خاطرات روزانه، 22 خرداد 1388: روز واقعه

منتشرشده: 11 ژوئن 2012 در Uncategorized

جمعه 88.03.22

صبح زود رفتم ستاد به آفرین، با بچه ها صحبت کردم در مورد امروز و اینکه عکس و فیلم اگر می توانند بگیرند. شب هم قرار شد همه جمع شویم همین جا. به پیمان هم تاکید کردم برای عکس گرفتن از رای دادن میرحسین و اگر توانست سایرین از قبیل خاتمی و …. هرچند احسان ملکی هم امروز با میرحسین است.

با احسان هم هماهنگ کردم و قرار شد برای کمک به بچه های ستاد قیطریه با یکی از کامپیوترهای ما برود آنجا. بعد هم با هم رفتیم به طرف ستاد قیطریه.

یک شعبه رای گیری بود رو به روی ستاد. آنجا رای دادم و بعد هم رفتم توی ستاد. سعید شریعتی را دیدم. خوشحال بود. آماری از آرای صندوق ها بر اساس نظرسنجی از رای دهندگان (Exit Poll) داد و می گفت رای میرحسین بالاترست. چند تا شعبه که در تهران مبنای رای بودند را انتخاب و آرای آنها را استخراج کرده بودند.

طرف های ظهر ابوذر متعمدی از فیلترنینگ سایت های اصلاح طلب و اخلال در سیستم تلفن همراه خبر داد. مثل اینکه سیستم پیامک ها را در یک سری مناطق قطع کرده بودند. رابطه کمیته صیانت از آرا هم قطع شده است. یکی دو تا خبر دستگیری و اینها هم داشتیم؛ اما صحیح نبود.

با دکتر امین زاده صحبت کردم راجع به ستاد «انتظار سبز» که دیشب در مورد آن بحث کرده بودیم. قرار شد متن آن را بنویسم و با دکتر خانیکی نهایی کنم. متن ستاد انتظار سبز را نهایی کردم و به دفتر دکتر امین زاده بردم تا اگر با کلیت آن موافق است تایید دکتر خانیکی را هم بگیرم که در همین حین متوجه سر و صدایی داخل ستاد شدیم. یکی از بچه ها آمد پیش امین زاده و گفت که به ستاد حمله کردند.

من سریع به سمت اتاق بالا حرکت کردم. بچه های موج سوم قرار بود در طبقه چهارم پخش زنده و برنامه های تصویری داشته باشند. یک سری از هنرمندان هم آمده بودند مثل اینکه چند نفر از پایین می آیند و روی بچه ها گاز اشک آور می زنند. هرچند بچه های ما تعدادشان بیشتر بود و آنها را به عقب می رانند و در نهایت در طبقه پایین ستاد، در را می بندند و آنها را همانجا نگاه می دارند.

رفتم پایین. دگتر رمضان زاده را دیدم که خیلی عصبانی بود. چهار، پنج نفر از این برادران انصار هم با همان تیپیک معروف خودشان بودند. بچه ها تماس گرفته بودند با نیروی انتظامی و در نهایت هم پلیس سر رسید. امین زاده و رمضان زاده هم با پلیس صحبت می کردند.

بیرون ستاد غوغایی شده بود. علی همدانی از طریق امین آزاد از موضوع خبر دار شد و به من زنگ زد و کی گزارش خواست؛ من هم خیلی خلاصه یک چیزهایی گفتم و او هم روی بالاترین گذاشت.

عماد از من خواست یکی از هاردهای آنها را در ماشینم بگذارم. از ستاد بیرون رفتم و همین کار را کردم. یکی از بچه های انصار که بیرون بود من را دید. اما من سریع برگشتم توی ستاد و در ستاد را بستیم.

رمضان زاده از من خواست به بچه های خودمان اطلاع بدهم که به طرف ستاد ائتلاف بیایند، تا برای بچه ها اینجا مشکلی پیش نیاید. به ایمان ارجمندی زنگ زدم. قرار شد با یک سری از بچه های ورامین بیایند طرف قیطریه که آمدند.

با احسان و نازنین خسروانی قرار گذاشتم که شب حتمن در ستاد به آفرین باشند. مثل اینکه امروز قرار است قیطریه را پلمب کنند. دلیل اصلی همان برنامه موج است. اما خب، این بهانه است. پلیس هم در نهایت گفت که باید ستاد تعطیل شود. دم در یک سری نیروهای انصار قرار گرفته بودند و بچه ها را رصد می کردند. من هم یک سری مدارک را که […] از من خواسته بود بیرون ببرم با هماهنکی با […] و با ساپورت رفقای ایمان بیرون بردیم. از آنها خواستم مدارک را نگه دارند تا من بهشان خبر بدهم. نیم ساعت بعد تماس گرفتند و گفتند از ستاد ائتلاف یک نفر مدارک را می خواهد. اسم طرف را پرسید که […] را گرفت و صحبت کردیم. گفتم که مدارک را به او بدهند. هرچند در این گیر و دار، یکی از هاردهای ما که کل اسناد ستاد، فیلم ها و کلیپ ها و … بود را از همان اول که به ستاد حمله کردند بدست آوردند.

