوانید. در این کتاب توضیح می دهد که این مهم نیست که شما چه می گوید، مهم این است که مخاطب چه می شنود. البته اگر به اهمیت استفاده از زبان و واژه ها در تبلیغات سیاسی علاقه مند هستید این کتاب Don’t Think of an Elephant هم به نظرم کتاب خوبی است. نویسنده این یکی البته، جرج لیک آف، لیبرال است و از منظر دیدگاه های Progressive (همان پیشرو یا روشنفکرانه یا لیبرال و …) این کتاب را نوشته است و البته به نوشته های آقای لونتز جمهوری خواه هم ارجاع می دهد (این سخنرانی آقای لیک آف هم به نظرم خوب است).

– گلن بورگر که یک نظرسنج جمهوری خواه است مدعی شده که اولین نظرسنجی از طریق اپلیکیشن دستگاه های موبایل آی فون یا اندرویدی را انجام داده است (اینجا را بخوانید).

– موسسه «پیو» Pew Research، یک نظرسنجی انجام داده که در کشورهای مسلمان، مردم تمایل دارند زنان چگونه پوششی داشته باشند. اکثرا حجابی که موهای سر را پوشانده باشد ترجیح می دهند. شکل هایش جالب است؛ ببینید.

– این مقاله را هم بخوانید. آمریکایی ها در 5 مورد از 6 مورد گذشته در انتخابات میان دوره ای دوره دوم ریس جمهور، به حزب رقیب رای داده اند.600705_203180499805555_1193777319_n

پولتیکو چند تا کتاب و فیلم معرفی کرده برای سال 2014 که اینجا ببیندشون، به همراه 10 روزنامه نگار که باید کارهاشون را پیگیری کنین (+) و این یکی هم مهمترین رقابت های انتخاباتی درون حزب جمهوری خواه در آمریکا (در این لیست، خانم لیز چنی، دختر دیگ چنی معاون رئیس جمهوری در دوران بوش پسر که قصد داشت در ایالت وایومینگ، سناتور معروف مایک انزی را به چالش بگیرد، از رقابت ها کناره گیری کرد).

و همچنین گزارش حزب جمهوری خواه از دلایل شکست آنها در انتخابات ریاست جمهوری 2012 و مقاله ای در همین مورد. در عین حال این مقاله را هم بخوانید به نظرم، 7 نوع از جمهوری خواهان و چگونگی مناظره با آنان. برای محافظه کاران ایرانی هم یک چنین ساختاربندی لازم دارم. حتمن در موردش می نویسم.

بگذارید نگاهی هم بکنم به دموکرات ها. این مقاله خیلی خوبه، تلاش دموکرات ها در برتری اطلاعاتی شان بر جمهوری خواهان (به علاوه دو مقاله در خصوص برتری اطلاعاتی کمپین اوباما در سال 2012؛ اینجا و اینجا. دومی البته توضیحاتی است با عکس و توضیح کارکرد تیم اطلاعاتی کمپین اوباما که در سطح جمع آوری داده و پردازش آنها فوق العاده عمل کردند)

با تاکید بر هیلاری کلینتون که امسال در نهایت تصمیم می گیرد که در سال 2016 کاندیدای ریاست جمهوری خواهد شد یا نه، سه مقاله پیشنهاد می کنم که به نظرم ارزش خواندن دارند (+ و +) و این آخری در خصوص 50 نفر از افراد تاثیرگذار بر هیلاری (فقط باید از 1 تا 50 برید).

اگر به تبلیغات منفی در انتخابات هم علاقه مند هستید این مقاله را بخوانید. داستان شکست دوکاکیس از جرج بوش پدر در سال 1988 است.

از جمله ای در این مقاله هم خوشم آمد: انسان ها بر اساس احساس خرید می کنند و با عقل، خرید خود را توجیه می نمایند. برای هر کسی که کار تبلیغات سیاسی یا تجاری می کند، خواندن این مقاله خالی از لطف نیست.

این هم مقاله ای از بروس کاتز در مورد نوآوری در سال 2014 و این یکی هم از آقای استراتژیست، کارل رو در مورد پیش بینی ها او از سال 2014. واشنگتن پست را هم از دست ندهید با بدترین سال در واشنگتن.

این یکی بهترین گزارش های سال 2013 گالوپ

گزارشی در واشنگتن پست در خصوص 5 سئوال و پاسخ های آن در خصوص تاثیر شبکه های اجتماعی در ایران (این را هم بخوانید). در خصوص تاثیر و نقش شبکه های اجتماعی این گزارش هم بد نیست. اپل، شرکت تاپسی، از شرکت های تحلیل اطلاعات شبکه های مجازی را خریده است. این را نباید فراموش کنیم که آینده رقابت های انتخاباتی را همین شرکت های تحلیل اطلاعات تعیین خواهند کرد.

بگذارید حالا که اسم ایران هم آمد این مقاله دانشگاهی را هم پیشنهاد بدهم، در خصوص تحلیل انتخابات 88 از کیوان حریس و مقاله فوق العاده علی کدیور با عنوان درس هایی از اصلاحات در ایران. خلاصه ای است از مقاله علی که در مجله علوم اجتماعی آمریکا منتشر شده است.

این ها بخشی از مقاله هایی بود که در دوران تعطیلات آخر سال خواندم و لینک آنها هنوز روی آی پدم باز بودند. اگر مقاله جالب دیگه ای جا افتاده بود حتمن همینجا معرفی می کنم.

این روزها هم که بحث انتشار کتاب خاطرات رابرت گیتس وزیر دفاع جرج بوش و باراک اوباما (2 سال اول) خیلی داغ شده است، چند تا مقاله را در همین مورد پیشنهاد می کنم که بخوانید: + و +

این مقاله هم در مورد انتخابات سال 2016 و اینکه چگونه شکست اوباما در پیش بردن برنامه هایش ممکن است به ضرر هیلاری کلینتون تمام شود جالب است.

donkeyelephant

مایکل روبین کتابی منتشر خواهد کرد به نامDancing with the Devil؛ که در خصوص درس هایی است که از مذاکره با رژیم های به گفته او حامی تروریسم و سرکش باید گرفت. او در مورد این کتاب در موسسه AEI سخنرانی داشت که لینک کامل آن را می توانید اینجا ببینید. من از آقای روبین سئوال کردم که خب شما که مذاکره را موثر نمی دانید و احتمال موفقیت آن را ضعیف، چه پیشنهاد جایگزینی برای آن دارید و اگر جای آقای اوباما در کاخ سفید بودید چه می کردید؟ ضمن اینکه آمریکا با چین در دهه هفتاد و روسیه (شوروی سابق) در دهه 80 مذاکره کرد و برای منافع ملی آمریکایی، حتمن شوروی دهه 80 خیلی خطرناک تر از ایران امروز بود (ویدئوی سئوال و جواب من را می توانید در زیر همین پست وبلاگی ببینید).

احتمال بالا در شکست مذاکرات و موثر نبودن آن، استدلال افرادی است که صرفن به تجربه های شکست خورده پیشین رجوع می کنند و یکی از مهمترین آنها هم مذاکرات در ظاهر موفق چمبرلین تخست وزیر انگلستان با هیتلر بود که البته در کمتر از دو سال منجر به آغاز جنگ جهانی دوم شود. این افراد اما از تجربه مذاکرات موفقیت آمیز مانند آغاز رابطه آمریکا با چین، توافق آمریکا با چین در مورد تایوان، مذاکرات ریگان و گورباچوف در اواخر دهه هشتاد میلادی و حتی مذاکرات آمریکا با ایران در جریان حمله به افغنستان و شکست طالبان نمی گویند (ریگان، رئیس جمهور آمریکا – 1981 تا 1988- شوروی را در سال 1983، امپراتوری شیطان نامیده بود اما در سال 1986 با رئیس حزب کمونیست شوروی، میخائیل گورباچوف، دیدار و مذاکره کرد. جهان سال های انتهایی جنگ سرد را سپری می کرد و شوروی سابق با موشک های اتمی خود تهدید مستقیم نظامی برای آمریکا بود. ایران اما نه تنها بمب اتمی ندارد حتی هیچ گاه به صورت مستقیم درون مرزهای سرزمینی آمریکا تهدیدی برای این کشور نبوده است. از این منظر اگر همبستر شدن با شیطان (شوروی) ایرادی نداشته باشد که برای آمریکا گویا نداشت، رقصیدن با شیطان (بنا بر ادعای آقای روبین و من کاملن با این اصطلاح مخالفم)  هم نباید ایرادی داشته باشد.

در عین حال برای کسانی که تحولات این روزها را در رابطه ایران و آمریکا و به خصوص قرارداد ژنو دنبال می کنند به نظرم این مقاله در وال استریت جورنال از هنری کیسینجر و جورج شولتز که هر دو وزیر امور خارجه آمریکا بودند جالب خواهد بود؛ هنری کیسینجر وزیر امور خارجه در دولت نیکسون و کسی که بانی اصلی رابطه آمریکا با چین بود و شولتز هم وزیر امور خارجه در دولت ریگان و کسی یه که در مذاکرات آمریکا با چین در مورد تایوان و همینطور شوروی نقش مهمی داشت. این دو نفر چهارچوب های مذاکرات آتی آمریکایی ها با ایرانی ها را پیشنهاد می دهند و البته تلویحن می گویند که ایران از حق غنی سازی که توسط غرب به خصوص در قطعنامه های سازمان ملل رد شده بود، مطابق این توافقنامه برخوردار است.

این هم آخرین نظرسنجی در میان آمریکایی ها و حمایت آنها از مذاکرات با ایران؛ هرچند نتایج این نظرسنجی خیلی هم شکننده است. 34 درصد موافق، 22 درصد مخالف و 41 درصد هم نظری ندارند. 22 درصد هم گفته که کنگره باید به دنبال اجرای تحریم های جدید باشد حتی اگر این کار منجر به شکست مذاکرات شود. در عین حال 52 درصد آمریکایی ها از نمایندگانی که موافق حمله به ایران هستند حمایت نمی کنند. تنها 27 درصد از این نمایندگان حمایت می کنند.

سئوال و جواب من را با آقای روبین در ویدئوی پایین می توانید ببینید.

آنچه که امروز به نام سیاست سایبری نامیده می شود برای اولین بار به صورت عملی و حرفه ای در تبلیغات انتخاباتی هوارد دین – کاندیدای مرحله مقدماتی دموکرات ها برای رقابت های انتخاباتی سال 2004 – مورد استفاده قرار گرفت و در سال 2008 با پیروزی انتخاباتی باراک اوباما به اثبات رسید. معنی ساده آن هم این است: چگونه از اینترنت و قابلیت های آن – شبکه های اجتماعی، اپلیکیشن ها و بازهای آن لاین – برای اقناع مخاطب در یک دوره زمانی مشخص استفاده کنیم.

شبکه های اجتماعی و آنچه که ما امروز در ایران با فیس بوک، توییتر و یوتیوب می شناسیم، اصلی ترین ابزار تبلیغات سایبری در کمپین های انتخاباتی، اقتصادی و فعالیت های جانبدارانه به نفع فرد یا گروه خاص هستند. از شرکت تویوتا در ژاپن تا کوکاکولا در آمریکا، از کمپین اولاند در فرانسه تا باراک اوباما و میت رامنی در آمریکا و حسن روحانی در ایران، از شرکت بی پی در انگلستان تا گروه لوازم آرایشی شنل در فرانسه، از هواداران یا مخالفان سقط جنین تا طرفداران افزایش یا کاهش مالیات، همه و همه از تبلیغات سایبری برای رساندن پیام خودشان به مخاطب استفاده می کنند. بدون استثنا و حتی بیشتر، برنامه های تبلیغاتی خودشان را و ارائه محصولان جدید را بر اساس تحلیل داده های حاصل از شبکه های اجتماعی بدست می آورند. بازهم جلوتر می رم نظرسنجی به عنوان یکی از ابزارهای تحلیلی برای پیش بینی پیروزی یک کاندیدای انتخاباتی هر روز بیشتر از گذشته توسط پیام های توییتری تهدید می شود. توییتر در آینده ای نزدیک، پیش بینی پیروزی یک کاندیدای انتخاباتی را بهتر از هر نظرسنجی تلفنی دیگری انجام خواهد داد.

