رفتی پیش جلال، سووشون را هم ببر یارو، این بار و دوباره با هم بخونیدش

منتشرشده: 8 مارس 2012 در Uncategorized

سیمین بانو، سووشون ش رو گذاشت و رفت. یعنی مرد و به «جلال» رسید، اما سال ها دیرتر از جلال و چیزهایی را دید که جلال البته تاب دیدنش رو نداشت.

خیلی باحاله، ….خاطرت هست؟… با «سووشون» من روزنامه نگار شدم. یاد گرفتم که خوب بنویسم. اون نثر ویران کننده سیمین دانشور در سووشون، من رو برد به دنیایی از تصویر و الهام و بسیار جمله هایش بود که مثل پتکی آوار می شد بر سرم. سال 79  بود و 11 سال پیش، و فرج الله صبا در مرکز مطالعات و تحقیقات رسانه ها خواست از ما که سووشون را بخونیم و من گریزان از رمان که همه اش کتاب های تاریخی و سیاسی می خواندم، رمان خودم را در کویر شریعتی می دیدم و فکر هم نمی کردم که رمان دانشور و بعد هم احمد محمود با اون دیوانه وارش، «همسایه» ها تا این حد من رو تحت تاثیر قرار می ده و بهتر فکر کردن رو و البته نوشتن رو از لا به لای کاغذهای خاک خورده این کتاب ها مثل بچه مدرسه ای کلاس اولی که خط خط می کنه تا راست بنویسه، من هم داشتم تمرین می کردم اون روزها. خدایا دنیا چقدر کوچیکه و زمان چقدر زود می گذره که 11 سال گذشت که من سووشون را خوندم و امروز یا شاید امشب بازهم می خونم، اما نه رمان زندگی سیمین رو که خبر مرگش رو. چه خبرنویسی یه که تیتر مرگ خالق ماهر شور و غبار سووشون را بنویسه و زار زار افسوس نخوره؟ زار زار افسوس نخوره؟ 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s