طرف های شب به ستاد به آفرین رسیدم. بچه ها همه آنجا جمع بودند. کمی راجع به حمله امروز به ستاد صحبت کردیم. گزارش های زیادی هم داشتیم از کمبود تعرفه های رای در بسیاری از شعبه های رای گیری که حتی باعث اعتراض میرحسین هم شده بود. شب خبری روی فارس رفت که احمدی نژاد انتخابات را برده است. این نشانه اول است. ستاد میرحسین هم یک جلسه مطبوعاتی برگزار کرد و میرحسین در دیدار با خبرنگاران از پیروزی اش در انتخابات خبر داد. خاتمی هم به او تبریک گفت. گزارش هایی هم از تبریک علی لاریجانی، ناطق نوری و محمدرضا باهنر به میرحسین داشتیم.

ستاد به آفرین امشب کاملن پر و شلوغ بود و همه دلهره داشتیم. خبر فارس در مورد برنده شدن احمدی نژاد و اعلام پیروزی میرحسین یک ذره اوضاع را پیچیده کرده است. با […] دو نفره صحبت کردیم. یک چیزی به من گفت و ادامه داد که البته فکر نکنم خرافاتی شده است. از […] گفت که می گوید انتخابات با پیروزی احمدی نژاد تمام می شود، اما بعد از آن ایران وارد جنگ و اختلافات شدید داخلی می شود. گفتم حالا تا فردا خیلی دیر نیست. می بینیم چه می شود و هر دو خندیدیم.

اولین گزارش رسمی انتخابات خبر از آمار بالاتر از شصت درصدی احمدی نژاد می داد. این یعنی احمدی نژاد بازی را برده است. هرچند بچه ها می گفتند این آمار مناطق و شهرهای کوچک است، اما چندان فرقی نمی کند. در انتخابات همیشه آمار از ابتدا تا انتها تغییرات زیادی نمی کند. شهاب خواست از ما تا به بچه ها امید بدهیم، اما گزارش های بعدی هم که آمد اینطوری بود. جوی از سکوت و دلهره و ناراحتی و بغض کل ستاد را فرا گرفت. داود روشنی از من خواست برویم ستاد اصلی میرحسین. با شهاب، داود و ایمان به سمت ستاد مرکزی رفتیم. دم در عده ای از مردم جمع شده بودند و می گفتند که از رای ما پاسداری کنید. نیروی انتظامی هم آن دور و بر بود. وارد ستاد شدیم. با داود و ایمان به دیدن سردار رشید رفتیم. تاحالا ندیده بودمش. اما از آن آدم های پاک و مخلصی بود که بوی جبهه می داد. ساده و بی آلایس. ما را برد به گوشه ای در طبقه اول و از ما پرسید که مردم به نظر شما تا چه اندازه پای میرحسین می ایستند. من نظرم را گفتم و اینکه باید ببینند میرحسین چقدر پای آنها می ایستد. او هم گفت که میرحسین کوتاه نمی آید. هرچند من کلن امیدوام نبودم که در صورت اعلام رای بشود کار دیگری کرد. مردم به کار و زندگی خودشان می پردازند و همه چیز تمام می شود. اگرچه یک روحانی که در بیرون ستاد با مردم صحبت می کرد می گفت این مردم خودشان می دانند که چگونه رای خودشان را بگیرند. در حین صحبت بودیم که ناگهان یک عده گفتند گاز اشک آور. در ساختمان اصلی میرحسین از ترس حمله انصار بسته شده بود؛ اما از زیر آن گاز اشک وار خیلی بدی وارد ستاد کردند. همه به سمت طبقات بالایی حرکت کردیم. من و داود هم به سردار رشید کمک کردیم که از پله ها بالا برود. او نمی دانم چرا، – شاید به خاطر جنگ – از همان اول که بوی گاز آمد سرفه های بدی کرد. همه به سمت طبقه آخر و پشت بام ستاد رفتیم. آنجا هم عده ای سیگار روشن می کردند تا اثر گاز را خنثی کنند.

یک سری از این موتورسواران نیروی انتظامی هم داخل کوچه با سرعت بالا و پایین می رفتند تا فضای رعب و وحشت ایجاد کنند. نیم ساعتی که گذشت فضا آرام شد و ما از ستاد زدیم بیرون. من دوباره به سمت به آفرین رفتم. آنجا هم موتورسواران نیروی انتظامی آماده باش بودند.

بچه ها خبر آوردند که طرفداران احمدی نژاد جلوی وزارت کشور شادی و پایکوبی می کنند. با ماشینم که هنوز پرچم سبز از روی آنتن آن آویزان و عکس میرحسین پشت شیشه عقب نصب بود، تصمیم گرفتم ولی عصر را به سمت تجریش حرکت کنم و کردم. در تقاطع فاطمی طرفداران احمدی نژاد را دیدم، سرعت ماشینم را کم کردم، تیکه ای به آنها انداختم و آنها هم البته جوابم را دادند. به سمت بالاتر رفتم. ونک که بودم، مهرک به من زنگ زد. گفت محمدرضا جلایی پور آمده ستاد به آفرین و شهاب می گوید که من هم برگردم ستاد با هم صحبت کنیم. برگشتم و چند دقیقه ای با هم بحث کردیم که چه کنیم. تلقی من لااقل این بود که حالا که تایج اعلام شده دیگر از دست ما کاری ساخته نیست و کار از کار گذشته است. انتظاری برای حضور مردم هم نباید داشته باشیم. اما در نهایت قرار شد منتظر میرحسین بمانیم که چه می کند و ما هم پشت سر او حرکت کنیم.

طرح از ساجده کرمی

Advertisements
دیدگاه‌ها
  1. Arash Sigarchi می‌گوید:

    قرار شد منتظر میرحسین بمانیم که چه می کند و ما هم پشت سر او حرکت کنیم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s