و درست به همین دلیل هم هست که دستگاه دیپلماسی ایران پس از پیروزی حسن روحانی، از همین سیاست سایبری برای رساندن پیام خود به دنیا استفاده می کند. با اینحال آنچه که روحانی با صفحه توییتر خود و ظریف با فیس بوک و این بار با این پیام ویدئویی در یوتیوب انجام می دهند تفاوت هایی با استفاده از شبکه های اجتماعی توسط کمپین های تجاری و تبلیغاتی هم دارد و تنها در یک حالت است که می تواند به صورت موثر مورد استفاده قرار بگیرد: اگر و تنها اگر پروژه مذاکرات هسته ای ایران با شش کشور بزرگ دنیا به عنوان یک «کمپین» در نظر گرفته شود و مخاطبان آن به صورت درست هدف گذاری گردند.

تا اینجا به نظر می رسد – یا لااقل به نظر من می رسد – که دستگاه دیپلماسی ایران، پروژه هسته ای نظام را به عنوان یک کمپین تعریف کرده و از تبلیغات امروزی و متناسب با آن بهره می برد. اما آیا این کمپین، سایر عناصر همراه با خود از قبیل تعریف درست مخاطب و نگه داشتن مخاطب تا رسیدن به هدف را هم انجام داده است؟ جواب صد درصد منفی نیست. اما خب، مثبت هم حتما نیست.

بگذارید توضیح بدهم. شما در یک کمپین انتخاباتی و تجاری بر اساس دیدگاه هایی که اعتبار منبع شما متناسب با آن ساخته شده است دنبال مخاطب – رای، بازار و … – می گردید. و در بسیاری مواقع متناسب با آنچه که بازار می خواهد محصولی را ارائه می دهید و یا پیام های خودتان را توجیه می کنید. اما این به تنهایی کافی نیست. چرا؟ چون رقبای شما هم پیام های خودشان را می دهند و ابایی ندارند که اعتبار شما را زیر سئوال ببرند. پس به غیر از رساندن پیام، ما به یک ابرار تقویت و تکرار کننده پیام هم احتیاج داریم. هرچه قدر که ایران در پیدا کردن مخاطب و رساندن پیام در روزهای پس از ریاست جمهوری حسن روحانی موفق عمل کرد در برنامه ریزی برای پس از ارسال پیام ناکام بوده است.

برای روشن شدن بحث یک مثال می زنم. آقای ظریف، با کریستین، دختر خانم نانسی پلوسی – رئیس اقلیت دموکرات در مجلس نمایندگان آمریکا – پیام های توییتری رد و بدل کردند. تا اینجای کار عالی بود و دختر خانم پلوسی هم تحت تاثیر این گفته آقای ظریف قرار گرفت که ایران هلوکاست را انکار نمی کند. رسانه های مختلف هم این خبر را پخش کردند. اما بعد از آن چه؟ اگر تیم دیپلماسی ایران دارای یک دستگاه روابط عمومی قدرتمند بود – آنچه که در غرب به PR معروف است –، بلافصله باید یک سیاست تبلیغی دیگر را اجرا می کرد. حالا باید خبرنگارانی بروند با کریستین پلوسی و البته مادرش و دوستانش صحبت کنند و نظر آنها را راجع به این گفته آقای ظریف بپرسند، آنها را در صورت امکان به روی آنتن شبکه های تلویزیونی ببرند و مصاحبه کنند و مدام در شبکه های آمریکایی و سایر رسانه های غربی معتبر تکرار نمایند و برای این کار هم هزینه نمایند. در مرحله بعد و این بار سایر سیاستمداران را بر اساس گفته های خانم پلوسی – به عنوان رئیس اقلیت دموکرات – مورد سئوال قرار دهند و مجموعه ای از سیاستمداران، مردم عادی و رهبران افکار را درگیر این موضوع کنند. این کار به معنی تعریفی جدید از مخاطب است که دیگر فقط دختر خانم پلوسی نیست. مجموعه افرادی است که پیام تازه و نو می سازد. این پلتفورم استاندارد برای یک برنامه تبلیغاتی است که در تمام موسسه هایی که روی تکنیک های روابط عمومی و تبلیغات کار می کنند انجام می شود.

با اینحال دستگاه های انتقال دهنده پیام – ویدئو یا پست فیس بوکی یا یک توییت – هم با یکدیگر فرق دارند. هر چه قدر آقای ظریف در پست های فیس بوکی اش متکی به آموخته های پیشین است و آنها را در دو یا سه جمله بیان می کند، ویدئو و دورین ذات خودشان را دارند. وارد ایرادات تکنیکی این ویدئو نمی شوم اما با فرض اینکه تمام آنچه که به عنوان ویدئوی صحبت های آقای ظریف – محتوا و شکل – منتشر شده خوب و حرفه ای باشد، بازهم باید برنامه بعد از انتشار داشته باشد. به این معنی که بارها در شبکه های تلویزیونی و رسانه های مختلف برجسته شود. در تبلیغات این کار از طریق ویدئوهای 30 ثانیه ای انجام می پذیرد. ویدئوهایی تبلیغاتی که لپ کلام را در کوتاه ترین زمان ممکن  می گویند. در این ویدئو، جمله «من جواد ظریف هستم و این پیام مردم ایران است» به صورت فوق العاده ای عالی است. چیزی شبیه به امضای صاحب ویدئو که در تبلیغات تلویزیونی به خصوص در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا به کار می رود («من باراک اوباما هستم و این پیام را تایید می کنم»؛ اینجا و اینجا را ببینید).

حالا فکر کنید اگر جمله پایانی اینگونه باشد: «من حسن روحانی هستم و این پیام مردم ایران است.»

شرکت های روابط عمومی و تبلیغاتی چنین تبلیغاتی را صرفا با انتشار مطلب رها نمی کنند. آن را از طریق استراتژی های مشخص تکرار می نمایند. به عبارت بهتر منبع خبر – ویدئوی ظریف – را می گیرند و با آن از طریق رسانه ها بازی می کنند. در مورد آن مقاله می نویسند. گزارش تهیه می کنند. این ویدئوها را بارها و بارها به شبکه های تلویزیونی یا حتی تبلیغات یوتیوب می برند. در مورد آن ها بحث می کنند و مردم و به خصوص سیاستمداران را درگیر می نمایند. درگیر بررسی و بحث در مورد یک موضوع که این ویدئو آن را قابل بحث کرده است.

کمپین کردن یک پکیج است. فقط انتشار ویدئو و پست کردن توییت نیست. البته این که توییتر حسن روحانی قبل از هر منبع دیگری، خبر از تماس تلفنی روسای جمهور ایران و آمریکا می دهد به این معنی است که تویتر آقای روحانی و فیس بوک آقای ظریف، منبع خبری هستند. اما یک سیاستمدار که در حال اجرای یک کمپین تبلیغاتی یا جانبدارانه است نباید صرفا منبع خبر باشد. باید به خبر جهت جهت بدهد و در راستای جهت دهی به آن بکوشد.

اجازه بدهید با یک مثال توضیح بدهم که چگونه یک کمپین مخاطبان خود را با خود نگاه می دارد و از آنها برای برنامه های تبلیغاتی اش استفاده می کند.

کمپین اوباما در دوران رقابت های ریاست جمهوری یک سازمانی ایجاد کرد به نام «سازمانی برای اوباما» (Organization for Obama) و قسمت اعظم برنامه های تبلیغاتی در سطح گرس روت یعنی تبلیغات کف خیابان را انجام داد. این سازمان داری حداقل 20 میلیون آدرس ای میل معتبر از افرادی است که در انتخابات طرفدار اوباما بودند، به اضافه کسانی که به او کمک های مالی به صورت محدود کرده بودند و یا به صورت داوطلبانه برای کمیپن اوباما کار کردند. در عین حال مجموعه ای از اپلیکیشن های تلفن های هوشمند به همراه مجموعه وسیعی از بازی های انتخاباتی آن لاین توسط این مجموعه تبلیغ می شدند. بعد از انتخابات این سازمان تغییر نام داد و «سازمانی برای عمل» (Organization for Action) نامیده شد. حالا سئوال این است که این سازمان چه کار می کند؟ خیلی ساده است: هر وقت اوباما با جمهوری خواهان در مورد یک طرح یا لایحه به مشکل برمی خورد، این سازمان یک ای میلی به طرفداران خود می زند و به آقا یا خانم محترم می گوید: رئیس جمهور در مورد این طرح، این نظر را دارد، نظرات رئیس جمهور مطابق این منطق – لیستی از دلایل – درست است. اگر با رئیس جمهور موافق هستید با نماینده خود در مجلس نمایندگان یا سنا تماس بگیرید و از او بخواهید که از طرح رئیس جمهور حمایت کنند. همینطور ویدئوهایی از رئیس جمهور، همسرش و معاون اول وی و افراد پرطرفدار در حزب دموکرات از قبیل بیل و هیلاری کلینتون پخش می کند و سیاست های رئیس جمهور را به صورت خلاصه توضیح می دهد. مخاطب اینگونه با شما می ماند و صرفا با یک ویدئو رها نمی شود. مخطاب این بار بخش از جریان انتشار پیام است. جریانی که خود – خواسته یا ناخواسته – در معرض آن قرار گرفته بود.

آنچه که در استفاده از شبکه های اجتماعی توسط تیم آقای روحانی و ظریف انجام می شود اگرچه خلاقانه و قابل ستایش است اما خالی از استراتژی های پایداری و نگهداری مخاطب است و چون این را ندارد فرصتی را که به وجود می آورد از دست می دهد. هنر تبلیغات گران، ایجاد یک سرمایه و استفاده بهینه از آنچیزی است که بدست آورده شده است.

این مقاله در سایت بی بی سی با عنوان «تفاوت سیاست سایبری روحانی و اوباما» منتشر شده است.

منبع: چلچراغ

منبع: چلچراغ

ایران اگر قصد دارد در پرونده هسته ای و سایر مسائل بین المللی دست بازتری داشته باشد و منافع ملی کشور را بیشتر تامین کند حتمن باید به دنبال پیدا کردن راه هایی جهت تاثیرگذاری حتی به صورت حداقلی بر کنگره آمریکا باشد. اصلی ترین و ساده ترین دلیل این امر را در مواضع کنگره آمریکا بعد از توافق ژنو 3 می توانیم ببینیم.

واقعیتش این است که کنگره آمریکا، ایران را از زاویه دید اسرائیل و منافع حاصل از لابی های پر قدرت این کشور و افراد با نفوذی که طرفدار اسرائیل هستند نگاه می کند. این افراد و گروه های شاخص، پولدار و قدرتمند هم، همان کسانی هستند که در انتخابات مجلس نمایندگان و سنا و انتخابات ریاست جمهوری پول های زیادی را به کاندیداها اختصاص می دهند.

آی پک، مهمترین لابی طرفدار اسرائیل را همه می شناسند (در مورد نقش لابی اسرائیل این کتاب لابی اسرائیل و سیاست خارجی آمریکا نوشته اتیون والت استاد دانشگاه هاروارد و جان مرشیمر، استاد دانشگاه شیکاگو جالب است). در مورد افراد پولدار هم می توانم به شلدون ادلسون اشاره کنم که به خصوص بعد از اظهار نظر جنجالی اش در خصوص پرتاب بمب هسته ای در یک منطقه کویری ایران برای ایرانی ها خبرساز شد و حتی رهبری ایران را به واکنش واداشت. آقای ادلسون یک کازینو دار پول دار در لاس وگاس است (او البته در جاهای دیگر دنیا مانند آسیای جنوب شرقی هم صاحب کازینوهای بسیار است) که در انتخابات سال 2012 در آمریکا 140 میلیون دلار برای انتخاب میت رامنی و نمایندگان جمهوری خواه هزینه کرد و از طرفداران پروپا قرص اسرائیل هم هست. (این مقاله را بخوانید، روایت دیدار پل رایان معاون میت رامنی با شلدون ادلسون است که طرفداران اوباما از آن به عنوان زیارت در لاس وگاس یاد کرده بودند).

وقتی هم می گویم که کنگره آمریکا، ایران را از زاویه دید اسرائیل می نگرد منظورم این نیست که فقط جمهوری خواهان اینگونه هستند. درون کنگره هم جمهوری خواهان و هم دموکرات ها، از توافق هسته ای ژنو 3 انتقاد کرده اند. باب منندز، رئیس دموکرات کمیته روابط خارجی، سناتور چارلز شومر، نفر سوم دموکرات ها در سنا از ایالت نیویورک، دو نفر از معروف ترین نمایندگان دموکرات سنا از توافقی که توسط وزیر امور خارجه، جان کری، و سناتور دموکرات پیشین ایالت ماساچوست امضا شده است انتقاد می کنند؛ چرا؟ جواب واضح است. برای آنها مهم است که بنیامین نتنیاهو و آی پک از هرگونه توافقی با ایران راضی باشند و وقتی اینگونه نیست آنها هم ناراضی هستند (این مقاله پولتیکو را بخوانید؛ بی اعتمادی به ایران و حتی دولت اوباما به اندازه ای بالاست که برخی از سناتورها و نمایندگان آمریکایی به دنبال تصویب طرح های تحریمی جدید اما با شرط دوره زمانی شش ماهه در صورت عدم اجرای تعهدات توسط ایران هستند؛ پیشنهاد آقای شومر برای افزایش تحریم).

در عین حال گروه های فعال در تحریم ایران و اندیشکده ها و لابی هایی با پسوندهای دموکراتیک و رسانه های خبری مهم هم در این میان نقش دارند. خواندن این مقاله آقای مارک دوبیتز از جمله طراحان تحریم ایران و رئیس بنیاد دفاع از دموکراسی که در روز دوشنبه در روزنامه وال استریت جورنال منتشر شد خالی از لطف نیست. وال استریت جورنال که البته روزنامه ای با دیدگاه های محافظه کارانه است دو مقاله مهم دیگر هم در همین روز دارد. در اولی از دلایل مخالفت ها درون کنگره با این توافق می گوید و در دیگری خبر از هراسی می دهد که نتیجه سیاست های منفعلانه آمریکا در خاورمیانه و ناامید کردن متحدان خود – این بار نه فقط اسرائیل، بلکه عربستان سعودی – خبر می دهد.

در دولت اما اوضاع فرق می کند. دموکرات و جمهوری خواه هم ندارد. رابطه امروز اسرائیل و آمریکا اصلا خوب نیست و هر چه قدر هم که وزیر امور خارجه جان کری بگوید که در این توافقنامه منافع اسرائیل رعایت شده است و اوباما با نخست وزیر اسرائیل هم صحبت کند، باز هم همه می دانند که اوباما هیچ وقت با نتنیاهو رابطه خوبی نداشته است. این اتفاق البته نادر هم نیست. در اواخر دولت جرج بوش پدر، وزیر امور خارجه وقت آمریکا، جیمز بیکر بارها از اسرائیل در جلسات داخلی انتقاد کرده بود. حتی در دولت جرج بوش پسر هم، کالین پاول و کاندی رایس وزرای امور خارجه آمریکا با اسرائیلی ها به مشکلاتی بر می خوردند. چرا؟ چون به عنوان دستگاه دیپلماسی شما باید منافع کلی آمریکا را در معامله با دنیا، همسایگان عرب اسرائیل، ترکیه و ایران ببینید و فقط نمی توانید با نگاه به آی پک و امثال آقای ادلسون و یا مرداک – رئیس شبکه تلویزیونی جمهوری خواه فاکس که پربیینده ترین شبکه تلویزیونی خبری در آمریکاست – مسائل را تحلیل نمایید (این مقاله توماس فریدمن که پیش از آغاز مذاکرات هسته ای در ژنو 3 در نیویورک تایمز نوشته است را هم بخوانید. در مورد نقش لابی اسرائیل و همینطور همزبانی اعراب با اسرائیل علیه ایران و آمریکا می گوید و گوشه و کنایه ای هم به کنگره می زند).

ایران لابی فعال در آمریکا ندارد. یعنی گروه هایی که بر روی کنگره و برخی از نمایندگان – حتی به صورت حداقلی – تاثیر داشته باشند. در عین حال ایران هیچ برنامه طرفدارانه (واژه انگلیسی آن Advocacy است) که توجیه گر برنامه های ایران باشد در آمریکا برجسته نمی شود و آنهایی هم که در موارد معدود به صورت مثبت وارد رسانه ها می شوند فقط در حد خبر باقی می مانند و ایران برنامه ای برای کمپین کردن آنها ندارد.

به عنوان مثال در پرسش و پاسخ توییتری آقای ظریف و دختر خانم نانسی پلوسی، رئیس اقلیت دموکرات در مجلس نمایندگان، خبر آن به رسانه ها رفت، اما ایران این فرصت را داشت که در رسانه ها برای تبلیغ این موضوع کمپین کند. چنین فرصت هایی توسط ایرانی ها به راحتی از دست می رود.

رئیس جمهوری ایران، حسن روحانی، پس از پیروزی در انتخابات و شرکت در اجلاسیه عمومی سازمان ملل که بحث رابطه و صحبت میان ایران و آمریکا داغ بود به نمایندگان مجلس ایران پیشنهاد داد که با آمریکایی ها گروه دوستی تشکیل دهند. به نظر من تشکیل چنین گروه دوستی در مرحله اول قدم خوبی است اگر اولا در انتخاب طرف ایرانی خوب دقت شود، و ثانیا، ایران این رابطه را با برخی فعالیت های جانبدارانه به سود منافع ملی در آمریکا گره بزند. نکته مهم لابی ایران اما این است که این لابی باید به نام ایران – حاکمیت فعلی – باشد، و دستور کار ویژه آن مطابق قوانین آمریکا و ضوابط لابی گری در واشنگتن تعریف گردد. ابایی هم نداشته باشد که مورد اتهام قرار گیرد و برچسب بخورد (همان طور که آی پک این روزها توسط برخی از یهودیان آمریکایی مورد انتقاد است). این لابی حتی می تواند در تعیین نمایندگان مجلس نمایندگان و سنا در برخی از ایالت ها و حوزه های رای گیری که تعداد ایرانی ها در آنها بالاست ایفای نقش کند. کاری که در مرحله اول چندان آسان به نظر نمی رسد، اما اگر دولت ایران اراده داشته باشد که مشکلات سیاسی خود را با دنیا حل کند و به دنبال احیای وضعیت اقتصادی نابسامان کشور – به صورت واقعی و فراگیر باشد – انجام این امور غیرممکن نیست و حتی با استقبال بخش هایی از فعالان اقتصادی و صنعتی ایران در آمریکا هم رو به رو خواهد شد. کسانی که لابی ایران باید نسبت به شناسایی و سرمایه گذاری روی آنها حساب ویژه ای باز کند. بخشی از آن هم همان کسانی است که به دنبال ایجاد و گشایش اتاق بازرگانی ایران و آمریکا می گردند. اقتصاد و سیاست در اینجا و برای منافع ملی ایران به طرز بی سابقه ای با یکدیگر گره خواهند خورد (در مورد نقش و کارکرد لابی ها در آمریکا این پست وبلاگی را بخوانید که یک کتاب، یک مقاله و یک فیلم سینمایی را معرفی می کند و در عین حال این مجموعه گزارش های روزنامه واشنگتن پست هم که در نهایت منجر به انتشار یک کتاب شد عالی است).

این مقاله در روز آن لاین منتشر شده است.

zarif kerry

دولت صد روزه

منتشرشده: 19 نوامبر 2013 در Uncategorized
برچسب‌ها:, ,

صد روزگی دولت، میراث روزولت (FDR) در آمریکا پس از آغاز ریاست جمهوری اش در سال 1933 است. آمریکا در یکی از بدترین شرایط اقتصادی خودش قرار داست. بانک ها ورشکسته، کشور در رکود و مردم پس اندازهای خودشان از از دست داده بودند؛ 25 درصد آمریکایی ها هم شغل نداشتند.

آنچه که FDR انجام داد در جمله معروفش در نطق شروع ریاست جمهوری اش نهفته است :تنها چیزی که باید از آن بترسیم، خود ترس است.» (در اینجا به صورت خلاصه توضیح داده ام). این سنت برای اکثر روسای جمهور آمریکا در دولت اول آنها تکرار شد (صد روز اول دولت اوباما). دولت در صد روز اول معجزه نمی کند اما شیوه اداره کشور را تغییر می دهد. هر دولتی – در هر کجای دنیا – اگر از صد روز اول خود برای همین تغییر روش اداره کشور استفاده کند و نقشه راه خود را تدوین نماید، می تواند به آینده امیدوار باشد. آنچه که ما در ایران امروز و پس از ریاست جمهوری حسن روحانی هم با آن مواجه ایم.

ارزیابی دولت صرفا و بر اساس صد روز اول البته عادلانه نیست. نمی شود به دولت صد روزه حتی نمره داد. نمره گذاری دولت صد روزه مانند امتحان بچه مدرسه ای ها در هفته اول آغاز یک سال تحصیلی است.

در صد روز اول اما می توان به این نتیجه رسید که آیا دولت شیوه اداره کشور را تغییر داده است یا نه. اگر جواب مثبت است باید به آینده امیدوار بود و اگر نیست، خب چیزی هم ممکن است تغییر نکند.

در مورد صد روزگی اول دولت روحانی از این زاویه است که نظرم را می گویم:

در سیاست خارجی ما پیشرفت داشته ایم. از مذاکراتی بی فرجام و از «مذاکره برای مذاکره» به شیوه سعید جلیلی در مورد پرونده هسته ای به گفت و گوهایی مبتنی بر نقشه راه رسیده ایم. همین کافی است که بدانیم پیشرفت کرده ایم و نگاه ما در اداره کشور تغییر کرده است.

در اقتصاد، شاخص ها لزوما بهبود پیدا نکرده اند و البته صد روزه هم بهبود پیدا نخواهند کرد. اما دولت تکلیف خودش را می داند. بازار ارز تقریبن متعادل شده است، وزرای دولت برنامه دارند، در نفت به دنبال اجرای شیوه هایی هستیم که ما را از گودال احمدی نژادی بیرون می آورد؛ هرچند نگاه ما نباید به گذشته باشد و نباید در گذشته خودمان – هرچه قدر هم که موفقیت آمیز باشد – گیر کنیم. اگر بیژن زنگنه در سال های 76 تا 84 موفق بود، به این معنی نیست که بعد از 92 هم باید همان شیوه ها را به کار برد. متغیرها تغییر کرده اند و شرایط داخلی و خارجی عوض شده است. به همین نسبت باید استراتژی های ما هم تغییر کند. بخواهم مثال عملی بزنم می توانم به قرارداد توتال فرانسه با ایران پس از ریاست جمهوری خاتمی اشاره کنم. فرانسوی ها اما امروز، به عامل شکست مذاکرات هسته ای ما تبدیل می شوند. اقتصاد ما به سیاست خارجی مان گره خورده است، رقبای داخلی بیشتر شده اند و خارجی ها هم برای حضور در بازار ایران با مشکل تحریم رو به رو هستند. اما افق روشن است، چون نگاه دولت تغییر کرده و همین هم کافی است. این تغییر افق را هم نه تنها فقط در نفت که در سایر صنایع هم می بینیم. وقتی کسی مثل نعمت زاده وزیر صنعت است، یعنی مسیر صنعتی ما اشتباه نیست.

در سیاست داخلی هم شرایط و فضا مثل گذشته نیست. از امنیتی بودن فاصله گرفته ایم. روزنامه ها نسبت به گذشته آزادتر هستند. هرچند هنوز هم روزنامه ای توقیف می شود، برخی هم به بهانه های واهی – مانند علی اصغر غروی نویسنده مقاله «امام، پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی» در روزنامه بهار – به زندان می روند، هنوز اعدام داریم و از همه مهمتر آنچه که مربوط به حوادث سال 88 است حل و فصل نشده و رهبران جنبش سبز در حصر و آزادگان سبز در بند هستند، اما فقط یک ذهن تک بعدی است که می تواند بعد از هر کدام از اتفاقات بد پس از ریاست جمهوری روحانی بگوید: «هیچ چیز تغییر نکرده است». عده ای می گویند البته؛ اما یا از روی ناآگاهی، یا از روی لجاجت و یا از روی اینکه در ذهنیت بسته خود یک دایره کشیده اند و هر اتفاقی را درون آن چهارضعلی تفسیر می کنند. کسانی که حتی رای مردم در خرداد 92 را هم چون با تئوری های آنان سازگار نبود با تفسیرهای من در آوردی توجیه کردند تا در همان دایره تئوریک و جزمی گرایانه قرار گیرد. لزوما هم انسان های بدی نیستند، اما اشتباهات بزرگ خودشان را انکار می کنند. همین.

بدترین حالت برای یک دولت – و در اینجا دولت روحانی – این است که در بازی این گروه آخری قرار گیرد و در توجیه آنها دست به اقدامات واکنشی نماید. به نظرم جواب به این گروه فقط در یک لبخند کفایت می کرد. بگذارید هرچه می خواهند بگویند. صدایشان این روزها آن قدر ضعیف است که کسی آن را نمی شوند؛ هرچه قدر هم که پیش از انتخابات، صدای شان بلند بود و شنیده می شد امروز دیگر اینگونه نیست.

صد روزگی دولت در سیاست داخلی هم چون با تغییر نگاه همراه است، مثبت است. با اینحال اما، دولتی که چک سفید امضا بگیرد، خود به خود فاسد می شود. می توان تصمیم های دولت را در هر حوزه ای به نقد کشید و باید هم این کار را انجام داد. می توان رئیس جمهور را به دلیل گفته ها و نگفته هایش و سکوت یا اعتراضش به چالش کشید که به نظرم وظیفه جامعه مدنی ایران همین است و بخشی از آن را گروهی از رای دهندگان به روحانی انجام می دهند. تفاوت آنها اما با کسانی که می گویند هیچ چیز تغییر نکرده، این است که اینها برای اصلاح آینده، دولت را نقد می کنند. ممکن است اشتباه هم بکنند و ممکن است درست بگویند. اما به دولت یادآور می شوند که قرار نیست با بدنه حامی خودش خداحافظی کند و مناسبات خود را صرفن در معاملات پشت پرده یا از طریق دستگاه رسمی و اداری انجام دهد. گروه قبلی اما که در مورد آنها توضیح دادم، آینده شان را لزومن در اصلاح دولت موجود نمی بینند. چون در همان دایره بسته آنها چنین اصلاحی امکان پذیر نیست. نقد آنها را هم البته باید شنید، اما دلیلی ندارد که به هر چه که آنها می خواهند و می پرسند جواب داده شود.

و در انتها می ماند رابطه دولت با بخش هایی از اصول گرایان حاکم و اساسا دستگاه حاکمیتی کلان کشور. همین که صدای ضدانقلاب – جبهه پایداری و اعوان و انصارش – کمتر شنیده می شود و کمتر جدی گرفته می شوند و تشت رسوایی کاسبی با فتنه بر زمین افتاده است، بدان معنی است که می توان به دولت آینده امیدوار بود و البته این وظیفه حساس مناسبات با حاکمیت در سطح کلان را هم به شخص رئیس جمهور و حامیان او از جمله آقایان هاشمی و خاتمی سپرد. آنها نشان داده اند که راه و رسمش را بلد هستند.

از جمله کارهای خوب در نظارت بر دولت تشکیل سایت روحانی سنج برای سنجش شعارها و وعده های انتخاباتی روحانی است. این کار را مصری ها هم پس از انتخاب مصر انجام داده بودند (وب سایت مرسی متر). اینکه جامعه مدنی معطوف به ایران هم این کارها را انجام دهد باید با استقبال دولت و به خصوص حامیانش رو به رو شود؛ هرچند که انتقادهایی تند هم متوجه دولت شود طرفداران دولت باید آن را بشنوند و اگر می توانند به بدنه دولت انتقال دهند. دولت را باید نسبت به انتقاد حساس کرد، دولت باید از دادن وعده بی جا بترسد و بداند که اگر وعده ای می دهد باید در راه تحقق آن بکوشد و اگر موفق نمی شود توجیه مناسب برای آن داشته باشد. این به نظرم، وظیفه اصلی طرفداران امروز دولت است.

این مقاله در روز آن لاین منتشر شده است.

منبع: خبر آن لاین

منبع: خبر آن لاین

از امروز بخش ویژه ای در وبلاگم درست کرده ام به نام «آرش، صدا و تصویر» که مصاحبه های تصویری ام را روی آن قرار خواهم داد.  حالا فعلن این یکی را ببینید در برنامه صفحه 2 بی بی سی، در مورد دولت روحانی بعد از سه ماه ریاست جمهوری وی، نظراتم را مطرح کرده ام. دیگر مهمانان برنامه آقایان رضا علیجانی و قاسم شعله سعدی بودند. آقای شعله سدی اساسان اعتقاد داشت که روحانی کاری نکرده است و البته رئیس جمهور کاری هم نمی تواند بکند. آقای شعله سعدی در انتخابات ریاست جمهوری گذشته کاندیدا و رد صلاحیت شد.

 

هنری کیسیجر، یکی از معروف ترین دیپلمات های آمریکایی، یک جمله معروف دارد و می گوید با هر پیروزی که بدست می آورید در واقع بلیت بازی سخت تر بعدی را خریده اید. دولت حسن روحانی با پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری، وارد جدال سخت مذاکره با آمریکایی ها شده و بعد از یک دیدار نیم ساعته وزیر امور خارجه و یک ربع تماس تلفنی آقای رئیس جمهور، حالا با مشکلات سخت تری هم – این بار در داخل – رو به روست. اما آیا واقعا تمام آنچه که امروز به نام مخالفت رهبری و برخی از تکنوکرات های اصول گرا – امثال باهنر – و تندروها در جبهه پایداری و حتی سرمقاله های حسین شریعتمداری گفته می شود و وزیر امور خارجه را روانه بیمارستان می کند به ضرر منافع ملی ماست. من اینطوری فکر نمی کنم. بلکه برعکس، دست آقای وزیر ما وقتی پرتر می شود که کمرش بیشتر درد بگیرد و بیشتر هم بیمارستان برود. بگذارید توضیح بدهم که چرا اینگونه فکر می کنم.

واقعیتش این است که ما در مذاکره با غرب و آمریکا برای حل مشکلات هسته ای، هیچ راز مگویی نداریم. ایران مشکلات اقتصادی جدی دارد، دلیل این مشکلات هم تحریم ها هستند و اگر حل نشوند امنیت ملی ایران و البته نظام جمهوری اسلامی به خطر می افتد. این روایت غالب در ایران است. هم ما می دانیم و هم خارجی ها؛ کسانی هم که می گویند اینطور نیست و روایت متفاوتی ارائه می دهند، یا خودشان را گول می زنند و یا اساسا طرح و برنامه متفاوتی دارند. اما با این وجود صدایش شنیده نمی شود.

خب، با این روایت ما می خواهیم به ملاقات غرب برویم. یعنی ایران آمده است تا امتیاز بدهد و تحریم ها را رفع کند. مهم اما این است که ایران چه امتیازی می دهد و غرب چه بخشی از تحریم ها را رفع می کند و در عین حال ایران چه کارت های دیگری دارد که می تواند با آنها بازی کند.

اگر روایت مسلط بر دولت ایران، روایت حل مشکلات تحریم باشد – که هست – و اگر تمام نظام، سرمایه خود را بر روی این هدف متمرکز کند، اتفاقا این موضوع، غرب را برای بیشتر امتیاز گرفتن و کمتر امتیاز دادن ترغیب می کند. اما اگر دستگاه دیپلماسی ایران بتواند این نکته را به غرب بقبولاند که مذاکره برای تعلیق و یا هر چیز دیگر و حتی گفت و گو با آمریکایی ها، در داخل کشور هم با انتقاداتی رو به رو می شود و دست دیپلمات های ایرانی آن قدرها هم باز نیست که هرچه غرب گفت را در ازای رفع برخی از تحریم ها بپذیرند آن وقت است که سطح چانه زنی و امکان بیشتر امتیاز گرفتن فراهم می شود. به عبارت بهتر:

1-      دولت ایران می خواهد مشکلات هسته ای را برای بهبود وضع اقتصادی حل کند.

2-      بخش هایی از درون حاکمیت و بیرون از کنترل دولت – به هر دلیل، به صورت تاکتیکی و یا استراتژیک – با این موضوع مخالف هستند.

3-      غرب اگر با مذاکره کننده های ایرانی در وزارت امور خارجه به توافق نرسد و یا امتیازات بیش از اندازه بخواهد همین بخش های مخالف درون سیستم ایران – از جمله رهبری – اجازه امتیاز دادن بیشتر را نخواهند داد.

4-      شکست مذاکرات همانطور که برای ایران ممکن است تنش زا و مشکل آفرین باشد، که هست، برای غرب هم که به دنبال حل صلح آمیز پرونده هسته ای است، چندان خوشایند نیست و حتی می تواند توجیه گر هر اقدام بعدی دیگر ایران باشد.

5-      پس غربی ها هم باید با ایران به توافق برسند. یعنی حداکثر تلاش خودشان را بکنند. به عبارت بهتر ایران قرار نیست «آب نبات» بگیرد و «تخت طاوس» را تقدیم کند. ایران هم باید در این مذاکرات برنده باشد. همانطور که غرب هم برنده خواهد بود.

اگر مذاکرات ایران و غرب را در این روایت ببینیم که به نظرم تنها روایت غالب امروز است، اتفاقا این مخالفت هایی که گاه و بیگاه می شود و حتی صحبت های رهبری انقلاب در «بجا» نبودن بخشی از برنامه های سفر رئیس جمهور به نیویورک هم هوشمندانه است و هم به نفع دستگاه تبلیغاتی و دیپلماسی ایران است.

حالا من نمی دانم البته که آیا واقعن آیا این ملاحظات به این ترتیبی که بر شمردم درون مجموعه نظام وجود دارد یا نه. یعنی وقتی رهبری از بجا نبودن برخی مذاکرات می گوید یا روزنامه کیهان – که درست یا غلط، در ادبیات رسمی به آیت الله خامنه ای منتسب می شود – اینگونه مذاکرات را زیر سئوال می برد و البته افرادی درون مجموعه الیگارشی اصول گرایان – مانند باهنر – که از دولت انتقاد می کنند، همه اینها حساب شده و مطابق برنامه ریزی است یا خیر؛ اما هر چه که دو دو تا چهار تا می کنم می بینم که صدای واحد رفع تحریم از سوی دولت و حاکمیت در ایران، هرچند که آقای وزیر خارجه بگوید دوران تعلیق گذشته است و غرب باید پیشنهادات جدی داشته باشد و …، هیچ ارزش افزوده ای به مذاکرات ژنو از منظر تاکتیکی نخواهد داد. بلکه این صداهای متفاوت است که باعث می شود غرب هم برای رسیدن به توافق انگیزه ای برای امتیاز دادن داشته باشد. این همان کاری است که آمریکایی ها هم – درون کنگره و کاخ سفید – می کنند.

ایران در عین حال، هرچند کارت های داخلی اش – تحریم و مشکلات اقتصادی – رو شده است اما هنوز کارت های خارجی مانند سوریه، عراق و افغانستان بعد از خروج نظامیان آمریکایی و با رئیس جمهور جدید را هم دارد که همه اینها می تواند در بسته پیشنهادی ایران و غرب محل مذاکره و البته مجادله باشد. اتفاقا در اینجاست که مهم، رساندن صدای واحد ایران است. یعنی سیاست خارجی و منطقه ای جمهوری اسلامی باید به صورت واحد برجسته شود اما از منظر داخلی، هرچه قدر اختلافات درون نظام بیشتر بروز و ظهور داشته باشد منافع ملی ما بیشتر تامین می گردد.

و البته نکته آخر و مهم دیگر در رسالت اصلاح طلبان برای مواجه با این اتفاق است. به این معنی که صدای اصلاح طلبان ایرانی بعد از پیروزی روحانی، حل مشکلات اقتصادی و تلاش برای رفع تحریم ها بوده است. اما اگر به هر دلیل توافقی در مذاکرات ژنو حاصل نشد و غربی ها امتیازاتی بیشتر از آنچه که معقول و منطقی است خواستند و ایران نپذیرفت، باید تمام و کمال پشت دولت خود باشیم و این را هم با صدای بلند فریاد بزنیم. متاسفانه مجوعه سیاست های قبلی ما را به جایی رسانده است که قدرت مانور و چانه زنی ایران خیلی زیاد نیست، اما این امر نباید بر طرف غربی مشتبه شود که ایران هر امتیازی را می دهد تا تحریم ها را رفع کند. اگر قرار باشد ما به امتیاز دادن حداکثری و امتیازگرفتن حداقلی رضایت دهیم احتمالا سال ها فقط امتیاز می دهیم و چیزی هم گیرمان نمی آید.

وزیر امورخاجه ما امروز درحالی سر «میز پوکر» مذاکره با غرب نشسته است که دست چندان خوبی ندارد و بیشتر کارت های بازی اش هم رو شده است. اما وقتی دستت خوب نیست و تا یک جاهایی هم بلوف ها یا دست خوب حریفت را خوانده ای و باخته ای – که الان شرایط ما به دلیل تحریم ها اینگونه است – قرار نیست تا آخرش بروی. اینجاست که کمردرد و بیمارستان و دارو و دوا به داد آقای ظریف باید برسد. از روی میز بلند شو و بازی را ادامه نده. مگر آنکه هنوز یک تک خال داشته باشی. «تک خال» ما امروز همین مخالفت مخالفان – حالا چه واقعی، چه از روی حسادت و چه از روی حماقت – است. این کارت، خواسته یا ناخواسته خیلی ارزش دارد. بیخودی نباید بسوزانیمش.

این مطلب در روز آن لاین منتشر شده است.

منبع: صفحه فیس بوک محمدجواد ظریف

منبع: صفحه فیس بوک محمدجواد ظریف

در میان تمام آنچه که به عنوان حادثه یا فاجعه واترگیت، ریاست جمهوری ریچارد نیکسون را در دهه هفتاد میلادی تحت تأثیر قرار داد و منجر به استعفای سی و هفتمین رئیس‌جمهور آمریکا شد، یک اتفاق هنوز به عنوان میراث نیکسون برجای مانده است: رابطه با چین به عنوان یکی از مهم‌ترین دشمنان ایدئولوژیک آمریکا و خاتمه جنگ ویتنام که باعث شده بود تا رئیس‌جمهور پیشین، لیندون جانسون، از رقابت دوباره برای حضور در کاخ سفید امتناع کند.
 
عادی‌سازی رابطه ایران و آمریکا هم اگر در دوران ریاست جمهوری باراک اوباما اتفاق بیفتد به همراه کشتن بن لادن، به عنوان دو میراث اصلی سیاست خارجی باراک اوباما در تاریخ آمریکا باقی خواهد ماند. رابطه ایران و آمریکا و موافقان و مخالفان آن درون دولت در کاخ سفید و فاگی باتوم (وزارت امورخارجه)، میان قانونگذاران کاپیتال هیل و در اوج فشار لابی‌های سیاسی در خیابان کِی (K Street) شهر واشنگتن را اگر از منظر میراث اوباما نگاه کنیم، می‌توانیم تحلیل درستی از چرایی و امکان‌پذیری آن به دست آوریم. اتفاقی که البته جدا از تمام تلاش‌های مخالفان در آمریکا و ایران برای به ثمر ننشستن این رابطه هم نیست.
 
بگذارید نگاهی به جو کلی درون کنگره آمریکا (مجلس سنا و مجلس نمایندگان) بیاندازیم.
 
وقتی از ما ایرانی‌ها در خصوص سیاست خارجی دولت اوباما در قبال ایران پرسیده می‌شود همه ما تقریباً یک نام را خوب می‌شناسیم. سناتور «جان مک کین»، عضو کمیسیون روابط خارجی مجلس سنا و نامزد جمهوری‌خواهان در رقابت‌های ریاست جمهوری ۲۰۰۸ که رقابت را به باراک اوباما باخت.
 
اما اگرچه جان مک کین شخصیت پرنفوذی است، اما اولاً او عضو هیئت رهبری جمهوری‌خواهان در سنا نیست و به دلیل رابطه بدی که در این سال‌ها با برخی نمایندگان جریان تندروی «تی پارتی»، بخش راست درون حزب جمهوری‌خواه، پیدا کرده از اثرگذاری‌اش هم کم شده است و در ثانی رئیس فعلی کمیته روابط خارجی سنا، یک دموکرات و از ایالت نیوجرسی به نام «رابرت منندز» است که به همراه «باب کورکر» سناتور جمهوری خواه ایالت «تنسی» از جمله مهم‌ترین اعضای کمیته روابط خارجی سنا به شمار می‌روند.
 
هم آقای منندز و هم سناتور باب کورکر، به تلاش‌هایی که در خصوص حل مشکل اتمی ایران توسط دولت اوباما انجام می‌شود، بدبین هستند اما به نظر می‌رسد هر دو و البته سایر اعضا در نهایت توصیه دولت و شخص خانم «وندی شرمن»، نفر سوم وزارت امورخارجه آمریکا و مذاکره‌کننده ارشد آمریکا را پذیرفته‌اند که از کنگره خواسته است درخصوص بحران هسته‌ای ایران و وضع تحریم‌های بیشتر تا مذاکرات ژنو در ۱۵ و ۱۶ اکتبر ۲۰۱۳ (۲۳ و ۲۴ مهر ۱۳۹۲) صبر کنند. و این دو عضو برجسته کمیته روابط خارجی سنا هم گفته‌اند که منتظر نتایج علمی مذاکرات ژنو خواهند ماند.
 
پیش از این البته و پس از پیروزی حسن روحانی در انتخابات ریاست جمهوری ایران، روزنامه واشنگتن پست در ۲۰ ژوئیه (۲۹ تیر) خبری منتشر کرد که مجلس سنا ارسال طرح سالیانه تحریم از طرف سنا به کاخ سفید را که مطابق معمول قرار بود در اوایل تابستان انجام شود تا ماه اکتبر به تعویق انداخته است.
 
پیش از آن هم ۱۳۱ نفر از اعضای مجلس نمایندگان آمریکا (۱۶ نفر از آنها جمهوری‌خواه بودند) طی نامه‌ای به باراک اوباما از او خواسته بودند تا راه‌های دیپلماتیک را برای حل مسئله هسته‌ای ایران مورد سنجش دوباره قرار دهد. این نامه توسط «دیوید پرایس» نماینده دموکرات ایالت کارولینای شمالی و «چارلز دنت» نماینده جمهوری خواه ایالت پنسیلوانیا تهیه شده و با امضای حدود یک چهارم نمایندگان کنگره به رئیس‌جمهور آمریکا پیشنهاد کرده بود که آمریکا نباید با انجام اعمالی که باعث مشروعیت‌زدایی از رئیس‌جمهور جدید، حسن روحانی، می‌شود او را در قبال تندروهایی که مخالف حل مسئله و صلح هستند تضعیف کند.
 
اشاره‌ای آشکار به این که آمریکا باید هرگونه تلاش‌های دیپلماتیک برای حل مسئله هسته‌ای ایران را امتحان کند و البته این همان سیاست اصلی دولت اوباما پس از انتخاب حسن روحانی به ریاست جمهوری ایران نیز هست.
 
روز قبل از انتشار این نامه هم ۲۹ نفر از اعضای پیشین دولت، افسران ارتش، سیاستمداران و متخصصان امنیت ملی آمریکا در نامه‌ای از رئیس‌جمهور اوباما خواسته بودند تا هرگونه راه‌های دیپلماتیک را برای حل مشکل هسته‌ای ایران امتحان کند.
 
از میان این ۲۹ نفر می‌توان به گری سیک، متخصص امور ایران در دوران ریاست جمهوری جرالد فورد و جیمی کاتر و همچنین سفیر سابق آمریکا در سازمان ملل در دوران ریاست جمهوری جرج بوش پدر، توماس پیکرینگ، اشاره کرد که به اعتقاد آنها انتخاب روحانی یک فرصت خوب برای حل مسئله هسته‌ای ایران فراهم کرده و آمریکا باید در قبال حل این مسئله، بسته‌های تشویقی قابل ملاحظه‌ای به ایران پیشنهاد بدهد.
 
اما در قبال تمام این تلاش‌های دیپلماتیک برای حل مسئله هسته ایران، افرادی درون مجلس نمایندگان و سنا و همینطور لابی‌های سیاسی و اندیشکده‌ها (Think Tanks) در آمریکا هستند که نه تنها به ایران بدبین هستند بلکه از هرگونه دیپلماتیک هم حمایت نمی‌کنند.
 
می توان در میان این افراد به ادوارد رایس، رئیس‌جمهوری خواه کمیته روابط خارجی مجلس نمایندگان از ایالت کالیفرنیا اشاره کرد که از جمله حامیان تصویب نهایی و اجرای طرح تحریمی مجلس نمایندگان علیه ایران است که مطابق آن درآمد ایران از محل فروش نفت به صفر می‌رسید. این طرح در مجلس نمایندگان در ابتدای تابستان با ۴۰۰ رأی موافق در مقابل ۲۰ رأی مخالف مورد تصویب قرار گرفت و همان طرحی است که مجلس سنا به توصیه دولت بررسی آن را به بعد از مذاکرات دو هفته آینده در ژنو موکول کرده است.
 
فارغ از این توضیحات بالا و علی‌رغم تمام دوگانگی‌های موجود در روش سیاست‌ورزی در جامعه امروز آمریکایی که آنها را به دو قطب متضاد در اکثر موارد تبدیل کرده است، تنها موردی که هم خانم نانسی پلوسی (رهبر اقلیت دموکرات‌ها در مجلس نمایندگان و عضو لیبرال کنگره آمریکا) و هم تد کروز (یکی از کاندیداهای احتمالی جمهوری‌خواهان برای ریاست جمهوری و سناتور تندروی ایالت تگزاس و نزدیک به جریان تی‌پارتی) را به یکدیگر نزدیک کرده است، همین فشار و سخت‌گیری بر ایران است و اگر درخواست دولت آمریکا پس از پیروزی روحانی در انتخابات ریاست جمهوری نبود، اعضای کنگره آمریکا در وضع تحریم‌های سخت‌گیرانه‌تر بر ایران لحظه‌ای تردید نمی‌کردند.
 
عدم تحریم‌های بیشتر بر ایران و موکول کردن هرگونه واکنش مجلس آمریکا به برنامه هسته‌ای ایران به پس از مذاکرات ژنو البته برخلاف آنچه که برخی گفته‌اند ربطی به بحث تعطیلی دولت آمریکا در این روزها ندارد و نتیجه مستقیم دیپلماسی ایران در مذاکره با آمریکایی‌ها (ظریف و کری) و همچنین درخواست دولت آمریکا برای انجام چنین عملی است، اما هستند جریان‌هایی درون آمریکا که اساساً هرگونه مذاکره و رابطه با ایران را هم بر نمی‌تابند.
 
فارغ از نقش لابی‌های اسرائیلی و اهمیتی که اسرائیل برای آمریکا دارد، نوع نگاه آمریکایی‌ها به ایران درکنگره به همان اندازه ناشیانه و خالی از فهم درست روابط قدرت درونی ایران است که طرف ایرانی در حد و اندازه‌های نماینده‌های مجلس از شیوه تصمیم‌گیری در آمریکا شناخت دارند.
 
شاید هم به همین دلیل است که حسن روحانی از مجلس ایران درخواست کرده نسبت به تشکیل گروه دوستی با کنگره آمریکا اقدام کرد. چون روحانی و دستگاه دیپلماسی ایران خوب می‌دانند که اگر بتوانند در کنار دولت با مجلس آمریکا هم یک رابطه تعاملی و حتی در حد گفت‌وگوهای عادی داشته باشند، احتمال افزایش تنش کمتر می‌شود و شاید هم بتوانند در رفع تحریم‌های موجود به غیر از دولت، نمایندگان مخالف در کنگره را همراه خود کنند.
 
با این حال اما، گروه دیگری هم هستند که در سیاست‌گذاری‌های کلان آمریکا تأثیر بسیار دارند و نقش آنها در خارج از مجموعه دولت نادیده گرفتنی نیست. از میان اینها می‌توان به رسانه‌ها و اندیشکده‌ها (Think Tanks) اشاره کرد. اندیشکده‌هایی مانند بنیاد «هریتیج» (Heritage Foundation)، مؤسسه «بروکینگز» (Brookings)، بنیاد دفاع از دموکراسی (Foundation for Defense of Democracies) و رئیس معروف آن «مارک دوبویتز» و یاAmerican Enterprise Institute؛
 
اهمیت این گروه‌های فکری به حدی است که به عنوان مثال در ابتدای سال میلادی ۲۰۱۳، «جیم دمینت» سناتور پرنفوذ ایالت کارولینای جنوبی، از عضویت در مجلس سنا استعفا کرد تا ریاست بنیاد هریتیج را بر عهده گیرد. یک بنیاد فکری نزدیک به جمهوری‌خواهان در آمریکا که از طریق تهیه دستورالعمل‌های قابل اجرا و استخدام متخصصان ویژه در امور مختلف نقش زیادی در تعیین استراتژی سیاسی در آمریکا دارد. این مؤسسه‌ها اولویت‌های سیاست خارجی و داخلی در آمریکا را تعیین می‌کنند و به دولت و کنگره برای اجرایی شدن این سیاست‌ها، پیشنهادات اجرایی می‌دهند.
 
در میان رسانه‌ها اما وضع قدری متفاوت است. البته وقتی از رسانه‌ها می‌گویم منظورم هم رسانه‌های خبری و هم سریال‌های تلویزیونی است. دغدغه رسانه‌های خبری فارغ از پیام سیاسی که ترویج و تبلیغ می‌کنند، تا حدی مبتنی بر ارزش خبر هم هست.
 
به عنوان مثال در سال گذشته خبری منتشر شد که آمریکایی‌ها با علی‌اکبر ولایتی، مشاور نزدیک رهبر ایران و یکی از کاندیداهای احتمالی ریاست جمهوری در ایران ملاقاتی داشتند. این خبر را نیویورک‌تایمز منتشر کرد که طرفدار دیدگاه‌های لیبرال در آمریکا و بالتبع طرفدار دموکرات‌هاست. اما هم دولت اوباما و هم دولت ایران این خبر را تکذیب کردند.
 
در میان رسانه‌های تلویزیونی در آمریکا، فاکس‌نیوز پربیننده‌ترین و البته نزدیک به جمهوری‌خواهان است که عقاید گروه‌های تندرو علیه ایران را پوش می‌دهد. نقشی که در میان روزنامه‌ها، وال استریت ژورنال ایفا می‌کند. برخلاف وال‌استریت ژورنال، روزنامه‌های نیویورک‌تایمز و واشنگتن‌پست دیدگاه‌های لیبرال‌تری دارند، به نحوی که مقاله ولادمیر پوتین رهبر روسیه در نیویورک تایمز منتشر شد و حسن روحانی رئیس‌جمهور ایران هم قبل از سفر اخیرش به نیویورک، مقاله‌ای در واشنگتن پست منتشر کرد.
 
صحنه سیاسی در آمریکا و بازیگران عمده در آن، درون این چهار مجموعه ذکر شده یعنی دولت، کنگره، اندیشکده‌ها و رسانه‌ها قرار می‌گیرند و هرگونه تحلیلی در خصوص آنچه که سیاستگذاری عمومی آمریکایی‌ها در خصوص ایران نامیده می‌شود از طریق این مربع دیپلماسی به عنوان خوراک افکار عمومی بارها و بارها ذهنیت آمریکایی‌ها را می‌سازد.
 
منظورم از ذهنیت آمریکایی‌ها این است که آنچه به عنوان ایران برجسته می‌شود یک «بسته» است. به همین دلیل عجیب نیست که در حالی که کنگره و دولت از نحوه برخورد با سیاست‌های هسته‌ای ایران می‌گویند، رسانه‌ها این اخبار را برجسته می‌کنند، مؤسسه‌های نظرسنجی افکار عمومی آمریکایی‌ها را در قبال ایران مورد سنجش قرار می‌دهند و جالب‌تر از همه در سری جدید دو سریال معروف و پرطرفدار آمریکایی، اولی به نام Homeland و دومی به نامScandal ، در هر دو، نام «ایران» با موضوعات این دو سریال گره می‌خورد و تکرار می‌شود.

این مقاله در سایت رادیو فردا منتشر شده است.

rohani obama

نامه 466 تن از فعالان سیاسی و دانشگاهی ایرانی به رئیس جمهوری آمریکا و درخواست رفع تحریم ها از آقای اوباما اگرچه به عنوان یک تلاش دسته جمعی مبتنی بر احساس مسئولیت فردی و گروهی قابل تقدیر است اما از منظر شناخت منافع ملی در مذاکره و رابطه بین ایران و آمریکا، بحران پرونده هسته ای ایران و حتی درک درستی از مناسبات قدرت بین کنگره و دولت آمریکا و سیر اتفاقات تاریخی پر از ایراد و اشکال است.

واقعیتش این است که همیشه نسبت به امضاهای دست جمعی اینچنینی ملاحظه داشتم؛ چون از فرط تکرار اثرگذاری خودشان را هم از دست داده اند. به همین دلیل وقتی دوستان عزیزم متن این نامه را برای امضا در اختیارم قرار دادند با یک مطالعه سرسری و ارائه یکی دو نظر در خصوص لزوم حمایت از دولت ایران تحت هر شرایطی در قبال یک دولت خارجی و همچنین یک مورد تکنیکی، عذر خواستم و از آنجا هم که می دانستم عزیزان زیادی آن را امضا می کنند تمایلی به مخالفت در مقابل دوستانم نداشتم. اما بعد از آنکه پس از انشار نامه، آن را دوباره و این مرتبه با دقت بیشتر خواندم و ایرادهای آن، به خصوص از منظر دفاع نادرست از منافع ملی نظرم را جلب کرد، تصمیم گرفتم نقد خودم را منتشر کنم و البته اگرچه بازهم به سبب امضای جمعی از بهترین دوستانم در پای این نامه، کمی ملاحظه این را داشتم که آیا نوشتن آن لازم است یا نه، با این حال به این نتیجه رسیدم که نوشتن و نقد کردن و از یکدیگر یادگرفتن، عبادت امروز هر کدام از ماست که کشورمان را دوست داریم و سعادت ملت مان را می خواهیم.

مهمترین اشکال محتوایی من به نامه، اشتباه نویسندگان و امضاکنندگان نامه در خصوص عدم درک درستی از منافع ملی ایران است که امروز با پرونده هسته ای  کشورمان گره خوره است. تمام حرف نامه این است که آنچه آمریکایی ها در خصوص تحریم های کمرشکن علیه دولت و مردم ایران به کار بسته اند موفقیت آمیز بوده و باعث به «گروگان» گرفته شدن «حیات مردم ایران» و «نابود شدن بخش بزرگی از صنایع» کشور گردیده است. اما این دقیقا تکرار همان چیزی است که بانیان تحریم ایران از ابتدا به دنبال آن بوده اند و در رقابت های ریاست جمهوری آمریکا و منازعات دو کاندیدا – اوباما و رامنی – و معاونان این دو – بایدن و پل رایان – و همچنین در برنامه های تبلیغاتی کاندیداها به کار می رفت.

در مقابل سیاست های به ظاهر جنگ طلبانه میت رامنی، دستگاه دیپلماسی و تبلیغاتی اوباما ادعا می کرد که ما ایران را با تحریم ها به اندازه ای ضعیف خواهیم کرد که خودشان شکست را بپذیرند و در آن هنگام، ما دست باز را در برابر یک ایران ضعیف شده و شکست خورده خواهیم داشت و می توانیم سیاست های خود را بر ایرانی ها – به هر نحوی – تحمیل کنیم.

متاسفانه درک نادرست دولت وقت و حاکمیت کشور در کلیت آن، به تحقق این امر کمک کرد تا امروز ایران در ضعیف ترین حالت ممکن به مذاکره با غرب برود؛ درحالیکه دست سیاستمداران کشور خالی است و غربی ها هم می دانند تحریم ها اثر خود را گذاشته اند، اقتصاد کشور را نابود کرده اند، حیات مردم را به مخاطره انداخته اند و این نامه هم، همین ها را در برابر رئیس جمهوری کشوری که قرار است طرف اصلی سیاستمداران ما برای مذاکره باشد بیان می کند.

البته من متوجه هستم که نویسندگان و امضاکنندگان بزرگوار این نامه، از منظر منافع ملی ایران قصد داشتند تا به رئیس جمهور آمریکا بگویند که برخلاف ادعای غربی ها که «تحریم ها تغییر برنامه اتمی ایران» را هدف قرار داده اند، در عمل اینگونه نشده و «گستردگی و شدت تحریم ها با هدف آن نسبتی ندارد» و «تنها امکان معیشت عادی مردم را به محاق برده است». اما اگر واقعن فکر می کنیم که دولت آمریکا و آقای اوباما این را نمی داند که تحریم ها به صورت بالقوه باعث نارضایتی مردم شده و «حقوق انسانی» شهروندان ایرانی را نشانه رفته است، باید در مورد درک خود از سیاست بین الملل تجدیدنظر کنیم. اگر قرار بود صرفا به عنوان یک عمل انسان دوستانه و جهت تحریک عواطف انسانی سیاستمداران غربی هم این کار را بکنیم، این نامه – صرفا به صورت نمادین – باید به خانم میشل اوباما و دختران او نوشته می شد نه اینکه رئیس جمهوری آمریکا مخاطب نامه باشد که اتفاقا تمام برنامه او رسیدن به همین هدف در اعمال این سیاست ها و البته با توجیهات خاص خود است که جای بحث آن زیاد است اما موضوع این نوشته نیست.

حالا با این موارد، فرض کنید دیپلمات های کشورمان قرار باشد با طرف های غربی مذاکره کنند. آن وقت ایرانی ها چه برگ برنده ای – درون کشور – دارند تا در مقابل امتیاری که می دهند امتیازهای متناسب بگیرند؟ طرف غربی نمی گوید که تحریم های ما اثرپذیر بوده و در داخل کشور شما هم، دانشگاهیان و روشنفکران – و حتی زندانیان – پیام صلح فرستاده اند و این یعنی اینکه شماها باید تمام پیش شرط های ما را بپذیرید؟ فراموش نکنیم شرایط امروز کشور سال 82 و 83 و 84 نیست که رابطه ما با تمام دنیا خوب بود و اگرچه آمریکایی ها ایران را محور شرارت نامیده بودند اما از ایجاد یک اجماع جهانی علیه ایران ناتوان بودند.

در این نامه خطاب به رئیس جمهوری آمریکا آمده است: » مردم ایران در شرایطی بسیار سخت، چه از نظر اقتصادی و چه از نظر سیاسی، رئیس جمهوری را انتخاب کردند که قول تغییر داده بود. اکنون این بر عهده شما و سایر زمامداران کشورهای تحریم کننده است که پیام مردم را بشنوید.»

خب معنی این جملات چیست؟ یعنی این که رئیس جمهوری ایران در زیر فشار اقتصادی که به مردم تحمیل می شود آماده مذاکره با شما برای رفع تحریم هاست و شما باید پیام مردم ایران را بشنوید. غافل از اینکه کسی در آمریکا قرار نیست لزوما پیام مردم ایران را بشنود. پیام مردم ایران تنها وقتی شنیده می شود که در راستای منافع ملی آمریکا و منافع منطقه ای غرب باشد. این اقرار به اثرگذاری تحریم ها توسط روشنفکران ایرانی، فرصت هرگونه مذاکره و چانه زنی دیپلماتیک برای امتیاز گرفتن بیشتر در قبال امتیازهایی که می دهیم را از دیپلمات های ایرانی می گیرد، آنها را افرادی با دست بسته معرفی می کند که چیزی در چنته ندارند و حاضرند برای رفع تحریم ها هر امتیازی به غرب بدهند و حال که اینگونه است چرا غرب امتیازهایی بیشتر از آنچه که تصورش را می شود طلب نکند؟ اتفاقی که متاسفانه احتمالا مهمترین چالش دستگاه دیپلماسی کشور ماست.

مذاکره در چنین مقیاسی و در حالی که سطح مناقشه هسته ای ایران تا این حد گسترده است نیازمند آن است که در آن دیپلمات های ایرانی هم قدرت مانور داشته باشند و به خصوص از سوی داخل ایران و توسط نیروهای ترقی خواه مورد حمایت قرار بگیرند. امروز پیام ما باید به دنیا این باشد که به دستگاه دیپلماسی کشورمان و دولت جدیدمان اعتماد داریم و از تصمیم آنها حمایت می کنیم. این پیام اتحاد درون کشور است، نه اینکه با نوشتن چنین نامه هایی، تمام برگ های برنده خودمان را رو کنیم و حتی فرصت امتیاز گرفتن را هم نداشته باشیم. هرچه قدر که پیام ما از داخل ایران مبتنی بر ضعف باشد، امکان مذاکره برای ما سخت تر و فرصت امتیازگیری برای طرف غربی بیشتر می گردد. ما حتی برای تامین منافع ملی اگر لازم باشد باید صداهای متفاوت و مخالفت با مذاکره منفعلانه با غرب را هم بلند بلند فریاد بزنیم. یادم نمی رود آقای روحانی آن هنگام که مذاکره کننده ارشد ایرانی در برابر غربی ها بود، زمانی به آنها گفت حق دست یابی صلح آمیز به انرژی هسته ای حق مسلم مردم ایران است و هر دولتی که بخواهد به این حق بی تفاوت باشد سرنگون خواهد شد. آقای روحانی حتما می دانست که تعیین رئیس دولت در ایران مبتنی بر سیستم پارلمانی نیست که مجلس هر وقت خواست دولت را سرنگون کند و لااقل یک فرصت 4 ساله برای هر دولتی وجود دارد. اما این پیام را به آنها رساند که اینگونه هم نیست که در پشت میز مذاکره آنها هرچه بخواهند برآورده خواهد شد.

از همین رو هم هست که مهمترین رسالت تاریخی ما در این مرحله اعتماد به تیم مذاکره کننده هسته ای ایران و حمایت همه جانبه از آن است حتی در صورتی که در مذاکرات اولیه اساسا نتیجه ای حاصل نشود که به احتمال یقین غربی ها هم به دنبال امتیاز گرفتن بسیار بیشتر از آنچه که تصور می شود هستند و کمتر هم امتیاز خواهند داد. این جمله دکتر روحانی که اگر به دنبال حل بحران هسته ای هستید باید با زبان تکریم سخن بگویید را ما به عنوان جناح ترقی خواه بارها و بارها تکرار کنیم. در واقع این زبان مشترک همه ماست، مذاکره برای کاهش تحریم ها و امتیازهای را که می دهیم و می گیریم تمام و کمال باید توسط دولت و با اعتماد ما به تیم منتخب دولت باشد.

از سوی دیگر یک کارویژه تاریخی هم برای حاکمیت در سطح کلان وجود دارد که اتفاقا در اینجا صدای ما باید رساتر از گذشته گردد. حل پرونده هسته ای و مشکلات اقتصادی و سیاسی کشور در گرو اعتماد و اتحاد ملی است و این حاصل نمی شود مگر آنکه بحران اختلافات سیاسی داخلی را که امروز نماد آن حصر رهبران جنبش سبز و فعلان و زندانیان سیاسی است به نوعی حل شود. در واقع ما اگر زندانی سیاسی نداشته باشیم، یاوران بهتری برای دیپلمات های خود خواهیم بود و آنها را با اعتماد به نفش بیشتر که ناشی از حمایت یک ملت است به مذاکره با غرب می فرستیم. امری که در هر مرحله ای از این بحران تاریخی می تواند به منافع ملی کشور و نظام کمک کند.

اما این نامه فارع از این اشتباه محتوایی، یک سری اشتباهات تکنیکی در فهم مناسبات قدرت درون آمریکا و همچنین سیر تحولات مذاکرات ایران و غرب هم دارد. در این نامه برای یادآوری اشتباهات دولت آمریکا در قبال ایران آورده شده است که «در زمان ریاست جمهوری محمد خاتمی، دولت ایران داوطلبانه اقدام به تعلیق فعالیت های غنی سازی خود نمود اما دولت جرج بوش نه تنها تن به توافق نداد، که ایران را یکی از محورهای شرارت نامید». غافل از آنکه جرج بوش در 29 ژانویه 2002 (9 بهمن 1380) در سخنرانی سالیانه اش در کنگره ایران را به همراه عراق و کره شمالی محور شرارت نامید. اما ایران غنی سازی را در سال 1382 تقریبا یک سال و نیم پس از سخنرانی آقای بوش پذیرفت. ما باید حواسمان باشد که به چه کسی نامه می نویسیم و اگر هم حتی انتظار پاسخ درست از مخاطب نامه – آن هم در سطح رهبر بزرگ ترین قدرت اقتصادی و نظامی جهان – را داریم چنین اشتباهاتی از لحاظ در نظر گرفتن سیر تاریخی یک اتفاق نابخشودنی است و تنها از ارزش و اعتبار نامه می کاهد. هرچند اساسا من اعتقادی هم ندارم که چنین نامه هایی منظور نظر نویسندگان و امضاکنندگان آن را که با اوج ایران دوستی خود آن را نوشته اند و امضا کرده اند فراهم خواهد کرد. یعنی غرب اگر به جای 400 امضا، نامه 4000 امضایی هم بگیرد تا زمانی که یک کنش سیاسی مطابق منافعی سیاسی، اقتصادی و منطقه ای اش نباشد به آن تن نمی دهد، اما از همین اشتباهات ما به عنوان نقطه ضعف در مذاکره استفاده می کند. کاری که اگر ما هم در موضع برتر بودیم آن را انجام می دادیم. از این رو ایرادی بر غربی ها هم نمی گیرم. در عین حال همه اینها هم دلیلی بر اشتباه نوشتن و در نظر نگرفتن ملاحظات دیپلماتیک و روایی و پایایی یک متن تاریخی نیست که متاسفانه در این نامه وجود دارد.

و نکته بعد، این اشتباه تاریخی ما در ایران است که حالا نمی دانم در سطح حاکمیت به صورت عامدانه یا سهوا تکرار می شود. ما نمی توانیم دولت و کنگره را و حتی درون کنگره در برخی دوران ها، مجلس نمایندگان و مجلس سنا را، کلا یک مجموعه واحد تصور کنیم و پیام مجلس نمایندگان را با پیام مجلس سنا و پیام دولت یکسان بپنداریم. وقتی نوشته می شود که «درست چهار روز پیش از شروع به کار قانونی رئیس جمهور منتخب، کنگره آمریکا جدیدترین و شدیدترین تحریم های خود را بر علیه مردم ما به تصویب رسانده است»، این البته گزاره نادرستی است، چون این طرح در مجلس نمایندگان آمریکا به تصویب رسیده است و برای آنکه به قانون تبدیل شود باید هم در مجلس سنا مورد تصویب قرار بگیرد و هم اینکه رئیس جمهور با آن موافقت کند و حتی تایید آن توسط مجلس نمایندگان به معنای تصویب آن توسط کنگره آمریکا نیست، چون مجلس سنا آن را هنوز تصویب نکرده است. قانون گذاری در آمریکا متفاوت از ایران است و اینگونه نیست که تصویب یک قانون در مجلس لزوما به معنی اجرایی شدن آن باشد. در حالی که نامه این دوستان عزیز به گونه ای است که گویا این طرح به صورت قانون در آمده و قرار است اجرایی شود.

بازهم تکرار می کنم نوشتن نامه در چنین سطحی محتاج در نظر گرفتن تمام جوانب و اطمینان به کاربرد درست کلمات به کار رفته است. یعنی بهتر بگویم که اگر به دنبال اثرگذاری بهتر – هرچند بهصورت حداقلی – هستیم باید این ملاحظات را هم رعایت کنیم. امری که در نامه دوستان مورد توجه قرار نگرفته و اساسا درک درستی از آن هم در ایران وجود ندارد.

و نکته آخر در ادامه بحث های پیشین، توجه به امضاکنندگان همین طرح تحریم های جدید ایران در مجلس نمایندگان است. طرحی که به قول معروف به عنوان یک طرح «فراجناحی» توسط هر دو حزب جمهوری خواه و دموکرات درون مجلس نمایندگان حمایت شد، به نحوی که هم جان بنر، سخنگوی جمهوری خواه مجلس نمایندگان و هم نانسی پلوسی، رهبر اقلیت دموکرات به این طرح رای دادند و در نهایت با 400 رای موافق در قبال تنها 20 رای مخالف تصویب شد. ممکن است گفته شود این صحت ادعایی در ایران است که هم دو مجلس آمریکا و هم دولت را سر و ته یک کرباس می پندارند. در حالی که واقعن اینگونه نیست. به خصوص آنکه وقتی به دولت می رسد اساسا سطح بازی تغییر می کند. اما در حالی که آمریکایی ها با طرح مباحثی اینچنین در حال آزمودن ما به شیوه های مختلف در راستای منافع خودشان هستند، پیامی که ما از داخل می دهیم دقیقا همانگونه که گفتم به صورتی ناآگاهانه، ضد منافع ملی است. از سویی مجلس نمایندگان آمریکا چنین طرحی را تصویب می کند و از سوی دیگر گزارشی منتشر می شود که مجلس سنا، دو هفته قبل تر از این تاریخ، ارائه قانون سالیانه تحریم علیه ایران را به کاخ سفید به تعویق انداخته و آن را به جای ابتدای تابستان احتمالا به ماه اکتبر موکول کرده است. پیامی برای باز گذاشتن دست دولت جهت مذاکره با ایران و در عین حال نشانه ای مبنی بر اینکه اگر ایران کوتاه نیاید، این قانون برای اجرای دوباره به دولت ارسال می شود. همه اینها بدان معنی است که رقیب ما بازی را می داند و متناسب با شرایط، برخی کارت های خود را رو می کند و برخی را مخفی نگاه می دارد، اما ما فی سبیل الله تکلیف را با دولت خودمان و طرف مذاکره کننده روشن می کنیم. دست دولت را می بندیم و از یک سو با طرح مباحثی از قبیل اینکه تحریم ها موثر بوده دیپلمات های خودمان را خلع سلاح می کنیم و از سوی دیگر کوچک ترین قدرت نفوذی هم بر نحوه تصمیم گیری آمریکایی ها نداریم. ای کاش واقعن داشتیم. زبان این نامه، زبان یک ناظر بی طرف و یک حکم است که حالا که ایرانی ها رئیس جمهور خوبی انتخاب کرده اند، شما آمریکایی ها هم به آنها وقت بدهید. و دلمان خوش است که اگر مثلن دل آقای اوباما را با بیان اینکه دارو به ایران نمی رسد به رحم آوردیم مشکل حل می شود. درحالی که این واقعا از ناآگاهی تاریخی ما از رقیبمان نشات می گیرد و حتی گاهی اوقات تا آن حد هم پیش می رود که از زبان یکی از باهوش ترین استراتژیست های اصلاح طلب، مسئله ایران به نزاع دموکرات ها و جمهوری خواهان در تامین منافع ملی اسرائیل خلاصه می گردد و جمهوری خواهان مورد تخطئه قرار می گیرند. غافل از آنکه یهودیان – لااقل داخل آمریکا – اتفاقا بیشتر به دموکرات ها رای می دهند و این درست است که نقش لابی اسرائیلی و ایدئولوژی نومحافظه کاران در وضع تحریم ها و فشار بر ایران کم نیست، اما همه داستان که این نیست. همه نماینده های جمهوری خواه که ممکن است طرفدار وضع تحریم های بیشتر علیه ایران باشد آقای جان مک کین نیستند که هر بار می خواهیم مثالی بزنیم نام او را می آوریم. چون یک بار نامرد ریاست جمهوری شده و دو بار در مورد ایران صحبت کرده و فقط او را می شناسیم. جان مک کین یک رای دارد و سنا 100 عضو که اکثریت هم در دست دموکرت هاست. این ساده انگاری دور و بر خودمان و رابطه مان با دنیا و به خصوص آمریکایی ها، بزرگ ترین اشتباهی است که می تواند گریبان ما را بگیرد و اگر واقعا درون کشور به درک درست و همه جانبه ای از مذاکرات و امتیاز دادن و امتیاز گرفتن نرسیم و همه ما – تاکید می کنم همه – فارغ از چپ و راست و جبهه مشاکت و حزب موتلفه و جنبش سبز و جبهه پایداری، منافع ملی مان را درست تشخیص ندهیم، این بار واقعن در مقابل در غلتان گرانبهایی که خواهیم داد، آب نبات چوبی تحویل خواهیم گرفت. آن دفعه که آفای لاریجانی چنین ادعایی کرد در سال 83، می خواست رئیس جمهور شود و  این هم بخشی از برنامه تبلیغاتی اش بود و هرچند ما امتیاز دادیم اما «در غلتان» نبود و پرونده ایران هم به سازمان ملل نرفت که «آب نبات چوبی» باشد. این آب نبات چوبی امروز برای ما دردسری شده که حل و فصل تحریم ها در سازمان ملل یک رستم دستان می خواهد و گذر از هفت خوان.

این بار اگر با هم نباشیم و اگر کار را در بالاترین سطح به دستگاه کاردان سیاست خارجی مان نسپاریم و به آنها در هر مرحله ای اعتماد نکنیم و شرایط داخل کشور را برای مذاکره ای از موضع قدرت – و نه ضعف – آماده نسازیم، مجبور می شویم دودستی «الماس دریای نور» را تقدیم کنیم و چیزی هم گیرمان نمی آید، حتی همان آب نبات چوبی که آقای رئیس مجلس دهنشان را با آن شیرین کنند.

download

اگر مجلس حق دارد که با گزینه های آقای رئیس جمهور برای وزارتخانه ای موافق یا مخالف باشد و رای اعتماد بدهد یا ندهد؛ رئیس جمهور هم به همان اندازه حق دارد که معاونان و مشاوران خود را از میان افرادی که به آنها اعتقاد دارد انتخاب کند، هرچند این افراد رای اعتماد مجلس را برای وزارت به دست نیاورده باشند. مثال عملی این مورد محمدعلی نجفی است.

به شیوه ای مشابه، شورای شهر تهران هم به همین اندازه از حقی قانونی برخوردار است تا شهردار تهران را خودش انتخاب نماید؛ هرچند شهردار پیشنهادی، کسی در حد محسن هاشمی باشد که صلاحیت وی توسط همین مجلس برای شرکت در انتخابات شوراها رد شده بود. این منطقی ترین پاسخ برای کسانی است که معتقدند اصلاح طلبان در شورا نباید بر شهردار شدن یک اصلاح طلب در تهران اصرار داشته باشند. حتی اگر این اصلاح طلب، گزینه ای کاربلد هم باشد و البته برخی پیشنهاد هم می دهند که برای اثبات حسن نیت، ریاست قالیباف را بر ساختمان بهشت تمدید نمایند.

این را از این بابت می گویم که این روزها گروهی در میان ما اصلاح طلبان، خیلی سعی می کنیم انگ رادیکالیسم و تندروی به ما زده نشود و نمی خواهیم از این ور بام بیفتیم، اما ترسم از آن است که عقب عقب برویم و از آن سر بام سقوط کنیم.

البته شرایط کشور قابل درک است، کسی از میان اصلاح طلبان نمی خواهد بر طبق تقابل بکوید و نمی کوبد، رئیس جمهور هم تمام «هم» و غمش این روزها حل مشکلات اقتصادی مردم و معضلات سیاست خارجی کشورمان است. اما اینکه حتی انتخاب شهردار را هم به لابی و امتیاز دادن به اصول گرایان حواله دهیم و اینکه چون به تریش قبای برخی آقایان برنخورد، فرضن بگوییم که محسن هاشمی – به خاطر اسم پدرش و برادرش و خواهرش و البته مادرش– یا افرادی همانند محسن هاشمی کاندیداهای مناسبی نیستند، و در نتیجه نباید شهردار تهران شوند، مصداق همان عقب عقب رفتن در مقابل اصول گرایان، آن هم نه در مقابل بخش عقلانی آنان، بلکه در برابر تندروهای جبهه پایداری است که ترمزی ندارند و پایشان فقط روی پدال گاز است و ما شیوه عملی آنها را در مشروح مذاکرات 4 روزه مجلس برای رای اعتماد به کابینه دیده ایم.

و پیام این کار چست؟ اصول گرایان یا تندروهای جبهه پایداری در مجلس حق دارند هرچه می خواهند بگویند و آنچه دوست دارند انچام دهند و این مصداق دموکراسی پارلمانی است، اما به اصلاح طلبان که می رسد، آسمان می تپد. شهردار را هم که می خواهند انتخاب کنند، این مصداق تندروی سیاسی می شود و موضوعیت ندارد، اما وزیر که توسط نمایندگان پرلمان رد می شود، این حق مجلس است.

خب، بالاخره مردم، یک رایی داده اند. رئیس جمهوری را با حمایت اصلاح طلبان انتخاب کرده اند، 14 عضو شورا را از همین اصلاح طلبان برگزیده اند. از آن سو، بخشی از همین مردم هم دو سال پیش با تمام حرف ها و حدیث ها رای دیگری داده بودند و افرادی را به مجلس فرستادند که اکثریت اصلاح طلبان آنها کم است و اصول گرایانش بیشترند. هر دو نهاد الان قانونی هستند و در چارچوب وظایف قانونی فعالیت می کنند و حق اظهار نظر و تصمیم گیری دارند. اما نمی شود حق یکی، حق تر باشد. یعنی همه که با هم برابریم، اما آنها که در مجلس هستند از آنها که در دولت یا شوراها مسئولیت دارند بیشتر برابر باشند. اگر مجلس تشخیص می دهد که یک نفر برای وزارت مناسب نیست، در چارچوب وظایف خودش عمل کرده که قانون به آن داده است. از آن طرف ما حق رئیس جمهور برای انتخاب وزیر جدید یا معاونان وی را داریم که به نظر می رسد آقای رئیس جمهور بازی را خوب می داند. می ماند حق شورای شهر تهران برای انتخاب شهردار تهران. یعنی انتخاب کسی که مدیریت کردن را بلد باشد. برنامه ریزی را بداند که چیست، کشور را بشناسد، با دولت رابطه خوبی داشته باشد و خلاصه فرق اداره یک حجره خرید و فروش نخود و کشمش در بازار تهران را با اداره پایتخت ایران درک کند. در میان اصول گرایان که چنین آدمی با این مشخصات وجود ندارد. یک قالیباف بود که هشت سال شهردار تهران شد و به نظر من دیگر برایش بس است و بهتر است مسئولیت دیگری بپذیرد. این البته غیر از ابهامات مالی در اداره شهرداری تهران است که آقای قالیباف را احتمالن با مشکلاتی هم مواجه خواهد کرد. پیدا کردن آدم های کاربلد در میان اصلاح طلبان سخت نیست. محسن هاشمی که مثال زدم یکی شان است، نجفی، نامزد بعدی بود که به سازمان میراث فرهنگی رفت. معصومه ابتکار گزینه بعدی است که امتحان خودش را هم خوب پس داده است. حتی نمونه های مانند صفایی فراهانی هم وجود دارند؛ اما خب من هم که یک مشارکتی ام موافقم که آوردن اسم صفایی فراهانی با توجه به حساسیت هایی که روی او وجود دارد یک مقدار برای الان زود است؛ اما اینکه برای امثال نجفی، ابتکار و محسن هاشمی هم «ان قلت» بیاوریم یعنی بازی در زمین رقیب را پذیرفته ایم که تصمیم آنها در مجلس یک تصمیم انقلابی و قانونی تلقی شود، اما اصلاح طلبان که تصمیم می گیرند آوانگاردیسم به حساب آید. این را هم فراموش نکنید که رئیس جمهوری هم با شعار اعتدال، اینگونه بازی نمی کند. انتخاب فردی مانند آقای علوی به عنوان وزیر اطلاعات که در انتخابات مجلس از سوی شوراهای نگهبان رد صلاحیت شده بود یا انتخاب محمدعلی نجفی به عنوان رئیس سازمان میراث فرهنگی کمتر از دو روز پس از رای مخالف مجلس به وزارت ایشان برای آموزش و پرورش و حتی حکم سرپرستی جعفر توفیقی برای وزارت علوم علی رغم حساسیت های بی جای بخش های تندروی اصول گرایان، یعنی اینکه اگر این قانون است که تصمیم می گیرد برای هر دو طرف باید یک جور تصمیم بگیرد. نمی شود یک طرف از مزایای قانون فقط استفاده کند و آن دیگری با اعمال همین قانون رعشه و لرزه تندروی و افراط بگیرد. دوران حق ما و حق آنها گذشته است. به انتخابات که می رسیم اندازه و اثرگذاری این حق مشخص می شود، اما اصل آن قابل تبعیض نیست.

این مقاله در روز آن لاین منتشر شده است.

mohsen